ظهور و سقوط نازیسم در اورپااز دیدگاه آدولف هیتلر(بخش اول)

آدولف هیتلر در ساعت 6:30 بعد از ظهر روز بیستم آوریل 1889 در مسافرخانه گاستهوف زوم پومر در مرز آلمان و اتریش دیده به جهان گشود.

والدین و اجداد او در شهر والد فیرتل اتریش که در میان رود دانوب و بوهم قرار داشت زندگی می کردند. با این که این شهر در فاصله 50 مایلی با وین قرار گرفته بود اما تمدن مدرن به صورت امروزی چندان در آنجا رواج نداشت, بگونه ای که ازدواج خانوادگی مرسوم بود. یوهان گئورگ هیتلرهمسر ماریا آنا شگل گروبرمادر پسر نامشروع که 5 سال قبل از ازدواج با یوهان گئورگ هیتلر به دنیا آمده بود. یوهان گئورگ هیتلر, پدر ناتنی آلوئیس حاضر نشد پسر نامشروع همسرش را به رسمیت بشناسد به همین دلیل او با فامیل مادری خود بزرگ شد و درنهایت آنها را ترک نمود؛ اما در سال 1876 یوهان به صورت ناگهانی باز می گردد و آلوئیس را به کلیسا برده و وی را به عنوان پسر خود قبول می کند و چند ماه بعد فوت می نماید که البته در تاریخ به علت کار او اشاره نشده است. پدر هیتلر یا همان آلوئیس شگل گروبر طی 11 سال 5 بار محل سکونت خود را تغییر داد و 3 بار به ازدواج نمود. وی از همسر اول خود فرزندی نداشت و تا پایان راه با او زندگی نمود. همسر دوم او نیز بعد از یکسال فوت کرد. اما حاصل ازدواج سوم 5 فرزند شد که فقط 3 نفر جان سالم به در بردند که ضعیف ترین آنها آدولف بود. {در خاطرات افسر و مشاور ارشد هیتلر, نقل شده است که پیشوا برای من تعریف کرده اند که مادرم امیدی به زنده ماندن من نداشت و این تقدیر الهی بود که من را در این دنیا حفظ نماید تا آلمانی قدرت مند بسازم}. به دلیل جا بجایی های زیاد پدر آدولف, او چندین بار مدرسه خود را عوض نمود و این روند ادامه داشت. پدر آدولف علاقه بسیاری داشت تا او را مانند خود کارمند دولت کند اما خود وی بیشتر به کشیش و یا نقاش شدن تمایل داشت. او به هیچ عنوان در دوران تحصیلی خود موفق نبود و حتی مدرک پایان تحصیل دوران متوسطه خود را نیز نتوانست بگیرد. او به کرات اساتید و معلمان خود را به استهزاء گرفته و فقط از استاد تاریخ خود به نیکی یاد می کند و او را سرمنشاء تغییر خود می داند. به باور او بنا بر آنچه در کتاب نبرد من نوشته است " اولین انقلاب ذهنی و درونی را همین استاد تاریخ یعنی دکتر لئوپلوپوچ در سنین جوانی در او بوجود آورده است ". وی بعدها در سال 1938 که اتریش ضمیمه امپراطوری رایش سوم گردید, به عضویت سازمان مخفی اس.اس درآمد و با هیتلر ساعاتی طولانی به صورت محرمانه و تنها به گفتگو می پرداخت, به طوری که هیتلر به این موضوع معترف است که شاکله و چارچوب اصلی ذهن خود را مدیون پوچ است. هیتلر در طول دوران زندگی خود تنها آن زمانی که فارغ التحصیل شد, از شدت خوشحالی آنقدر مست نمود که فردای آن روز زنی کشاورز او را بغل نمود و پشت گاری قرار داد و به شهر بازگرداند که همین واقعه باعث تصمیم بزرگ هیتلر شد مبنی بر اینکه تا آخر عمر از شدت شرمندگی از مصرف الکل خودداری کرد. این اتفاق در سن 16 سالگی او وقوع پیوست و می گویند که همین امر باعث گیاه خوار شدن هیتلر گردید.

پایان نوجوانی و ورود به جوانی

در میان سن 16 تا 19 سالگی هیتلر به مطالعه و هنر پرداخت, به اٌپرا می رفت و شیفته آثار واگتر شده بود. او شروع به سرودن شعر نمود, نقاشی می کشید و در ذهن متوهم خویش معشوقه هایی داشت که آنها را بزرگ می نمود؛ به عنوان مثال یکی از اشعار معروفش" سرودی برای محبوب " است. در همین زمان بود که سلطنت هابسبورگ ذهن هیتلر را به خود مشغول نمود و به نژاد های آلمانی, هنر آلمانی و سبک زندگی و عقاید آلمانی پرداخت و از هر چیز غیر آلمانی اجتناب می نمود و درست از همین نقطه بود که ناسیونالیست متعصب آلمان ها متولد شد. دوست صمیمی او بعدها می گفت که وی در هنر خود فقط دشمنی و مشکلات را می دید. او ابتدا تصمیم به شناخت آلمان گرفت و شروع به مطالعه درباره تاریخ آلمان و اساطیر آن نمود.در سال 1906 هیتلر به وین رفت تا مراحل ورود به مدرسه عالی هنرهای زیبا وین را طی کند اما طی 2 بار تلاش ناموفق نتوانست در امتحان ورودی این مدرسه مهم موفق شود. "در تاریخ آمده است که مدیر مدرسه با کمی کمک این امکان را داشته که هیتلر را قبول کند و بنابراین به راحتی می توان تصور نمود که اگر او وارد این مدرسه می شد, تا چه میزان مسیر تاریخ دگرگون می گردید " او با سرافکندگی به لینتس نزد مادرش بازگشت که البته اندکی بعد در روز بیست یکم دسامبر 1908 مادرش به دلیل سرطان سینه درگذشت.

دوران نگون بختی هیتلر

هیتلر بعد از سقوط خاندان هابسبورگ امکان تحصیل عالیه را داشت زیرا که جماعت کارگری مسلط بر وین این امکان را بوجود آورده بودند اما او هیچ گونه اقدامی در این راستا انجام نداد و به اوباش گری پرداخت و برای امرار معاش به شغل های موقتی همچون برف پارو کردن, فرش تکاندن, حمل کیسه های بار از راه آهن غرب و کارگری ساختمان پرداخت و هر شب را در اقامتگاه شبانه روزی بینوایان به سر می برد. بعد ها بیشتر به کار نقاشی البته نه در حد هنر اورپایی بلکه بیشتر از نوع تبلیغاتی و ارزان پرداخت اما کسانی که او را از نزدیک می شناختند اذعان می کنند که او ژنده پوشی بود که در بلعیدن کتاب حریف نداشت. هیتلر معتقد بود که :" فقط کسانی کتابخوان محسوب می شوند که مغز آنها قابلیت تنظیم و تلفیق مطالبی را که خوانده اند را داشته باشد". این مطالعه گسترده آدولف هیتلر شالوده فکری رایش سوم را تنظیم نمود و به این سمت حرکت می کرد که بزرگترین فاجعه تاریخ بشریت را شکل دهد. او در این دوران سعی در میکرد روابط میان توده ها و مردم عادی که خود عضوی از آن ها بود را بررسی کند , جایگاه یهودیان و مشاغلی که آنها در اختیار داشتند و نوع برخوردشان با کارگران و عده ای خاص دیگر که ایلومناتی یا همان ماسون می خواندشان و صاحب همه چیز بودند اما هیچ چیز نداشتند در تمام اورپا صاحب قدرت و ثروت بودند اما شما نمیتوانستید مستقیما با آن ها برخورد کنید.

شکل گیری عقاید هیتلر

در سده بیستم بعد از ایتالیا و مجارها ملل مختلف امپراطوری اتریش مانند چک ها, اسلواک ها, صرب ها و کروات ها یا خواهان برابری با آلمان ها و به بیانی دیگر ژرمن ها شدند و یا ادعای خودمختاری ملی کردند. در این میان طبقه پایین اجتماع که حق رای نداشتند, خواستار حقوق برابر با طبقه میانی و بالادست جامعه, کسب حقوق کافی, تشکیل اتحادیه و حق اعتصاب بودند. اما هیتلر با این تحولات به شدت مخالف بود و راه نجات بشریت را صرفا در تشکیل حکومت با نژاد برتر آلمانی می دید و بر این باور بود که پارلمان باید منحل گردیده و به همه مزخرفات دموکراتیک پایان داده شود. در آن زمان سه حزب بزرگ در اتریش فعال بودند :
1- سوسیال دموکرات
2- سوسیالیست مسیحی
3- ناسیونالیست پان ژرمن
هیتلر حزب سوسیال دموکرات را روسپی طاعون زده اکبیری نام نهاد . اما به مطالعه دقیق این حزب پرداخت و بعدها از نظرات آنها استفاده نمود. او در کتاب نبرد من, سه درس بزرگ را که از این حزب آموخت بازگو نموده است :
1- سوسیال دموکرات ها می دانستند که چگونه نهضتی توده ای بوجود بیاورند.
2- هنر تبلیغ کردن در میان توده ها و تهییج احساسات آن ها را به خوبی می دانستند.
3- بر ترور روحی و جسمی هدف ها به خوبی مسلط بودند. یعنی حزب هرگاه دشمنی را خطرناک تر از دیگران تشخیص می داد, رگباری از تهمت و دروغ را بر سر او می بارید تا جایی که توده ها از او برمی گشتند و در نهایت به حذف فیزیکی او دست می زدند.
ناسیونالیست پان ژرمن:
این حزب عقاید بسیار نزدیکی به حزب نازی که در آینده تشکیل شد, داشت. آنها حس ناسیونالیسم تند و عقاید و افکار ضد یهودیت و ضد سوسیالیسم داشته و هوادار وحدت اتریش و آلمان و مخالف پاپ و کلیسا بودند؛ از همین رو هیتلر در تحلیل خود درباره آنها این گونه می نویسد :
"علی رغم میل شخصی خودم آنها دچار ارزیابی غلط از اهمیت قراداد اجتماعی
شدند و کوشش این حزب خوب سیاسی در مخالفت با کلیسا کاری بس عبث
بود (البته بعد از به قدرت رسیدن خودش این موضوع را فراموش کرد) و درتمامی
تجارب تاریخی گذشته حزبی که صرفا جنبه سیاسی داشته است هرگز نتوانسته
یک نهضت اصلاح دینی بوجود بیاورد واز این رو روحیه مردم برانگیخته
نشد و پان ژرمن ها در انتخابات پارلمان با شکست مفتضحانه ای مواجه شدند".
هیتلر در نبرد من یک عامل دیگر را نیز علت شکست پان ژرمن ها می داند و آن خطا و قصور آنان در یاری و پشتیبانیِ دست کم پاره ای از سازمان های مقتدر و پا بر جای مملکت بود, وی بر این باور بود که به طور مثال اگر به مخالفت با کلیسا پرداخته می شود, باید در عین حال از حمایت ارتش و یا هیات دولت و یا گروه های اجتماعی پر نفوذ جامعه برخوردار گردید. و این دقیقا همان کاری است که هیتلر در ژانویه 1933 برای به قدرت رسیدن انجام داد.
سوسیالیست مسیحی
در این میان حزب سوم از همه قوی تر بود چرا که به رهبری دکتر کارل لوگر که یکی از مربیان هیتلر نیز بود, توانسته بود خرده بورژاوهای ناراضی را جلب کند و احساسات و افکار خشن ضد یهودی را گسترش داده و سرمایه کلانی جذب نماید, اما نکته جالب این است که هیچ گاه حقوق یهودیان را زیر پا نگذاشت و با آنها به احترام برخورد کرد و پادشاه را محترم می شمرد, توده ها را در کنار هم حفظ می نمود و از همه وسایل موجود برای جلب رضایت و حمایت اقشار و سازمان های پر قدرت استفاده می کرد. هیتلر درباره او می نویسد: " شاخص سیاست او, ذکاوت بی پایانش بود". لوگر فن خطابه و دیالیکتیک احساسی را به خوبی دریافته بود و معتقد بود ابتدا باید احساسات مردم را برانگیخت و سپس آنها بی اختیار به دنبال تو خواهند آمد. در نهایت هیتلر به دلیل علاقه شدید خود به لوگر افکار او را به غیر از مماشات با یهودیان پذیرفت. او روش سخنوری را از لوگر آموخت و ارزش یک سخنرانی بزرگ و هیجانی را درک کرد.

تولد حزب نازی

هیتلر در جریان جنگ جهانی اول, دو بار زخمی شد و به دلیل رشادت ها ی قابل ملاحظه ای که از خود نشان داد, {البته بعد از سقوط وی مخالفان او را متهم می کردند که از جنگ مستقیم گریزان بوده است اما در تاریخ چیزی دال بر این موضوع گفته نشده است} در دسامبر 1914 مدال درجه دوم صلیب آهنی را دریافت نمود و در اوت 1918, نشان اصلی صلیب آهنی به او داده شد که تا آخرین لحظات خودکشی احتمالیش بر روی سینه او نصب بوده است. در ماه نوامبر 1918 آلمان شکست خود را پذیرفت و قیصر به هلند گریخت اما ارتشیان و هیتلر و نزدیکان او این قضیه که ارتش آلمان شکست خورده است را قبول نداشتند و رفته رفته به توهم « خنجر زدن از پشت به ارتش » مبتلا گشتند و معتقد بودند از داخل, پشت ارتش آلمان را خالی کردند و این تفکر آرام آرام در میان توده ها پیش رفت تا جایی که مردم در میان دو جنگ حقایق و واقعیت های مسلمی که بی پایگی این داستان را نشان می داد, مبنی براینکه شاهزاده سه هفته در برابر پیمان آتش بس مقاومت کرده بود را نادیده می گرفتند.
در شامگاه دهم نوامبر 1918 هیتلر در بیمارستانی بستری بود که کشیش خبر شکست آلمان را به سربازان داد و در آنجا بود که هیتلر برای آینده خود تصمیم گرفت؛ "ورود به سیاست و تاسیس حزب برای در دست گرفتن قدرت" که همانگونه که بعد ها معلوم شد این تصمیم برای جهان و اروپا نتایج خطیر و دردناکی در پی داشت. هیتلر به مونیخ بازگشت و با اموری مواجه شد که از نظرگاه وی کاملا عجیب می نمودند؛ اموری نظیر روی کار آمدن یک حکومت کمونیستی کم دوام در مونیخ, قدرت گرفتن ژنرال های دست راستی تندرو و ناراضی از ورسای و حکومت جمهوری سست مورد حمایت بِرن.
ارتش آلمان بر خلاف سنن گذشته خود در این دوران سخت در سیاست دخالت می نمود و همان طور که در تاریخ ملاحظه می شود, سرانجام دولت مورد تایید خود را بر سر کار می آورد. هیتلر در دایره اخبار مطبوعات ارتش شروع به کار کرد. وی در کلاس های ارتش شروع به تدریس عقاید و تمرین سخن ورزی نمود و برای جمع های بزرگ که به حرف هایش به خوبی گوش می دادند سخنرانی می کرد. او که به نمایندگی از ارتش در جلسات حزب های کوچک شرکت می نمود, در یکی از این جلسات سخنرانی بسیار کوبنده ای انجام داد و از افکار آلمان متحد سخن گفت که شاید بتوان این نقطه را سر آغاز حرکت هیتلر درنظر گرفت.
بعد از این سخنرانی, فردی به نام درکسلر دفترچه ای با نام " بیداری سیاسی من" به وی داد. هیتلر بعد از مطالعه این دفترچه متوجه شد که چقدر تفکراتش مشابه درکسلر است و بعد از چند روز, نامه ای دریافت کرد که در آن نوشته بود "عضویت در حزب کارگران آلمان". هیتلر بعد از فائق آمدن بر تردید خود مبنی بر عضویت در این سازمان و حزب زیرزمینی, سرانجام به عنوان نفر هفتم این حزب ثبت نام نمود؛ این افراد حلقه اول نامیده می شوند.
درکسلر؛ هسته کار را فراهم آورد و ایده پردازی نمود .
فدر؛ ایدئولوژیست حزب و اشاعه دهنده تفکر بود.
اِکات ؛ شالوده معنوی حزب را بنا نهاد .
فدر ؛ حمایت ارتش و جذب کهنه سرباز ها را به عهده گرفت.
هیتلر؛ در نقش دبیر کل و رهبر ظاهر شد.
در سال 1920 هیتلر مسئولیت تبلیغات حزب را به عهده گرفت و شروع به کپی کردن دعوت نامه ها نمود و طی مدت کوتاهی توانست تا سقف 110 نفر را برای سخنرانی هایش جمع کند. وی از آن ها خواست که به حزب کمک مالی کنند و جالب اینجاست که در میان آن ها چند سرمایه دار یهودی نیز بودند. با فراهم شدن این سرمایه هیتلر تصمیم گرفت تا در تالارِ جشن و پذیرایی شهر با گنجایش 2000 نفر به ایراد سخنرانی بپردازد. او در این سخنرانی که حدود 4 ساعت در میان انبوهی از توده ها به طول انجامید, برای نخستین بار اصول 25 ماده ای حزب کارگران آلمان را اعلام نمود. بسیاری از بخش های برنامه حزب آشکارا فقط به منظور عوام فریبی و تهییج احساسات طبقات پایین تر جامعه تنظیم شده بود که در ادامه به بعضی از این اصول 25گانه اشاره می شود:
آلمان بزرگ و وحدت تمامی آلمان ها؛
یهودیان باید از مشاغل دولتی و عمومی و حتی تابعیت آلمان محروم شوند؛
از بین بردن درآمد هایی که از راه کار نکردن بدست آمده است (اشاره به سود پول یهودیان)؛
ملی کردن تراست های اقتصادی؛
منافع صنایع بزرگ باید با دولت تقسیم شود؛
لغو اجاره اراضی و سفته بازی در کار خرید و فروش زمین؛
خائنان و رباخواران و گرانفروشان باید اعدام شوند؛
همگانی کردن فروشگاه های بزرگ و اجاره دادن آنها با بهای کم به پیشه وران؛
ابطال پیمان ورسای و سن ژرمن.
در این موارد یاد شده به وضوح دیده می شود که هیتلر فقط یه دنبال سرنگون کردن جمهوری وایمار و قدرت گرفتن در باواریا نیست؛ بلکه به دنبال آلمانی مقتدر و جهانگیر با خصیصه های امپریالیستیست نیز می باشد. او به خوبی دریافته بود آنچه توده ها به آن نیاز دارند فقط افکار و عقاید نیست که در مغز آنها نفوذ کند بلکه سمبول هایی نیز لازم است که ایمان توده ها را جلب نماید؛ نمایش و رنگی است که آنها را برانگیزد و کارهای جسورانه ای است که اگر درست انجام شود مرید پیدا خواهد کرد. با این توضیحات کاملا مشخص است که هیتلر این را دریافت بوده که آلمان ها به جناح نیرومند تر می گروند. در تابستان سال 1920 او دریافت آنچه حزب او فاقد آن است یک شعار, یک پرچم و یک مظهر است. وی پس از اتودهای فراوان در نهایت به صلیب شکسته در زمینه قرمز رسیدکه مظهر نیرومندی و هراس انگیز بودن حزب نازی شد. وی در تفسیر این نماد در نبردِ من می نویسد :
" در رنگ سرخ فکر اجتماعی نهضت را می بینم, در رنگ سپید عقیده ملی و در چلیپای شکسته رسالت مبارزه را برای پیروزی انسان آریایی. "
باید گفت که نقوش این پرچم از اشکال جهان باستان اقتباس شده است.
در تابستان همان سال بودکه حزب, کلمات "ناسیونال سوسیالیست" را به نام خود اضافه نمود و از آن پس به اختصار از آن با نام "NSDAP" یاد می شد. هیتلر بلافاصله دستور به ایجاد واحدی داد که بعدا به گروه حمله معروف شدند؛ گروهی که از کهنه سربازانی قلدر و جنگ دیده تشکیل می شد. او در قدم بعدی متحد الشکل شدن حزب نازی را در دستور کار خود قرار داد مثلا افراد گروه حمله یونیفرم یک دست قهوه ای می پوشیدند و شاخه جوانان حزب, بازوبند قرمز می بستند و در کنار همه این موارد, صاحبان صنایع بزرگ و طرفداران ناسیونالیسم آلمانی تمامی منابع مالی را تامین می نمودند. در این میان گروه حمله در اختیار یوهان اولریش کنت قرار گرفت. این اراذل و اوباش خوش لباس مسئول برقراری نظم و امنیت میتینگ های حزب نازی شدند و بر هم زدن اجتماعات احزاب دیگر را در دستور کار خود قرار دادند. در همین راستا در یکی از این مراسم ها که گروهِ حمله آشوب به پا کرده بودند, هیتلر را به عنوان رهبر حزب بازداشت کرده و به سه ماه حبس محکوم کردند. او در زندان به وضوح به پلیس اعلام کرد که حزب نازی در آینده مانع برگزاری کلیه سخنرانی هایی خواهد شد که در آن احتمال این می رود که اذهان هموطنان آلمانی مخدوش می گردد. حزب نازی با استفاده از پرچم خود اصل تبلیغ و تهییج توده ها را نیز در دستور کار داشت. در این میان کمیته حزب که از خطر هیتلر تا حدودی آگاه شده بود شروع به همکاری بر علیه او با مخالفین نمود, به همین دلیل حلقه اول تصمیم گرفت تا هیتلر به سرعت استعفا کند و از آنجایی که حزب نازی بنیادی نو پا بوده و هیتلر مهمترین علت درآمد زایی حزب و تنها سخن ور پر قدرت حزب نیز محسوب می شد, استعغای وی را نپذیرفتند و حزب طی دو جلسه ویژه اساسنامه را تغییر داد و کمیته برای همیشه از بین رفت و به رئیس حزب اختیارات مطلق دادند. رهبر و پیشوا همه کاره حزب شد و در قدم بعدی روزنامه ای تقریبا ورشکسته خریداری نمود با نام " فلوکیشربئوباختر " که در آن به چاپ سخنرانی ها و اعقاید حزب پرداخت که همین امر باعث شد سرمایه گذاران خارجی نیز جذب حزب نازی شوند که از مهمترین آن ها که فردی بسیار شناخته شده است "هنری فورد" بود و در کنار این ها یکی از خانواده های پر قدرت ژرمن با نام هانف اشتنگل در کنار هیتلر قرار گرفت. شرایط حزب به گونه ای شده بود که طبق گزارشاتMI6 به سرعت عضوگیری می کرد و هیتلر هر اراذل و اوباشی که برایش مهم بود را جذب نمود و در این میان صاحب منصبان و بزرگان نیز جذب شدند.
هیتلر دقیقا کسانی را دور خود جمع نمود که در عیاشی و خودکامگی و اوباش گری و پلیدی چیزی کم نداشتند و قصد وی بر آن بود که رهبر ملتی شود که لوتر, کانت, گوته, باخ و بتهون را به دنیا معرفی کرده بود. همان طور که در اساسنامه اشاره شده بود هیتلر ورسای را قبول نداشت و بر جمهوری وایمار در سخنرانی هایش به شدت می تازید؛ شکلی از جمهوری که طی مدت 7 سال با کنترل شدید قیمت ها تا حدودی جلوی ابر تورم را گرفت و شاید شروعی برای دموکراسی محسوب می شد که البته هیچ گاه محقق نگردید. در اینجا می توان به اختصار به معاهده ورسای و محدودیت های آلمان اشاره نمود:
دولت های متفق در سال 1918 (بعد از پایان جنگ) یک هدف عمده داشتند: حصول اطمینان از اینکه آلمان دیگر هیچگاه تهدیدی برای آنها محسوب نشود، بر همین اساس متفقین پیروز برای تضعیف آلمان معاهده ورسای را پیش نهادند که درآن تعداد زیادی(در مجموع 440) شرط را برشمردند که آلمان می بایست آنها را می پذیرفت.برخی از شرایط معاهده، تلاش آشکار برای کاهش توان نظامی آلمان بود. معاهده تنها یک نیروی صد هزار نفری را برای آلمان مجاز می شمرد که بخش بسیار کوچکی از نیرویی بود که آلمان در دوره جنگ در اختیار داشت. نیروی دریایی آلمان ناگزیر بود زیردریایی های خود را تحویل دهد و تنها حق داشت شش ناو جنگی قدرتمند خود را نگه دارد. معاهده همچنین آلمان را از ساختن تانک، هواپیماهای نظامی، توپخانه های سنگین و دیگر جنگ افزارهای تهاجمی منع می کرد.

جغرافیای آلمان
دیگر شرایط معاهده, آلمان را از بیشتر قلمروهایش محروم می کرد. مستعمرات آلمان در آفریقا، چین و حوزه اقیانوس آرام گرفته شد. ایالت های آلمانی زبان آلزاس و لورن واقع در مرز فرانسه و آلمان به فرانسه واگذار گردید. اراضی وسیعی که زمانی در تصرف آلمان بود جدا و به لهستان واگذار شد. راین لند، اراضی حاصلخیز غرب رود راین به متفقین سپرده شد. معاهده نه تنها وسعت، جمعیت و توان نظامی آلمان را کاهش داد بلکه بر اقتصاد آن نیز اثر گذاشت چراکه بسیاری از اراضی ای که به تصرف متفقین درآمد, از نواحی مهم صنعتی و کشاورزی محسوب می شدند.
پیامد‌های معاهده
معاهده موارد ذکر شده زیر را از آلمان ستاند:
1- 13% قلمرو و 10% جمعیت آن کشور؛
2- 75%معادن آهن، نصف معادن زغال‌ سنگ، سه چهارم معادن روی، نصف معادن سرب و تقریباً تمامی معادن پتاس آن کشور؛
3- تقریبا تمام سرمایه‌گذاری‌های خارجی آلمان که بالغ بر ده درصد کل ثروت آن کشور می‌شد؛
4- یک ششم محصول کشاورزی و یک دهم کارخانه‌های صنعتی آن.
با این وجود تکان دهنده ترین بخش های معاهده ورسای آن چیزی بود که به بندهای مقصر بودن معروف شد. طبق این شرایط آلمان مقصر شروع جنگ شناخته شد و می بایست مسئولیت پرداخت غرامت جنگی را عهده دار می شد. بنابراین آلمان را به پرداخت حدود 100 میلیارد دلار( بیش از 600 میلیارد دلار امروزی ) موظف نمودند. اما آلمان به هیچ وجه در شرایطی نبود که بتواند این مبلغ را پرداخت کند. آخرین ماه های جنگ اقتصاد این کشور را نابود ساخت و حتی بدتر از آن آلمانی ها تقریبا هیچ ماده ی غذایی نداشتند و نبود مواد غذایی سبب قحطی شده بود. تاریخدان آلبرت مارین می نویسد: "اسکلت های متحرک در جستجوی اسب های مرده پرسه می زدند و بر سر یک تکه گوشت گندیده با هم گلاویز می شدند.گرسنگی هر روز صدها نفر را از پا درمی آورد. غالبا برای تابوت چوب موجود نبود و مردم را در گورهای دسته جمعی دفن می کردند. جسد کودکان خردسال را در جعبه های مقوایی قرار می دادند. مطالبات متفقین از آلمان نه تنها غیرمنصفانه بلکه غیر واقع بینانه بود. آلمان نیز مانند فرانسه و انگلستان ویران شده بود. اقتصادش آشفته، مردمش گرسنه و صحنه سیاسی آن بی ثبات و پرآشوب بود و کاملا مشخص بود که آلمان از پس چنین غرامتی برنخواهد آمد. آلمان نه تنها با کمبود پول مواجه بود بلکه راه های چندانی هم برای کسب درآمد نداشت. متفقین بهترین معادن و کارخانه های آلمان را تصاحب کرده بودند. اجناسی هم که می توانست تولید کند به بازارهای متفقین راه نداشت. در تاریخ جنگ ها و معاهدات، سابقه نداشت که ملتی اینگونه تحقیر و خرد شود".