دلايل و عواقب فروپاشي شوروي(بخش دوم )

همان طور که در بخش اول ذکر شد بلافاصله پس از وقايع ماه آگوست، از ميان حاميان گورباچف عده ي زيادي به دموکرات تبديل شدند.

افرادي مانند اُ. لاتسيس، يو. شکاچيخين و ل. کارپينسکي هنوز آماده بودند تا گورباچف را در رديف پادشاهان ليبرال روسيه همچون الکساندر اول و الکساندر دوم قرار دهند. اما عده اي از دموکرات ها نيز که تعدادشان کم هم نبود، تبديل به منتقدان و مخالفان سر سخت گورباچف شدند.
دامنه ي متنوع ارزيابي هاي انتقادي از گورباچف تا ماه آگوست سال 1991 بروز کرد و در آن زمان هم ابتذال اين ارزيابي ها آشکار شد. يکي از اين انتقادها، نفي ويژگي هاي سياستمداري فعال در وجود گورباچف بود. ب. ميرزايان ابراز کرد: « چنين جدايي ميان حرف تا عمل، ميان برنامه ي معمول و متداول و اجراي آن در کل دوره ي برنامه هاي پنج ساله ي پيشين مربوط به توسعه ي اقتصاد ملي اتحاد جماهير شوروي مشاهده نشد. نه در دوران استالين، نه خروشف، نه برژنف، به ويژه در پنج سال اوليه ي حکومتشان چنين چيزي ديده نشد. حتي استالين هم نتوانست که بلافاصله ثمرات نپ را نابود کند ». نقطه نظر ديگري که به نام انتقادهاي راديکال - دموکراتيکي تعلق داشت، مشتمل بر اين مسئله بود که گورباچف به نحو جدايي ناپذيري با سران رده بالاي حزب کمونيست در ارتباط جدايي ناپذير بوده و به همين دليل به نظر مي رسيد که قادر به باز کردن گره کور توتاليتاريسم نيست ( نگاه کنيد، براي مثال: بورتين يو. گورباچف، چهره سياسي، نيز اويسيمايا گازتا، 17 ژانويه ي 1991).
نقد افراطي راديکالي از گورباچف به روش باور نکردني گاهي با ارزيابي هاي محافظه کارانه ي افراطي منطبق مي شد. براي مثال، مسئله اي که توسط و. بوکوفسکي بريده از حزب مطرح شد آن بود که تمامي طرح و نظام مربوط به اجراي اصلاحات از مدت ها قبل از گورباچف بر روي ديوارهاي کميته ي امنيت دولتي ( کا. گ. ب ) تهيه و تدوين شده بودند و توسط اين کميته به گورباچف پيشنهاد شدند ( هدف، نجات سران رده بالاي حزب توسط اصلاحات بود )، حکايت مطروحه همچون انعکاس آينه وار بيانات محافظه کاران حزب کمونيست در اين رابطه بود، که مي گفتند اصلاحات ( پروسترويکا ) از جانب سرويس هاي جاسوسي غربي هدايت مي شده و گورباچف « مأمور نفوذي » آنها بوده است. پس از شورش ماه آگوست، جناح راديکالي چپ گرا ( نگاه کنيد، براي مثال: با تکين ل. ، دو رئيس جمهور براي سه روز، ليتراتورنايا گازتا، 16 اکتبر 1991 ) کودتاي ضد انقلابي را به گردن گورباچف انداخت. و زياده روي ها و افراط ها دوباره قوت يافتند. حتي برخي از راديکال هاي راست گرا از جمله و. آلکسينس در رابطه داشتن گورباچف با شورشيان با قاطعيت اعلام نظر کردند.
مورخان واقفند که ارزيابي هاي افراطي طبق معمول در قضاوت هاي معاصران وجود دارد، به ويژه هنگامي که صحبت در مورد دوره هاي تاريخي تحولي و سخت به ميان مي آيد و پيش داوري هاي چنين ارزيابي هايي با گذشت زمان بيشتر پديدار مي شوند. همين طور اين نکته واضح است که شخصيت هاي بزرگ تاريخي نمي توانند به طور کامل به صورت عيني ارزيابي شوند، به ويژه اگر براي ارزيابي ايشان تنها از يکي از دو علامت رياضي مثبت يا منفي استفاده شود. نقش تاريخي واقعي گورباچف بدون شک به آن دسته از شخصيت هايي تعلق دارد که پيچيده و متناقض اند، اما تصوير کامل سياسي وي، تصويري متشکل از تناقضات فراواني است و در ضمن در اين تصوير جايي نيز براي رنگ هاي متباين و مجموعه اي از سايه رنگ ها وجود دارد.
قضاوت هاي عيني در مورد جايگاه گورباچف در تاريخ ميهني، بدون تکيه بر اصول تاريخي که به ويژه نيازمند ارزيابي کردن نقش شخصيت و با احتساب قانونمندي هاي دوران سخت تاريخي تحولي يعني دوران انتقال جامعه از وضعيتي به وضعيت ديگر، ميسر نيست. يکي از اين قانونمندي هاي تاريخي گواه آن است که بروز دوران هاي تاريخي برجسته از جمله دوران ترقي خواهانه ي گذار در تاريخ بشريت، با افت طولاني مدت توليد، تورم و افزايش و رشد اختلافات اجتماعي همراه بوده است. نتايج مثبت اين دوران اغلب خيلي ديرتر از پايان يافتن اين دوران به ثمر مي رسيدند. وظيفه ي اصلي دوران ترقي خواهانه ي گذار عبارت است از ا يجاد نمونه ها و الگوهايي که به بهبود مسائل مذکور کمک مي کنند. گورباچف تا چه اندازه به ايجاد چنين الگوهايي کمک کرد و آيا او در کل به ايجاد چنين الگوهايي کمک مي کرد؟ اين پرسشي است که اساساً به عنوان پرسش مهمي به منظور روشن شدن نقش گورباچف در تاريخ مطرح مي شود.
براي ارزيابي عيني گورباچف البته اين پرسش نيز مهم است که او به چه قيمتي بهاي انتقال جامعه به وضع جديد را پرداخت کرده و يا اينکه « بهاي » اجتماعي مدرنيزه کرده پس از کمونيستي در روسيه که نتيجه ي اصلاحات وي تلقي مي شود، چه ميزان است؟ واشح است که در سايه ي مهندسي اجتماعي ماهرانه ي سياستمداران برجسته، بهاي دوران گذار مي تواند در کل کاهش يابد. در اين رابطه مي توان اصلاحات فرانکلين روزولت در آمريکا در سال 1930 را به ياد آورد که بر اساس مقياس هاي کلاسيک آمريکا اصلاحاتي ضد کاپتاليستي و اجتماعي به شمار مي رفتند. اين معيارها جامعه را به صورت راديکال تغيير دادند، اما به حد کافي نتايج مثبتي را براي طبقه ي متوسط و اقشار سطح پايين به ارمغان آورده و افزون بر آن نه تنها پايه هاي تجارت را متزلزل نکردند، بلکه موجب بهبود آنها نيز شدند.
انتقال جوامع از توتاليتاري به ليبرال - دموکراسي در کشورهايي همچون جمهوري فدرال آلمان، ايتاليا، ژاپن پس از جنگ جهاني دوم و در اسپانيا در سال هاي 1970، به طور کامل سريع و بدون دردسر انجام شد.
اما تمامي اين ها نمونه هاي خارجي دوران تکامل و گذار موفقيت آميز هستند. سنت روسيه با چنين نمونه هايي بيگانه است. دوران گذار در تاريخ روسيه هميشه با رنج ها و مصايب باور نکردني مردم توأم بوده و دوراني طولاني مدت را در بر مي گيرد. با اين معنا دوره ي گذاري که توسط گورباچف آغاز شده بود، به طور دقيق با نمونه هاي روسي مطابقت داشت. او نتوانست تغيير و تحولات اقتصادي را که توسط وي آغاز شده بودند به سرانجام برساند و با پايان يافتن دوره ي عهده داري سمت رياست جمهوري، جامعه اي که دوره ي اصلاحات به دست وي را گذارنده بود، به صورت ويرانه اي باقيمانده ي بود ودرست چنين نتيجه اي يعني اصلاحات به عنوان فاجعه اي ( چنين تعبيري متعلق به آ. زيناويف است ) در اذهان اکثريت معاصران حک شد. چنين ارزيابي فاجعه گونه اي به نحو بسيار بارزي در توصيف « کمّي » نتايج سياست داخلي دوران حاکميت گورباچف ارائه شده، که توسط روزنامه ي آمريکايي « واشنگتن پست » در پانزدهم دسامبر سال 1991 منتشر شد.
اطلاعات زير توصيف ويژگي هاي اصلي دوران گورباچف است:

 

سال 1985

سال 1991

ذخیره ی طلای شوروی

نزدیک  2500 تن

240 تن

فروش ساندویچ مک دونالد در مسکو

0

15 میلیون

تعداد زندانیان سیاسی

600

0

نرخ رسمی دلار

0/6  روبل

90 روبل

احزاب سیاسی در روسیه

1

12 ( به صورت رسمی ثبت شده )

تعداد اعضای حزب کمونیست اتحاد شوروی

19 میلیون

0 ( حزب منحل گردید )

نرخ رسمی توسعه ی اقتصاد شوروی

+2/3 درصد

11- درصد

 بدهی خارجی به میلیارد دلار

10/5 میلیارد

52 میلیارد

صادرات نفت ( به میلیون بشکه )

1172

511

 

پرسشي مطرح مي شود: آيا استفاده از الگوي ديگري براي تحولات اجتماعي که کم دردسر تر و کاراتر باشد، توسط گورباچف امکان پذير بود و آيا اصلاحات مي توانست نتايج ديگري را در بر داشته باشد؟ البته به اين پرسش مي توان تنها به نحو غم انگيزي پاسخ داد و آن اين که بايد به ياد آورد که تاريخ وجوه شرطي را نمي شناسد و اينکه از ديد يک تاريخدان بهترين الگوي فرضيه اي، مي تواند از نظر تاريخي در نهايت به عنوان چيزي در چار چوب « تفکر و عقل محض » محسوب شود.
در سال هاي 1986 - 1985، گورباچف روش هاي فرماندهي - مديريتي اصلاح سازي سوسياليسم را به کار برد که اين روش ها با شکست مواجه شدند. پس از آن انتخاب ميان دو الگوي ممکن از مدرنيزاسيون به طور عيني در پيش روي وي قرار گرفتند؛ الگوي اصلاحات مطلق العنان که به نمونه ي چيني شباهت داشت و يا الگوي ليبرال - دموکراسي که بر پايه ي آن توسعه ي کشورهاي اروپاي شرقي انجام شده بود. امروزه بسياري از افراد تصور مي کنند که اگر گورباچف الگوي « چيني » را انتخاب مي کرد، مدرنيزاسيون در اتحاد جماهير شوروي با کمترين دردسرهايي به پيش مي رفت، ضمن آنکه با ويراني ها و تحول شديد اجتماعي توأم نمي شد و بازدهي واقعي آن در قالب بهبود يافتن وضع مادي مردمي که در همان دوره زندگي مي کردند و نه نوه هاي آنان، ايجاد مي شد. چنين قضاوت هايي در طرح نظري بي پايه و فاقد استدلال نيستند، ضمن آن که خود شخص گورباچف پس از استعفايش اعتراف کرد که بايد از سال 1985چنين راهي پيموده مي شد. اما از ديدگاه يک مورخ پاسخ به اين پرسش که آيا الگوي چنين در اتحاد جماهير شوروي « کارگر مي افتاد »، تنها در صورتي ممکن است که اين الگوي در عمل اجرا مي شد.
نمونه ي دوم نيز مشخص است: الگوي فرماندهي - مديريتي اصلاح سازي سوسياليسم که در سال 1985، توسط گورباچف انتخاب شده به شکست انجاميد و الگوي اصلاح سازي دموکراتيکي که از سال 1987 مسلح و تجهيز شده بود، هر چه بيشتر با پيامدهاي اقتصادي مخرب توأم بود، نسل حاضر را دچار رنج و مصيبت کرد و دور نماهاي بسيار نامعلومي را براي توسعه ي آتي آشکار مي کرد. همان طور که خيلي زود مشخص شد ( هر چند که گورباچف و اطرافيان وي تصورش را نمي کردند ) الگوي اصلاح سازي دموکراتيکي به طور کامل با مباني سوسياليسم شوروي، حاکميت حزب کمونيست اتحاد شوروي و ماهيت انحصار گرايانه ي اتحاد جماهير شوروي ناسازگار بود. رسوخ آن در زندگي و گسترش آزادي هاي سياسي، تمامي مباني شوروي را نابود کرده و امکان گسترش طبيعي و بدون دردسر و متناسب جامعه و مدرنيزاسيون را از بين برد. الگوي اصلاحات دموکراتيک که توسط گورباچف وارد زندگي شده بود، خود شخص بنيان گذار آن را نيز از قدرت بر کنار کرد.
اما با استعفاي گورباچف جريان اصلاحات جامعه قطع نشد و رويه ي جديدي به وجود آمد. برخي از دستگاه هاي آن از جمله چند حزبي بودن، انتخابات آزاد، آزادي مطبوعات، اصول و مباني جامعه ي شهري و تقسيم قدرت که در دوران گورباچف ايجاد شده بودند و نيز آن دسته از مباني که انتخاب الگوي جديد اجتماعي را در صورت شکست الگوي قبلي ممکن مي کرد، حفظ شده و پايه اي براي رقابت در بين نيروهاي مختلف سياسي و اجتماعي محسوب و مطرح شدند. پس از آن مردم به اين اميد دل بسته بودند که اصلاحات بر پايه ي دموکراتيک صلح آميز نوسازي شود.
در ميان ايرادهاي انتقاد آميزي که به گورباچف و اطرافيان وي ابراز مي شود، نبود نظريه اي قانع کننده براي اصلاحات اقتصادي يکي از اصلي ترين ايرادات محسوب مي شود. اما اين نقص در عملکرد گورباچف را مي توان به طور عيني ارزيابي کرد، در صورتي که ارزيابي ما بر پايه ي اصول علم تاريخ باشد. نخست به علت دلايل واضح و در درجه ي اول اين که طي هفتاد سال تحريم و ممنوعيت براي توسعه ي آزاد تفکر علمي و در کل توسعه ي آزاد هر نوع انديشه اي، هيچ کس در جامعه ي شوروي براي ايجاد چنين نظريه اي درمدت زمان کوتاهي آمادگي نداشت. دوم، حتي با فرا رسيدن آزادي سياسي، فعاليت تبليغاتي به نفع بازار و طرفداران آن از جمله به نفع بهترين متفکران اقتصادي، خيالي و تصوري به نظر مي رسيد. وضعيت اسفناک تفکر اجتماعي، سياسي و اقتصادي داخلي، تمامي معماران مدرنيزاسيون روسيه را دچار اشتباهات فاحشي کرد. گورباچف بيشتر از افرادي که در سال 1991، جانشين وي براي تصاحب قدرت شده بودند، در مقياسي وسيع تر مرتکب اين اشتباهات شد، زيرا او اولين کسي بود که به مدرنيزاسيون پرداخت.
و چيزي که مي توان آن را همچون خدمتي از جانب گورباچف مطرح کرد اين است که او پس از رسوخ آزادي تفکر و انديشه و پلوراليسم ايدئولوژيکي در جامعه ي شوروي تلاش نکرد تا آنها را خنثي کند و افزون بر آن خود وي از بين ايده هاي نوين، دکترين ها و نظريه هايي را که در اواخر سده ي بيستم به عنوان پيشروترين نظريه ها در زرادخانه ي تمدن جهاني محسوب مي شدند به دست مي آورد و در آنها تدبير مي ک رد. نظريات مربوط به جامعه ي مدني، حکومت قانون و دموکراسي سياسي که وي آنها را در نظر داشت و فعالانه تبليغ مي کرد، به بروز انقلاب ايدئولوژيکي و معنوي در جامعه کمک مي کرد. چنين تغيير و دگرگوني در ماه آگوست سال 1991 عينيت يافت؛ مردم آماده بودند تا به دليل دفاع از ايده هاي نوين و پيشگيري از انجام تلاش هايي براي احياي نيروهاي کمونيستي سابق، در برابر مرگ بايستند. البته افکار و اذهان جامعه تنها تحت تأثيرگورباچف متحول نشد، بلکه انقلاب گورباچف نيز عامل ديگري براي آن محسوب مي شد. و شايد به طور دقيق تنها همين انقلاب دستاورد اصلي دوره ي شش ساله ي عهده داري قدرت وي باشد.

هیئت تحریریه : سعید صفرپور 
پي‌نوشت‌ها:
1. KommepcaHT.
2. BHYKOBO.
3. A. AKaeB.

منبع مقاله : ويکتوروويچ ساگرين، ولاديمر؛ (1389)، تاريخ سياسي روسيه معاصر ( دوران گذر و رويکرد مجدد از کمونيسم به کاپيتاليسم از گورباچف تا يلتسين )، ترجمه ي دکتر عليرضا ولي پور - مهناز رهبري، تهران: مؤسسه ي انتشارات دانشگاه تهران، چاپ اول