شما اینجا هستید: Homeتاریخ روابط بین المللامواج دوستی چیمبرلین و شرکا

امواج دوستی چیمبرلین و شرکا


کتاب معاهده 1907 انگلیس و روسیه نوشته ی راجرز پلات چرچیل در سال 1929 توسط انتشارات تُرْچْ در آیُوا، ایالات متحده امریکا، منتشر شده است.

این کتاب از هفت فصل تشکیل شده است، فصل اول ترکِ خصومت: توافقنامه 1899 انگلیس و روسیه، فصل دوم: به سوی مفاهمه ی بهتر، 1905-1900، فصل سوم: مذاکره برای معاهده، 1907-1905، فصل چهارم: بخش مربوط به تبت در معاهده، فصل پنجم: بخش مربوط به ایران در معاهده، فصل ششم: بخش مربوط به افغانستان در معاهده، فصل هفتم: پذیرش معاهده.
این کتاب به رغم گذشت نزدیک به هفت دهه از زمان انتشار، کماکان به عنوان مهم ترین کتاب تحقیقی که در مورد معاهده ی 1907 انگلیس و روسیه به زبان انگلیسی به نگارش درآمده، شناخته می شود. مؤلف در این کتاب با استفاده از اسنادی که بدان ها دسترسی داشته، به ارائه ی روایتی مستدل و تحلیلی از زمینه ها و انگیزه های عقد این معاهده تا فرایند شکل گیری و مفاد آن می پردازد. از نکات قابل توجه در این کتاب، نگاه مؤلف به این معاهده به عنوان برآیندی از تحولات بین المللی و به ویژه تابعی از روابط میان ابرقدرت ها در آن دوره است که نشان می دهد که چگونه عوامل مستقیم و غیرمستقیم نظیر منافع قدرت ها و یا پیدایش بازیگران جدید و لزوم اتحاد در برابر مدعیان نو می تواند به عقد چنین معاهده هایی که به تصمیم گیری و معامله در مورد سرنوشت کشورها و مردمانی که به هیچ روی در آغاز و انجام این بازی ها و معاملات نقش آفرین نبوده اند، منجر شود.
از ویژگی های قابل توجه کتاب حاضر، این است که نویسنده از یک چهارچوب بیرونی به بررسی نقش آفرینی کسانی که ابتکار عمل را در شکل گیری این معاهده داشته اند پرداخته است و در دیدگاه وی نیروهای داخلی کشورهایی که معاهده پیرامون آن ها بسته شده، در روند این ماجرا نقش قابل توجهی ایفا نکرده اند و در انفعال کامل به سر می برده اند. در این پژوهش، اثری از استفاده از اسناد فارسی به چشم نمی خورد که می تواند نشان از اعتقاد وی به نقش بسیار کمرنگ و یا عدم حضور بازیگران داخلی این کشورها واز جمله ایران در روند عقد قرارداد، داشته باشد. دیگر نکته ی قابل توجه این است که به رغم استفاده ی نویسنده از اسناد و منابع مختلف موجود و قابل دسترسی در دوره ی تألیف کتاب و به ویژه اسناد انگلیسی و در کل اسناد موجود در کشورهای غربی، در حالی که کتاب با فاصله ی 32سال پس از امضای معاهده ی 1907 به چاپ رسیده است. وی نتوانسته است از حجم قابل توجه و مهمی از منابع، یعنی اسناد موجود در بایگانی های روسیه بهره جوید. که امروزه با توجه به برداشته شدن موانع و کاهش محدودیت ها برای دسترسی به این اسناد در دوران پس از فروپاشی شوروی، لزوم پیگیری و تعریف پژوهش های جدید برای استفاده از این منابع مهم احساس می گردد. در مجموع به نظر می رسد با توجه به حجم قابل توجه پژوهش های صورت گرفته پیرامون این معاهده بر پایه ی منابع داخلی، مشاهده و استفاده از چنین پژوهش هایی در راستای یافتن منظری روشن تر و درکی ژرف تر نسبت به ریشه ها و سیر این وقایع تلخ در تاریخ ایران عزیز، بسیار ضروری باشد. و البته آشنایی با جزئیاتی از نحوه ی برنامه ریزی و اولویت بندی با توجه به مشخصه های متداخل از جمله برآورد پتانسیل ها، شناسایی واقعیت ها و انجام پیش بینی ها در تعیین سیاست ها و اجرای آن ها و به ویژه کاربست آن ها در مذاکرات، آن هم در این سطح، می تواند قابل توجه و تأمل باشد.
مؤلف در ابتدای کتاب اشاره می کند که معاهده ی انگلیس و روسیه در دوره ای اتفاق افتاد که پیش بینی چنین توافقی آسان به نظر نمی رسید. وقایع و عوامل جانبی گاه موجب پیشرفت و اغلب سبب تأخیر در رسیدن به توافق می شد. دو فصل نخست این کتاب اختصاص دارد به تشریح فرایند مصالحه ی انگلیس و روسیه از ابتدای سال 1898 تا پایان جنگ روسیه و ژاپن، دوره ای که در خلال آن تصور، رسیدن به یک مفاهمه ی همه جانبه بسیار مشکل می کرد. در فصل سوم، سیر وقایع و مذاکرات منتهی به موفقیت در رسیدن به معاهده ی پایانی و گرایش های موجود در رفتارهای سیاسی مرتبط و به ویژه مواضع و تحرکات بازیگران خارجی ذی نفع، در آن دوره بر حسب ترتیب زمانی وقوع بازگو شده است. در ادامه، سه فصل بعدی به مناطق اشغالی و سرزمین هایی که در واقع در قرارداد 1907 به آن ها پرداخته شده است، اختصاص دارد. کشورهایی که به طور مطلق از طرح خواسته ها و مطالبات خود محروم شده بودند و بدون هیچ گونه حمایتی نقش وجه المصالحه ی دو ابرقدرت آن دوره را ایفا می کردند. در فصل پایانی توافقات صورت گرفته برای پذیرش معاهده در زمان امضای آن مرور می شوند. نتیجه گیری نیز به جمع بندی و تفسیر ارزش و اهمیت معاهده اختصاص دارد.
در ابتدای کتاب برای تصویرکردن فضای روابط میان قدرت های جهانی، نویسنده خاطرنشان می سازد که در آخرین سال قرن نوزدهم، یعنی سال 1899، به نظر نمی رسید که رقابت های دایمی میان بریتانیا و فرانسه بر سر مستعمرات، چشم اندازی مبنی بر فروکاسته شدن پیشِ رو داشته باشد، و امتیازات احتمالی اعطایی از سوی بریتانیا به فرانسه نیز نمی توانست قابلیت ایجاد انگیزش کافی برای چشم پوشی فرانسه از اتحاد با روسیه را در پی داشته باشد. از سوی دیگر در این دوران موقعیت فرانسه در مراکش نیز به هیچ روی برای بریتانیا خوشایند نبود، زیرا مانعی جدی در برابر سیطره ی بریتانیا بر مسیر دریایی آسیای صغیر به هند و مصر ایجاد کرده بود. البته حل و فصل کشاکش ها و برخوردهای روسیه و بریتانیا از این نیز دشوارتر می کرد، زیرا مشوق های پیشنهادی بریتانیا به روسیه از آن چه که به فرانسه تعلق می گرفت نیز اندک تر بود. از طرف دیگر، رهبران سیاسی روسیه معتقد بودند که یک آلمان نیرومند برای منافع کشور آن ها بسیار مفید خواهد بود و برای دو کشور زمینه ای برای تصادم و برخورد نمی دیدند. آن چه هم که احتمالاً از آلمان از آن واهمه داشت، سیاست های حکومت روسیه نبود، بلکه احتمال فوران ناگهانی احساسات ملی بود. به هر حال در آن دوره به نظر می رسید که خصومت میان بریتانیا و روسیه یک پدیده ی ابدی است که دستگاه سیاست خارجی آلمان می تواند روی آن حساب کند. در آن زمان تنها خطری که سفیر آلمان در لندن، کُنت هاتسفلد(1) بدان اشاره می کرد احتمال دست یافتن بریتانیا به یک چهارچوب تفاهم سیاسی با روسیه بود، با این وجود در 1898 هیچ نشانه ای مبنی بر احتمال رخ دادن چنین مفاهمه ای قابل رصد نبود.
در 1898 هنگامی که بریتانیا تصمیم گرفت تا با گریز از انزوا، چشم اندازهای سیاسی تیره و تار پیشِ رو را روشن تر کند، طرح ابتدایی یک موافقت نامه از سوی بریتانیا به آلمان تقدیم شد. اما این طرح با واکنش سرد آلمان روبرو شد، زیرا دولت مزبور دلیلی برای تحدید ابتکار عمل خویش نمی دید و تنها طرح بعضی از موارد، را که می توانست در شرایطی برایشان مفید باشد و آن هم در صورت اعمال اصلاحات موردِ نظر، قابل تأمل تشخیص داد. بریتانیایی ها در برابر این رویکرد دستگاه سیاست خارجی آلمان و با دریافتن اراده ی ایشان بر تداوم سیاست متکبرانه ی دفع الوقت، کنایه ها و اشاراتی را مبنی بر احتمال اتخاذ بعضی جهت گیری های جدید در سیاست خارجی خود، از جمله تلاش برای حل و فصل صلح آمیز تنش ها با روسیه مطرح کردند و افزودند که آماده ی تحمل هزینه های اتخاذ این رویکرد نیز هستند، که این پیام ها هرگز از طرف آلمان جدی گرفته نشد. هنگامی که قیصر در نوامبر 1899 از ویندسور(2) دیدار می کرد، بالفور(3) یادآوری کرد که آسیا برای روسیه و بریتانیا به اندازه ی کافی بزرگ و جادار هست و در نتیجه نباید موانع ارتباط دو طرف را سدهایی ویران ناشدنی محسوب کرد. اما با این وجود وزیر خارجه ی آلمان برنارد فون بولاف(4) هم چنان بی تفاوت باقی ماند. طرح مشابهی نیز که از طرف روسیه به آلمان ارائه گشت با مواجهه ی حتی سردتری روبرو شد. کُنت موراویف،‌(5) وزیر خارجه ی روسیه، در بیست و نهم ژوئن 1899 به پرنس رادولین(6) سفیر آلمان در سن پترزبورگ یادآور شد که روسیه و بریتانیا رقبای آشتی ناپذیر نیستند و موافقت نامه ی امضاشده در آوریل گذشته در مورد چین نشانگر این است که دستیابی به مفاهمه ای در آسیا برایشان امکان پذیر خواهد بود. البته موراویف حراف چرب زبانی بود که کمتر جدّی گرفته می شد و رادولین به هیچ وجه این عبارات به ظاهر گزافه ی وی را جدّی نگرفت. آلمانی ها معتقد بودند که: نه بریتانیا هرگز برای مدتی دراز فریفته ی روسیه خواهد شد، و نه روسیه به خاطر مصالحه با یک دشمن قدیمی از همه ی دعاوی خود چشم خواهد پوشید.
هر چند که برآوردهای نظریه پردازان سیاست خارجی آلمان به ویژه هولشتاین(7) در مورد خصومت ابدی و عدم امکان نزدیکی میان قدرت ها به سرعت تبدیل به اصول سیاست خارجی آلمان نشد، اما دستگاه سیاست خارجی آلمان به مروز و به شکلی روزافزون در جهت گیری و برآوردهای خود در مورد تداوم زمینه های تنش میان روسیه و فرانسه در یک سو و بریتانیا در سمت دیگر حساب می کرد، درست به مانندِ یک منجم که با اطمینان وقوع کسوف را به انتظار می نشیند. هنگامی که در 1901 لرد لنسداون (8)، دبیر وزارت خارجه ی بریتانیا، دومین دور کوشش ها را برای حصول توافق میان بریتانیا و آلمان آغاز کرد، حکومت آلمان با وجود استقبال، اما به دلیل اصرار به اخذ شرایط بهتر، تلاش ها را به ناکامی هدایت کرد. هر پیشنهادی از سوی بریتانیا با توجه به این که آلمانی ها آن را ناشی از موقعیت غیرقابل مهار روسیه و واهمه ی بریتانیا از آن کشور می دیدند، با استهزا و واکنش سرد آلمان مواجه و رد می شد. هولشتاین با بدگمانی این موقعیت را «امواج دوستی چمبرلین(9) و شرکا» می نامید. البته در آغاز قرن بیستم، به راستی به نظر می رسید که وال(10) و خرس(11) دشمنان ابدی یکدیگر باقی خواهند ماند.
عداوت میان روسیه و بریتانیا در قرن نوزدهم بروز پیدا کرد. پیش از آغاز این قرن، این دو قدرت روابط بدی با یکدیگر نداشتند، و حتی ربع نخست این قرن نیز چشم انداز نگران کننده ای از کشمکش های پیشِ رو ارائه نمی داد. اما از آن زمان به بعد و به ویژه در نیمه ی دوم قرن نوزدهم، تداخل و تضاد منافع دو کشور آشکار شد و چنان سوء ظنی را میان دو قدرت پدید آورد که هر یک دیگری را دشمن بزرگ خویش می دانست. که حتی در مواردی که تصادم منافع واقعی نیز وجود نداشت؛ یک بدبینی متزاید میان هر دو جلوه گر می شد. در نتیجه هر یک از این دو قدرت تمایل زیادی برای خنثی کردن دستاوردها و مقابله با منافع دیگری در آسیا و اروپا نشان می داد که اغلب بی مورد و یا افراطی بود، البته بریتانیا معمولاً در این رویکرد موفق تر بود. این خصومت به فاصله ی اندکی از پایان قرن نوزدهم به اوج خود رسید و از پیامدهای آن فراهم شدن بستر مناسب در جهت تسریع رشد قدرت های دیگر بود، به نحوی که به نظر می رسید که منافع این دو بیش از این که از سوی هر یک بتواند مورد تهدید واقع شود، توسط قدرت جدید به خطر خواهد افتاد. و به این صورت بود که کم کم زمزمه هایی در دو طرف با انگیزه ی یافتن راهکاری جهت کنار گذاشتن این دشمنی ژرف آغاز شد.
در قرن نوزدهم، ریشه ی اصلی منازعات بریتانیا و روسیه به دو عرصه باز می گشت. اولی از این جهت زمانی پیشین و از نظر طول مدت منازعه نیز در مقایسه طولانی تر بود و آن نزاع، پیامد کوشش های پیگیر روسیه برای دسترسی به آب های گرم از طریق سیطره یافتن بر تنگه های بسفر(12) و داردانل(13) بود که این تلاش ها شامل تهاجمات متعدد به خاک عثمانی شد، که این تنگه ها را در اختیار داشت. هدف سیاست خارجی روسیه نیز تضعیف این امپراتوری و حتی متلاشی کردن آن بود. در راستای این مطلوب، اهداف و شعارهای مذهبی نیز اضافه می شد و آن آرمان برکندن هلال اسلامی و نصب صلیب ارتدوکس بر فراز کلیسای کهن سنت صوفیا بود، در دورانی که به صورت فزاینده ای بر رسالت تاریخی روس ها در تلاش در جهت رهایی برادران کوچک تر اسلاو در بالکان، از یوغ ترک ها تأکید و تبلیغ می شد. بدین گونه ردایی انسانی نیز بر قامت اهداف توسعه طلبانه روس ها پوشانده می شد. البته این رویکرد، با هر بهانه ای که پیگیری می شد، با مواجهه ی سرسختانه ی بریتانیا روبرو بود. راهبرد بریتانیا وجود یک ترکیه ی مستقل در شرق مدیترانه بود و البته ضعیف و متلاشی شدن آن اهمیت چندانی برای بریتانیا نداشت. واقعیت این بود که وجود یک روسیه ی قدرتمند در این بخش از جهان، در طول بهترین راه دسترسی به هند، خطر بسیار بزرگی برای انگلستان بود. هند، مستعمره ای که بریتانیا کماکان از امنیت آن اطمینان نداشت، به عنوان گرانبهاترین جواهر تاج استعمار بریتانیا، اولویت مهم سیاست خارجی بریتانیا را تشکیل می داد.
دیگر عرصه ی رقابت ایران و آسیای مرکزی بود. در نتیجه ی گسترش تصرفات و پیشروی های روزافزون روسیه در استپ های ترکستان و خانات اسلامی منطقه ی آسیای مرکزی و افزایش نفوذ روسیه در ایران و افغانستان، بریتانیا علاوه بر از دست دادن برخی منافع، دگربار موضع برتر و استیالی خود بر هندوستان را در خطر می دید. با وجود حفاظ طبیعی کوه های سر به فلک کشیده در مرزهای شمال غربی و وجود فاصله های طولانی و مسیرهای دشوار از میان صحراهای سوزان در راه دستیابی به هند، سپاهیان روسیه می توانستند به راحتی از این موانع بگذرند. به علاوه، روس ها در ایران در پی استعمار اقتصادی روزافزون این کشور، و به دنبال دستیابی به بنادر ایران در ساحل آب های گرم خلیج فارس بودند. البته باید افزود که یکی از اهداف مورد ادعای روسیه در آسیای مرکزی، کنترل چادرنشینانی بود که سرزمین های اشغال شده توسط این کشور را مورد تهاجمات پی در پی قرار می دادند.
به هر روی، در نیمه ی نخست قرن نوزدهم رقابت های بریتانیا و روسیه در آسیا از اولویت ثانویه برخوردار بود؛ در واقع، در ایران هر دو کشور به شراکت یکدیگر پیش می رفتند. اراده برای مقابله با اهداف روس ها در خاور نزدیک از پیامدهای تغییر راهبرد آن ها پس، شکست در جنگ های کریمه بود که موجب شتاب گرفتن آشکار مساعی روس ها برای نفوذ و ورود به ایران و آسیای مرکزی شده بود. هنگامی که روس ها در حال تثبیت موقعیت خود در شمال ایران بودند بریتانیا مصرانه در پی ممانعت از دسترسی آن ها به دالانی به جهان بیرون از راه خلیج فارس و نزدیک شدن آن ها به مرزهای هند از طریق جنوب ایران بود. از سوی دیگر، با پیروزی های پی در پی روسیه در آسیای مرکزی، سپاهیان این کشور رفته رفته به مرزهای هند نزدیک تر می شدند و بریتانیا بیشتر و بیشتر دچار واهمه می گشت. به نظر می رسید که دو قدرت روز به روز به مواجهه نزدیک تر می شوند. برای مقابله با پیشروی روس ها، بریتانیا سیاست خصمانه ای در پیش گرفت و با راهبرد تولید پیوسته ی بحران و تهدید از یک سو و عقب نشینی از سوی دیگر، روابط را به تیرگی روزافزون سوق داد. از طرف دیگر، اظهارات مقامات روسیه، هرگونه اراده مبنی بر صدمه زدن به منافع بریتانیا در مسیرهای دسترسی به هند را رد می کرد و تأکید داشت که روسیه تنها به دنبال دستیابی به حاشیه امنیت کافی در برابر آن چه روس ها خصومت بریتانیا می نامیدند، است. آثار ارائه ی یک پیشنهاد از سوی روسیه به بریتانیا، مربوط به اوایل سال 1877 موجود است که خواستار اخذ تصمیم مشترک برای «مسائل ایران با توجه به علائق طرفین» شده بود، که البته به نظر می رسد که وزارت خارجه ی بریتانیا پاسخی به این پیشنهاد دوستانه نداده است. روند خصمانه شدن روابط میان روسیه و بریتانیا در سال های پس از کنگره ی برلین به اوج رسید. راه روسیه در خاور نزدیک به طور جدی مسدود شده بود و از این زمان، روسیه دیگر تمایلی به ادامه ی رقابت با بریتانیا در این منطقه نداشت و توجه خود را به ایران و آسیای مرکزی معطوف کرده بود. فاصله ی سال های بعد از کنگره برلین تا موقع حل و فصل صلح آمیز حادثه ی پنج ده، (14) از مناطق مرزی افغانستان سال 1885، که طی آن روس ها با حمله به منطقه ی مورد اختلاف مرزی پنج ده، پانصد تن از نیروهای افغانستان را کشتند و با اشغال این منطقه، نیروهای افغان را اخراج کردند، از تیره ترین دوران روابط دو کشور بوده است.
پیشروی های سریع روسیه در آسیای مرکزی و تسخیر استپ های ترکستان و خانات منطقه در اوایل قرن هجدهم، با تصرف واحه ی مرو در 1884 به اوج خود رسید. سیاست روسیه به شکلی پیوسته در پی حصول تثبیت نفوذ خود در شمال ایران و به ویژه بر شاه و پایتختش یعنی تهران بود. این سیاست با موفقیت شایانی همراه بود در حالی که موقعیت بریتانیا هر سال ضعیف تر می شد تا جایی که بریتانیا حفظ نفوذ خود در جنوب ایران و حوزه ی خلیج فارس را نیز دشوار می دید. تجارت روسیه با ایران به شکوفایی رسیده بود؛ به ویژه هنگامی که با تسهیلات در تعرفه ها و کمک هزینه های سخاوتمندانه ی دولت همراه شد. در راستای تقویت و پشتیبانی از سیطره ی روسیه در ایران و آسیای مرکزی، دولت روسیه خط آهن ماورای دریای مازندران را در فاصله ی 1885 تا 1888 ایجاد کرد. نویسنده در پی شرح این تحولات، اشاره می کند که پیش از این، بر سفیر بریتانیا در تهران آشکار شده بود که ایران کاملاً در دستان روسیه قرار گرفته است.
در ادامه، مؤلف به توصیف شرایط افغانستان و نفوذ انگلستان بر امیر این کشور می پردازد و بدین ترتیب تصویری از فضای سیاسی آن دوران ارائه می دهد. از نکات قابل توجه در کتاب حاضر این است که نقش افراد و گروه های سیاسی در اتخاذ رویکردهای سیاست خارجی به روشنی ارائه می شود. برای نمونه، در هر دو کشور نقش آفرینی سیاستمداران محافظه کار و لیبرال در مورد سیاست های خارجی بسیار جالب توجه است. به نظر می رسد چنین نگاهی در پژوهش های صورت گرفته توسط محققان ایرانی کمتر دیده شده است و بی تردید نمی توان به راحتی از کنار آن گذشت. برای مثال، وامبری در پایان کتاب خاطرات خویش هنگامی که به گلایه از انتقادات غیرمنصفانه ی واردشده به خود می پردازد، به بعضی از گروه های بریتانیایی اشاره می کند و آن ها را از طرفداران لیبرال ها معرفی می کند و با توجه به تجربیات خویش در جهان آن روز، سیاست های خارجی محافظه کاران را در راستای برآورده شدن منافع بریتانیا و اهداف استعماری این کشور پخته تر و صحیح تر می داند و بدین شکل به صورت علنی هواداری خود را از سیاست های خارجی این حزب اعلام می کند.(15)
مؤلف در مورد نقش گروه های سیاسی بیان می دارد که با آغاز کوشش ها برای برطرف ساختن بعضی تنش ها در منطقه ی آسیای مرکزی، بخش محافظه کار مطبوعات روسیه خواستار عدم ترک و یا تضعیف سیاست های توسعه طلبانه در آسیای مرکزی بودند در حالی که تشکل های البته در اقلیت لیبرال، خواستار پایان پذیرفتن درگیری ها در آسیای مرکزی و تغییر اولویت ها و بازگشت روسیه به نقش اصلی خویش در بالکان و تنگه ها بودند. در انگلستان نیز به همین گونه سلایق و نظرات متفاوتی ابراز می شد، اما با توجه به شرایط بریتانیا در ایران و آسیای مرکزی و تهدید جدّی هند، اجماعی برای فعالیت در راستای عادی سازی روابط با روسیه دیده می شد.
در پاییز 1888 تزار الکساندر در بازدیدی که از آلمان به عمل آورد برای حصول مفاهمه ای با بریتانیا در مورد ایران اعلام آمادگی کرد: «ما در اروپا تداخل منافع نداریم. منافع متصادم ما در آسیا است. آنجا است که من مایلم با او [بریتانیا] دوستی داشته باشم، و البته آماده ی رسیدن به تفاهمی که ما را قادر به دوستی کند، هستم».
جالب است که منتقدین مثبت اندیشی در مورد روس ها در بریتانیا، که به زعم مؤلف دچار روس ترسی (16) بودند، به جرج ن کرزن(17) اشاره می شود. بر پایه ی نظریات وی، سیاست انگلستان در ایران به شکل غیرقابل مقایسه ای شرافتمندانه تر از سیاست روس ها که او «آشکارا خصمانه» می خواند، بوده است. او معتقد بود که بریتانیا باید خواستار تعیین خطی شود که حافظ و مؤید تفوق سیاسی و اقتصادی بریتانیا، نه تنها در جنوب ایران، بلکه در مرکز این کشور باشد. جایی که باید به ایران در مورد رخنه ی بیشتر روسیه هشدار داد و سدّ پیشروی بیش تر مهاجم شمالی شد، او می افزود که در این منطقه، بریتانیا نباید خواستار امتیاز انحصاری شود و یا از زور تهدید استفاده کند، بلکه می بایست بنای پیروزی های آتی را بر مبنای رخنه ی صلح آمیز از طریق منافع مشترک، رشد صنایع و اصلاحات داخلی استوار سازد.
به هر روی در میان اختلاف سلایق داخلی سیاست گذاران روسیه و بریتانیا و تحولات بین المللی، سیر وقایع به سمت انعقاد معاهده هدایت شد.
مؤلف اشاره می کند که یکی از دلایل رضایت روس ها از امضای قرارداد 1907 از میان رفتن خطر تصادم و رویارویی روسیه و انگلیس بر سر منافع متداخل در ایران، افغانستان و تبت بود. حال پرسش این است که با عقد این معاهده کدام یک از طرفین منافع بیشتری را از آنِ خود کرد؟ جالب است که در یک هم رأیی شگفت آور بیشتر صاحب نظران انگلیسی و اروپایی غربی اصرار داشته اند که از قِبَل امضای این معاهده، روسیه بیشترین سود را برده است. اگر این قضاوت درست باشد آن گاه باید پاسخ داد که چگونه کشوری با جایگاهی متزلزل در عرصه ی بین المللی در آن بازه ی زمانی، به دلایلی از جمله ناکامی های نظامی، هم چون شکست از ژاپن، در کنار بی ثباتی داخلی و ساختار در حال دگرگونی سیاسی، در سلسله مذاکراتی طولانی در حالی که در موضع انفعال قرار داشته، به طرف پیروز مبدل می گردد؟ نویسنده در پاسخ به این پرسش بیان می دارد که به نظر می رسد برای صاحب نظران انگلیسی اعتراف به یک پیروزی سیاسی دشوار بوده است و این در حالی است که تفسیرهای اندک ارائه شده به وسیله ی روس ها، بازتاب زیادی در دنیای آن روز پیدا نکرد، شاید به دلیل زبان و ادبیاتی که کمتر توسط دیگر کشورها درک می شد. به علاوه نا آشنایی با مواد و مفاد معاهده نیز، سبب مشکل در ارزیابی مناسب نتایج آن شده است. مفسران متأخر نیز، به دنباله روی از دیدگاه ها و تفسیرهای صاحب نظران پیشین و تکرار قضاوت های آنان بسنده کرده اند و مدعی منفعت بیشتر روسیه شده اند. اما با این وجود منصفانه تر است که گفته شود که در مجموع منافع این معاهده برای دو طرف هم وزن بوده است. ولی واقعیت این است که هر قدر منافع قابل تشخیص در این معاهده وجود داشت، به طرف انگلیسی تعلق یافت، که طرف قوی تر و فعال تر مذاکرات بود. برای نمونه می توان به ترتیبات توافق شده در مورد قضیه ی تبت اشاره کرد که به درشتی مورد انتقاد بانیان هیأت اعزامی به لهاسا(18) قرار گرفت که با افسوس برای از دست رفتن نتایج حاصل شده توسط آن هیأت مرثیه می سرودند و شرایط توافقی را تنها موجب تقویت جایگاه پیشین چینی ها به عنوان حاکم پشت پرده می دانستند، با این وجود امتیازات اخذشده توسط بریتانیا از طریق توافق نامه ی لهاسا در 1904 و پیمان 1906 با چین، حال به طور رسمی توسط روسیه به رسمیت شناخته شده بود و این به بریتانیا منافع اقتصادی و بازرگانی آشکاری را ارزانی می داشت که قابل ملاحظه و ارزشمند بود در مورد مسائل سیاسی، هر دو طرف توافق کردند که از کانال حکومت چین به ارتباط با تبت مبادرت ورزند، البته روابط مستقیم محدودی به اصرار طرف انگلیسی مجاز شمرده شد. تنها مزیت تعلق گرفته به روس ها اجازه ی دسترسی به شخص دالایی لاما(19) و تمامی لاماهای با جایگاه روحانی فروتر، در ارتباط با مسائل مذهبی اتباع بودایی امپراتوری روسیه و زوار در رفت و آمد بود. در این بخش از معاهده چنان محدودیت هایی بر روسیه تحمیل شده بود که تمامی آرزوهای روسیه برای تسخیر تبت، اگر هم یک مورد واکاوی قرار می گرفت، به شکل قابل ملاحظه ای دور از دسترس شده بود. در سوی دیگر، بریتانیا موافقت رسمی روسیه را برای حفظ موقعیت ممتاز خود در مقایسه با سایر قدرت های بیگانه در تبت، در رابطه با مسائل نظامی و اقتصادی به دست آورده بود. که در نتیجه، شرایط برای پیگیری اهداف امپریالیستی در آینده، نسبت به دستاوردهای گذشته بهبود یافته بود.
واقعیت این است که اگر بریتانیا در کسب امتیازات و موقعیت برتر در افغانستان به اندازه ی مطلوب و به رسمیت شناخته شدن آن توسط روسیه، موفق نشده بود. اساساً معاهده ای امضا نمی شد. در این بخش هیچ چیزی که کاملاً تازه باشد. برای روسیه به دست نیامد. در این قسمت از معاهده روسیه سه تضمین بسیار مهم به بریتانیا داد که هر چند شاید پیش ترها به صورت شفاهی بیان می شد ولی هیچ گاه به عنوان یک التزام دائمی مطرح نشده بود. اما اکنون در قالب یک تعهد مکتوب صریح درآمده بود. این موارد عبارت بودند از اعلان این که افغانستان خارج از حوزه ی نفوذ روسیه قرار دارد؛ و تمام ارتباط های سیاسی با امیر می بایست از کانال بریتانیا که اداره ی روابط خارجی وی را در دست دارد، صورت پذیرد؛ و روسیه حقّ اعزام هیچ مأموری به افغانستان ندارد. در نتیجه ی این بندها، در واقع تحت الحمایگی افغانستان از سوی روسیه به رسمیت شناخته شد. در عوض امتیاز قابل مقایسه ای به روس ها تعلق نگرفت. ارزشمندترین امتیاز واگذار شده به روسیه در حوزه ی مسائل اقتصادی بود، هنگامی که بریتانیا تعهد کرد که با امیر بابت ایجاد فرصت ها و تسهیلات برابر برای بازرگانی روسیه در افغانستان گفت و گو کند و البته با توجه به سیطره ی انحصاری بریتانیا بر امیر، این تعهد عملی می کرد. اما از سوی بریتانیا اراده ای بسیار قوی برای ممانعت از عملی شدن منویات روسیه برای دخالت در افغانستان، از طریق یک تجارت روبه رو شد، وجود داشت. بند مربوط به مأمورین تجاری روسیه در افغانستان به نظر ضروری می آمد، اما بیشتر جنبه ی تشریفاتی داشت. زیرا هنگامی می توانست صورت واقع به خود بگیرد که بریتانیا با آن موافقت کند. اما با این وجود ایزولسکی (20) پیش از این اعلام کرده بود که این موضوع نیازی به تأیید انگلیس ندارد. دیگر امتیاز اعطایی به روس ها به رسمیت شناخته شدن برقراری روابط مستقیم در امور غیرسیاسی میان مقامات مرزی روسیه و افغانستان در مناطق سرحدی بود. این مسأله در مذاکرات 1903 توسط لنسداون (21) پذیرفته شده بود. این نیز در واقع امتیازی بود که از عملی شدن آن سال ها می گذشت و البته ارزش چندانی برای روس ها نداشت زیرا با سایر محدودیت های اعمال شده در مذاکرات، هیچ یک از مسائل پراهمیت نمی توانست به شکلی مؤثر و یا قانونی مطرح شود. افغانستان به صورت منطقه ی حائل میان قلمرو دو قدرت در آسیا باقی ماند، که روسیه در آن دارای نفوذ سیاسی نبود در حالی که بریتانیا بر تمام ساز و کار قدرت در آن سلطه داشت، اگرچه ضمانت می داد که هیچ گونه استفاده ای از این برتری در راستای آسیب زدن به منافع روسیه نخواهد کرد.
در ادامه مؤلف می افزاید که مواد مربوط به ایران در معاهده ی 1907 مهم ترین بخش آن را تشکیل می دادند و این دقیقاً همان جایی است که بعدها مفسران و صاحب نظران روسیه را برنده ی اصلی و گیرنده ی سهم اعظم دانستند. این داوری بدان سبب بوده که حوزه ی اختصاص یافته به روسیه بسیار بزرگ تر و غنی تر از حوزه ی سیطره ی انگلیس بود و به علاوه پایتخت کشور یعنی تهران را نیز در برمی گرفت. در حقیقت همین آمار غیرقابل انکار بود که صاحب نظران مزبور را به قضاوتی سطحی رهنمون ساخت. ولی واقعیت این بود که روسیه به سراسر بخش های این ناحیه از ایران رخنه کرده و به سرعت در حال پیشروی به مناطق جنوبی تر بود. نفوذ سیاسی روسیه در تهران مثال زدنی بود و هیچ قدرت دیگری را یارای رقابتی معطوف به پیروزی با آن نبود. در حالی که نفوذ و سیطره ی سیاسی روس ها در مناطق شمالی ایران خدشه ناپذیر می کرد محدودیتی برای توفیقات بیشتر روس ها و گسترش حوزه ی نفوذ آن ها دیده نمی شد. در این فضا بود که سایر قدرت ها، به ویژه آلمانی ها در اواخر نشانه هایی از برخی تحرکات بروز می دادند در حالی که تنها روسیه را در برابر خود می دیدند. کمیت و کیفیت نفوذ روسیه و انگلیس در حوزه های سلطه در ایران نیز مشابه نبود، نه حوزه ی نفوذ بریتانیا در جنوب به بزرگی منطقه ی نفوذ روسیه در شمال ایران بود و نه میزان سلطه ی انگلیس قابل مقایسه با میزان استیلای روسیه بود. پس از یک قرن تفوق «تجارت و سرمایه گذاری های بریتانیا از بدست آوردن منافعی پایدار برای این کشور بسیار دور بود»، به جز تعدادی امتیاز که هم چنان در معاهده تضمین شده بودند. در عین حال روسیه جایگاه بریتانیا را کاملاً به رسمیت شناخته بود. و «برای این هزینه ای پرداخت نشده بود» در 1907 ارزش اقتصادی منطقه ی نفوذ انگلستان با وجودی که سرزمینی دارای چاه هایِ نفتِ شناخته شده بود، جاذبه ی اصلی آن به شمار نمی رفت، غنای چشمگیر آن متعاقباً آشکار شد. روس ها پذیرفته بودند که تجارت آن ها شانس اندکی برای بهره بردن از تجارت پرسود روبه رشد این منطقه که در ترافیک دریایی خلیج فارس خود را نشان می داد، دارد.
نفوذ بریتانیا در جنوب ایران در واقع پیش از هر گفت و گو و مذاکره ای تثبیت شده بود و این حضور بر پایه ی محاسبات و برآوردهای جامع راهبردی و نظامی صورت گرفته بود. آن چه مطلوب بود و حاصل گشت جلوگیری از رخنه ی روسیه به آن بخش از ایران بود که در واقع قسمتی از کمبرند امنیتی هند را تشکیل می داد. خط مرزی منطقه ی نفوذ بریتانیا نواحی جنوب شرقی ایران را که در جوار افغانستان و بلوچستان بود را دربرداشت و علاوه ی نواحی ارزشمند سیستان و جنوب خراسان، نظارت بر آن، حاشیه ی امنیت نظامی مناسبی را برای هند فراهم می کرد. سیطره بر این مناطق بر مبنای برآوردی بود که توسط دولت هندوستان و لرد کیتچنر(22) صورت گرفته بود و در راستای تأمین امنیت هند قابل دفاع و پذیرفتنی بود. کیتچنر عنوان کرده بود که «ما باید تعهداتمان در قبال مناطق نیمه بیابانی بلوچستان ایران، قاین، سیستان و کرمان را محدود کنیم» در حالی که اغلب به گونه ای رفتار می کردند که این پندار را متبادر می کرد که «ایران ارزشمند نیست».
اما شرایط تغییریافته بود ایران به سنگر حفاظت از هند بدل شده بود و اهمیتی بیشتر تر از آن چه که همواره افغانستان به همان سبب دارا بوده، یافته بود. اما این که آیا به یقین و به طور کلی مصونیت نظامی هند در برابر حمله ی روسیه حاصل شده بود، مورد تردید بود؛ آن چه که اهمیت داشت این بود که به هر حال بریتانیایی ها، این گونه می اندیشیدند. دقیقاً در این بخش از ایران در فضایی که روسیه گمان می کرد که بیش ترین منافع را از آنِ خود کرده است؛ در واقع از این رهگذر یک دستاورد دیگر برای بریتانیا حاصل شده بود. که گری(23) شخصاً این را دریافته بود:
«بر روی کاغذ دستاوردها یکسان بود. در عمل ما چیزی را از دست نداده بودیم. ما تمایلی به دنبال کردن سیاستی رو به جلو و جسورانه در ایران نداشتیم؛ واقعیت این است که دستاوردی برای بریتانیا در ایران نمی توانست تهدیدی برای روسیه باشد در حالی که هر دستاوردی برای روسیه در ایران و از قِبَل آن نزدیک شدن روسیه به هند، می توانست تهدید جدی منافع بریتانیا باشد. و این تعجب آور نیست که وزیر خارجه روسیه مشکلات زیادی برای قانع کردن مقامات نظامی روسیه برای صرف نظر از مواردی که برای آن ها دارای ارزش بالفعل بود داشت، در حالی که ما از مواردی چشم پوشیدیم که برایمان ارزش اندکی داشت و یا در عمل فاقد ارزش بود.»
در خلیج فارس روسیه بدون هیچ دستاوردی از مذاکرات بیرون آمد. تجارت روسیه به سمت جنوب ایران تنها هنگامی سودآور بود که از راه خشکی، از شمال به جنوب کشور صورت پذیرد. دلیل واقعی تمایل برای داشتن یک بندر در ساحل آب های گرم خلیج فارس راهی برای فرار از سفر دریایی بسیار طولانی و دورزدن دریاهای منجمد و عبور از معبرهای در کنترل دیگر قدرت ها بود. از 1903 به بعد در محافل سیاسی بریتانیا احتمال اقدام روسیه برای به دست آوردن بندری در ساحل خلیج فارس مطرح شد. گری و لنسداون، هر دو نفر، با پیش زمینه ی ذهنیِ آماده، منتظر شنیدن چنین مطالبه ای بودند. یکی از شگفتی های آخرین دور مذاکرات این بود که طرف روس اصلاً این موضوع را پیش نکشید. در این جا مؤلف به شکل مبهمی اشاره می کند که گرفتن یک بندر در کرانه ی خلیج فارس هیچ یک از نیازهای روس ها به غیر از ارضای حسّ توسعه طلبی و اقتدار را برآورده نمی ساخت که البته با توجه به گفته های پیشین وی این نظر منطقی به نظر نمی رسد و چنین می کند که محدودیت ها و ملاحظات و محاسباتی مانع طرح و پیگیری این خواسته شده باشد. البته در داخل روسیه نیز عدم پیگیری این مطلوب از طریق هیأت مذاکره کننده ی روسی مورد انتقاد قرار گرفت. در ادامه مؤلف عنوان می کند که در عوض روس ها با متانت تمام منطقه ی جنوب ایران و سواحل خلیج فارس را در دستان بریتانیا نهادند و اجازه دادند که بندرعباس که مشرف و مسلط بر تنها ورودی خلیج فارس، یعنی تنگه ی هرمز بود، در سلطه ی بریتانیا قرار گیرد. در تبصره ی جداگانه ای روسیه علایق ویژه ی انگلستان در خلیج فارس را تأیید کرد. پس از این سلطه ی بریتانیا بر خلیج فارس نسبت به تمامی دوران گذشته بیش تر شد.
مؤلف معتقد است که مفاد معاهده نشان می دهد که روس ها در عوض واگذاری این منافع چیزی عایدشان نشد و این نگاه ساده انگارانه ی عمومی که دستاوردهای روس ها از معاهده بیشتر بوده، صحیح نیست. سفیر فرانسه در لندن به سرعت این نکته را دریافت؛ وی بیان داشت که وزارت خارجه بریتانیا می تواند دستاوردها را فهرست کند؛ و گری همه چیز را در چند جمله خلاصه کرد: «من موافق نیستم که...، حتی در یک معامله در این معاهده چیزی به ضرر ما صورت گرفته باشد، زیرا هر کس که در جریان امور بوده می داند که آن چه ما به دست آوردیم دستاوردهای واقعی راهبردی است در حالی که حتی آن چه که از نظر اقتصادی نیز واگذار کردیم واقعی نیست.» این نظر را بارون تاوب، (24) مشاور آتی وزارت خارجه ی روسیه در سن پترزبورگ نیز ابراز کرد. پس از اینکه ایزولسکی موافقت نامه را برای مطالعه به وی داد، او گفت: «در واقع من در این سند می توانم آن چه را که تو به بریتانیا تقدیم داشته ای مشاهده کنم ولی اثری از آن چه به ما رسیده نمی بینم! تو از افغانستان چشم پوشیدی، تو از خلیج فارس صرف نظر کردی،-که می توانست روزی روزنه ای باشد برای ما به آب های آزاد که ما بیهوده در استانبول به دنبال آن هستیم- و تو در عوض چیزی دریافت نکرده ای به جز شمال ایران، جایی که ما پیش از این نیز در آن قدرت واقعی بوده ایم».
اگر روسیه پاداشی را برای آن چه که از آن چشم پوشی کرده بود، دریافت کرد، باید بیرون از معاهده در جست و جوی آن بود. برای نمونه ایزلوسکی معتقد بود که وی به اندازه ی کافی در قبال امتیازات واگذارشده دریافت کرده است، چنان که به تاوب چنین پاسخ داد: «من حمایت سیاسی بریتانیا را در اروپا به دست آورده ام... و چه معلوم که سیر وقایع ما را ناگزیر نسازد که دعواهای تاریخی بر سر تنگه ها را دوباره به بحث بکشانیم...» اگر این نشان دهنده ی آن چه باشد که ایزلوسکی به عنوان دستاورد روسیه در قبال امتیازات واگذارشده انتظار داشت، وی اندک تضمینی برای خشنودی خود نداشت، اما گذشت یک سال از این غفلت، وی را هوشیارتر کرد. طی مذاکرات برای تدوین معاهده، وزارت خارجه ی بریتانیا پذیرفته بود که آماده ی کنار گذاشتن رویکرد قدیمی خود هست و با رغبت از پیشنهادات برای تغییر رژیم تنگه ها در راستای تأمین خواسته های روسیه در زمان مناسب استقبال می کند؛ اما چنین اتفاقی هرگز رخ نداد. بی تردید ایزلوسکی بهای زیادی به این مشوق بیشتر افلاطونی داده بود که پیامدهای آن وی را در 1908 به ورطه ی گرداب عظیمی از مشکلات سوق داد و موقعیت سیاسی و کاری وی را به شدت تحت تأثیر قرار داد. در لندن، پس از اشغال بوسنی و هرزگوین توسط اتریش در حالی که بلغارستان اعلام استقلال کرده بود، ایزلوسکی برای نجات خویش از یک شکست مفتضحانه خواستار همکاری انگلستان در ارائه ی راه حل جدیدی برای مسأله ی تنگه ها در راستای عملی شدن تعهدات صورت گرفته، شد. خواسته ی وی با برخورد محتاطانه ی بریتانیا مواجه شد، هنگامی که گری در چهاردهم اکتبر یادداشتی را تقدیم ایزلوسکی کرد مبنی بر این که دولت بریتانیا تصدیق می کند که «گشودن تنگه ها امری معقول و منصفانه است و بریتانیا مخالفت اصولی با این قضیه نخواهد داشت». که البته در ادامه با یادآوری این که «جلب موافقت ترکیه پیش از هر پیشنهادی ضروری خواهد بود» و «اگر طرح بر مبنای حقوق مساوی برای همه تدوین شود، ... آن گاه استثنایی وجود نخواهد داشت»، دریچه ی گشوده شده به روی روسیه تحدید شد. ایزلوسکی یادداشت بریتانیا را پذیرفت «هر چند که در برگیرنده ی تمامی آنچه وی انتظار داشت نبود.» و دوباره بیش از وعده ای غیرقطعی و غیرصریح به ایزلوسکی داده نشد. به همان میزان که ایزلوسکی در برآوردهایش اشتباه کرد، انگلستان نیز در خودداری از حمایت از وی قابل پیش بینی ظاهر شد. اراده ی بریتانیا مبنی بر بازبینی مواضع خود در قبال تنگه ها در راستای گشودن موانع مقابل روسیه، به سرنوشت ناگواری منتهی شد. به روشنی می توان مشاهده کرد که طرح مطالبات روسیه در مورد تنگه ها به حصول دستاوردی برای روسیه در ازای امتیازات واگذار شده به انگلستان بر روی اوراق معاهده، منتهی نشد.
معاهده ی 1907 تنها به رفع و رجوع رقابت های دو قدرت در آسیا منحصر بود؛ اما بیش ترین اهمیت و پیامد را در اروپا داشت که البته به هیچ وجه در معاهده به آن اشاره نشده بود. بریتانیا مشتاقانه در پی جلب نظر روسیه در عوض مشغولیت هایش در خاور دور به سمت مسائل اروپا بود تا با کشاندن اولویت های روسیه به حوزه ی اروپا این کشور را به عنوان یکی از منابع قدرت به جبهه ی شکل گیرنده ی مواجهه با قدرت سلطه جو و روبه رشد آلمان پیوند دهد. رفع اختلافات و کشاکش های بریتانیا و روسیه در آسیا پیش از هر منفعت مستقیم، این سود را داشت که می توانست زمینه ساز دوستی و همکاری دو قدرت در هر نقطه ی دیگر زمین باشد. در حوزه ی اروپا این معاهده نشانه های انزوای انگلستان را از میان برد و پشتیبانی مورد نیاز بریتانیا را برای جلوگیری این معاهده نشانه های انزوای انگلستان را از میان برد و پشتیبانی مورد نیاز بریتانیا برای جلوگیری از تفوق آلمان در اروپا فراهم کرد. برای روسیه نیز به نظر می رسید که این معاهده حاشیه امنیت کافی برای بازسازی و محو آثار و پیامدهای جنگ و انقلاب را فراهم خواهد آورد. اما اتحاد با بریتانیا برای روسیه تنها می توانست در گستره ی محدودی امنیت نظامی را به ارمغان آورد. از دیگر دستاوردهای معاهده گشایش بنگاه های پولی انگلیسی به همراه فرانسوی ها برای سرمایه گذاری در راستای حمایت از عملیات بازسازی در روسیه بود.
مؤلف معتقد است که در اواخر دوران تدوین و مصادف با عقد معاهده ی بریتانیا و روسیه، فضای حاکم تحت تأثیر خط تهدید صلح بین المللی توسط آلمان و اراده برای اخذ مواضع دفاعی بود و نقل می کند که: «در واقع این معاهده بیش تر یک مصالحه بود تا یک موافقت نامه ی حسن تفاهم». سیاست های آلمان و توسعه ی این کشور دلایل کافی برای در کنار هم قرار دادن این دو دشمن قدیمی ایجاد کرده بود. ولی یک دشمنی آتشین نمی توانست ناگهان به دوستی گرم مبدل شود. در آغاز روابط حسنه ی میان بریتانیا و روسیه بسیار سست بود؛ این دوستی بیش تر نتیجه ی واهمه از آلمان بود تا ایجاد جبهه ای از روی تأمل و برنامه برای تهاجم به آلمان، به هر روی، به نظر می رسد که در این بین باز هم دستگاه کارکشته ی سیاست خارجی انگلستان توانست با بهره برداری مناسب از سیر تحولات ابتدای قرن بیستم در روسیه و به کارگیری مجموعه ی عوامل مؤثر، به اهداف تعریف شده ی خود در تدوین و عقد این معاهده ی مهم دست یابد. آن چه که در این بین قربانی شد، منافع کشورهای آسیایی و به ویژه ایران بود که البته سیر تحولات آتی بین المللی از جمله انقلاب بلشویکی روسیه در اکتبر 1917 منجر به تغییر معادلات و سیر پیش بینی شده ی رویدادها شد.

سعید صفرپور: هیئت تحریریه
مراجع تحقیق :
- Rogers Platt Churchill. The Anglo-Russian Convention of 1907, Cedar Rapids, Iowa, the Torch Press,1939.
- آرمینیوس وامبری، زندگی و سفرهای وامبری، دنباله سیاحت درویشی دروغین، ترجمه محمدحسین آریا، تهران، شرکت انتشارات علمی و فرهنگی وابسته به وزارت آموزش عالی، 1372.
پی نوشت ها :
1. Count Hatzfeldt
2. Windsor
3. Balfour
4. Bernhard von Bülow
5. Count Muravyev
6. Prince Radolin
7. Holstein
8. Lord Lansdowne
9. Chamberlain
10. Whale
11. Bear
12. Bosphorus
13. Dardanelles
14. Penjdeh
15. آرمینیوس وامبری، زندگی و سفرهای وابمری، دنباله سیاحت درویشی دروغین، ترجمه محمدحسین آریا، تهران، شرکت انتشارات علمی و فرهنگی وابسته به وزارت آموزش عالی، 1372، ص 327.
16. Russophobe
17. George N.Curzon
18. Lhasa
19. Dalai Lama
20. Izvolsky
21. Lansdowne
22. Lord Kitchener
23. Grey
24. Baron Taube

منبع مقاله :
کتاب ماه تاریخ و جغرافیا، ضمیمه ی شماره 115-114 (ویژه ی همایش ایران و سیاست جهانی در آغاز قرن بیستم، در یکصدمین سالگرد قرارداد 1907)، صص 130-116