سیمون بولیوار

سیمون بولیوار منجی بزرگ آمریکای جنوبی

«گارد تشریفات کشور کلمبیا با انیفورمی کـه سـیمون بـولیوار،رهبرآزاد‌ سازی‌ قرن‌ نوزدهم آمریکای جـنوبی از بـند اسـتعمار اسپانیا طراحیکرده،رژه می‌رود،از میدانهای‌ بزرگ کلمبیا تا دشتهای ونزوئلا تا با موارۀبلند بولیوی،رؤیاهای بولیوار برای وحدت،بر این قاره سایه افکندهاست.»
«من بولیوار را‌ بـرهنه‌ مـی‌سازم‌ تـا به دیواری از تقدس که دور او کشیده‌انداعتراض کنم.»این سخن‌ از«آرنـاس‌ بـتانکور»مجسمه ساز کلمبیایی است کهاندیشه‌ها را با دستهای نیرومند خود شکل می‌دهد و به من می‌گوید‌ که‌ چراسیمون‌ بولیوار،بزرگترین قهرمان آمریکای جـنوبی را بـه صـورت مردی برهنهسوار بر استری تجسّم‌ بخشیده‌ است.«طرفدارانش،او‌ را به موزه‌ها کـشانیده‌اندو از اینکه وی را به صورت انسانی معرفی کنند در‌ هراسند.امروز‌ ما‌ می‌دانیمکه بولیوار چه می‌گوید!او بر مشکلات اجتماعی آمریکای جنوبی انـگشتمی‌گذارد و مـی‌داند کـه این‌ قاره‌ باید متحد شود.او جهانی را مجسم می‌سازد وما را به تـحقق آن امـیدوار‌ می‌کند.این‌ است‌ پرچمی که برافراشت و سرودیکه سرداد.»من ماهها مسیر حرکت بولیوار را دنبال کردم و شیفتۀ‌ این اشـراف زادۀ جـوانونزوئلایی شـدم که در سال 1811 پا به میدان نبرد‌ گذارد‌ تا‌ ارتشهای نامنظممردم مستعمرات و گاو چـرانان را در انـقلابی کـه چهارده سال طول کشید وبندهای‌ استعمار‌ اسپانیا را از پای جمهوری‌های امروز ونزوئلا،کلمبیا،اکوادور،پرو و بولیوی برداشت هدایت کند.
یادبودهای او‌ را‌ کـه چـهار راهـها و دیوار اتاقهای ادارات را زینت بخشیدهاست در همۀ شهرها به صورت‌ تصویر‌ و مجسمه دیدم.همچنین بارها شنیدم کـهلیبرالها،مارکسیستها و مـسیحیان،دیکتاتورها و دموکراتها به سخنان اواستناد‌ می‌کردند‌ و همه از نام او وجهه می‌جستند.
من در جست و جوی مردمی بودم کـه نـوشته‌های پرشـور‌ او‌ برای همۀهوخواهانش شرمساری می‌آورد.بولیوار در انبوهی از نامه‌ها،اعلامیه‌ها واولتیماتومها،رویای خویش را برای‌ تشکیل‌ کنفدراسیونی از کشورهایآمریکایی اسپانیایی تـبار شـرح داده‌ است.دریغا‌ که‌ جمهوری‌های جدید جلوچشم او از هم پاشیدند‌ و در کام آشوب و جنگ داخلی فـرو رفـتند.سرانجام،آنگاه کـه همان کسانی که با‌ رهبری‌ او به پیروزی رسیده بودند،قدرت‌ را‌ از اوگرفتند‌ و حرمت‌ او را شکستند،کابوس خویش را این‌گونه‌ بـیان‌ کرد:
«ایمان و اعـتقاد از آمریکا و از میان ملتهای آمریکا رخت بربسته‌ است.
قرار دادها و پیمانها ورق پاره‌هایی بیش‌ نیستند،قانون‌های اسـاسی،مطبوعات،انتخابات،نبردها،آزادی،هرج و مـرج‌ و زنـدگی،عذابی الهی است.»اینها راکمی پیش‌ از‌ مرگ خود در سال 1830 نوشت.و این سوار برهنه،الهامبخشیاست که هنوز هم آمـریکای‌ جـنوبی‌ را تـکان می‌دهد و آنچه‌ را‌ که‌ امروز نگفتنیاست می‌گوید.
اگر زنده‌ بود،دربارۀ شورشیان ونزوئلا که‌ به‌ نـام او سـوگند خورده‌اند تادولتی منتخب را واژگون سازند چه می‌گفت؟آیا کار چریکهای مارکسیستگروه‌ هماهنگ‌ کنندۀ بولیوار را که مرتکب هـزاران‌ قـتل‌ و بمب‌گذاری‌ شده‌اندتأیید‌ می‌کرد؟آیا‌ از اینکه چریکهای مائوئیست،روستاییان‌ منطقه«آند»را درپرو قتل عام می‌کنند و نیروهای دولتـی بـا راه انداختن حمام خون پاسخ می‌دهندحیرت‌ نمی‌کرد؟
و چه شـد کـه مـن به بولیوار‌ علاقه‌ پیدا‌ کردم؟هنگامی‌ که‌ بـرای آگـاهی ازسرنوشت‌ 9000‌ ناپدید شده‌ای که به دستور دیکتاتورهای نظامی به اتهامبراندازی ربوده شده،به قـتل رسـیده و در گورهای‌ بی‌نام‌ و نشان دفن شـده بـودند،در آرژانتین سـفر مـی‌کردم‌ نـوشته‌های‌ بولیوار‌ را‌ در‌ دست‌ داشتم.با خواندن آثاربولیوار بـه وحـشت افتادم:هنگامی که انقلاب به چپاول و تجاوز و انتقامجویی وجنگ داخلی کشیده شد،به هـموطنان ونـزوئلایی خود نوشت:«این برادران شمابودند،نه اسپانیایی‌ها،که سـینه‌هایتان را‌ شکافتند و خونتان را ریختند.»
بولیوار،تناقض بی‌پایان آمـریکای جـنوبی و خودش را نیز برای من تـرسیمکرده:«ما نـه اروپایی هستیم و نه سرخ پوست،بلکه آمیزه‌ای هستیم از بومیان واسپانیایی‌ها.»
در کاراکاس،پایتخت ونزوئلا،جایی که‌ بولیوار‌ در 1783 بـه دنـیا آمد،

*سرنوشت سیاسی و اقتصادی‌ آمـریکای شمالی در دستانگلیس بود و از آن آمریکای جنوبی در دست اسپانیا،جنگاستقلال شمالی‌ها را جرج واشنگتن فرماندهی کرد و جنگاستقلال جنوبی‌ها را سـیمون‌ بـولیوار.هردو‌ جنبش در مرحلۀنظامی پیروز‌ شد،امّا‌ سرنوشت سـیاسی آنـها مـتفاوت بود.
*بولیوار کـه از تـفرقه‌های نژادی و منطقه‌ای انـدیشناک بـود،پس از پیروزی در جنگهای استقلال نوشت:«بدانید...ما در لبۀپرتگاهیم یا بر بالای آتشفشانی نشسته‌ایم که آمادۀ انفجاراست.ترس من‌ از‌ زمان صـلح بـیشتر اسـت تا زمان جنگ.»
*در آمریکای جنوبی،لیبرالها،مارکسیست‌ها،مسیحیان،دیکتاتورها و دموکراتها،بارها به سـخنان سـیمون بـولیوار اسـتنادکرده‌اند و هـمه از نـام او برای خود وجهه‌ای جسته‌اند،امّا درزندگی نامۀ سیاسی و نظامی‌ کوتاه‌ بولیوار جای‌ پای گناهانی بهچشم می‌خورد که عقب ماندگی آمریکای لاتین را به بار آوردهاست.
*هنگامی که انقلاب به چپاول‌ و تجاوز و انـتقامجوئی و جنگداخلی کشیده شد،سیمون بولیوار به هموطنانش‌ در‌ ونزوئلانوشت:این‌ برادرن شما بودند،نه اسپانیائی‌ها،که سینه‌هایتانرا شکافتند و خونتان را ریختند.
دوست و دستیار او شد،از او داده است ‌‌شباهت‌ چندانی ندارد.«اولیری»او راچنین توصیف می‌کند:«سینه‌ای باریک،اندامی ظریف و کشیده داشت وپاهایش بویژه لاغـر‌ بـود.بدن‌ او‌ مو داشت و پوستش نسبتا زبر بود.دستها وپاهایش کوچک بود و ظرافتی زنانه داشت.هنگام خوشحالی‌ چهره‌ای دلپذیرداشت امّا»ا هنگام خشم چهره‌اش وحشتناک می‌شد.این تغییر باور نکردنی بود.»بولیوار یکی‌ از چهار فرزند خـانواده‌ای‌ ثـروتمند‌ بود که کشتزارهای نیشکر وکاکائو داشتند.او پدرش را از سه سالگی و مادرش را در نه سالگی از دستداد و با خویشاوندانش به ناشادی می‌زیست تا اینکه در نوجوانی به اسپانیافرستاده‌ شـد کـه آداب اروپائی را فراگیرد.در سال 1802 با دختر جـذابی بـه نام«ماریاترزاردریکزدل‌توروالای‌سا» oroT led seugirdoR asereT airaM(asyalA )عروسی کرد و او را با خود به سان ماتئو در ونزوئلا برد.ماریا‌ تبحارّه‌ای‌ گرفت و جلو چشمان او بعد از 8 ماه درگذشت.
بولیوار از این سالهای اوّل نوجوانی خود نشانه‌های زیادی از عشق وهـیجان بـر جای نگذاشته است.یک مـورد،ستایشی اسـت که از پرستار‌ سیاهدوران‌ کودکی خود،«هیپولیتا»( atilopyH )می‌کند:«با شیر او بزرگ شده‌ام واو مرا به جای پدر نیز بوده است.»مورد دیگر،سر نخی است که نشان می‌دهدغصه و اندوه در اواخر سال 1803 دوباره‌ او‌ را به اسپانیا کشانیده است.اینبار بـه دنـیایی پر از تب و تاب بین المللی گام نهاد که ناپلئون بناپارت آفریده بود.ارتشهای ناپلئون اروپا را تغییر می‌دادند و بر پایۀ‌ طرح‌ و نقشه او به صورت««نظامی قاره‌ای»درمی‌آورند.بولیوار‌ در‌ این‌ سفر طولانی از پاریس،ژنو و رمدیدن کرد.در این سفر غـالبا یـار و رایزن دوران کـودکی او یعنی«سیمونردریگز»( seugirdoR.S )همراهش بود و گفته‌های‌ رسا‌ و گیرای فیلسوفانیچون ولتر و روسو را که‌ معتقد‌ بودند وظیفۀ مقدس پادشاهان آن است کـه تساویحقوق مردم را در برابر قانون تضمین نمایند،در گوش او فرو می‌خواند.وقتیکه‌ ناپلئون‌ در‌ 1804 بـه عـنوان امـپراتور مادام العمر تاج بر سر نهاد‌ و به مدرنساختن قانون فرانسه دست زد،ونزوئلائی جوان فوق العاده تحت تـأثیر ‌ ‌قـرارگرفت:«اعتراف می‌کنم که این واقعه مرا‌ وادار‌ کرد‌ دربارۀ کشور ناشاد خود وشکوهی که نـصیب کـسی خـواهد شد که‌ او‌ را آزاد سازد،بیندیشم.»بولیوار از اینسفرها خاطرات زیادی به جا نگذاشته امّا تأثیر آن آشکار است.اشرف زادۀ‌ ساله‌ در‌ 1807 بـه کاراکاس بازگشت و جنبشی زیر زمینی پیوست که ازاستقلال و گسستن‌ پیوندهای‌ وابستگی به اسـپانیا حمایت می‌کرد.
رهایی از یوغ اسپانیا بـه خـواب و خیال می‌مانست.امپراتوری استعماریاسپانیا‌ از‌ کالیفرنیا‌ تا«تیرادل فوگو»( ogeuF led arreiT )را دربر می‌گرفت،شهرهایش با سه قرن سابقۀ فرهنگی غنی‌ بود،از‌ معادنش طلا و نقره و جواهر بهسوی پادشاهی دور دستی سرازسر بود.امّا در‌ زیر‌ این‌ ناز و نعمت،نطفۀ ناراحتیو نارضایتی وجـود داشت.در آمریکای اسپانیایی تبار،حدود سه میلیونمستعمره نشین متولد‌ آمریکا‌ زندگی می‌کردند که به«کرئول»( seloerC )معروف بودند که از تبعیض سیاسی،مالیاتهایی که به‌ دربار‌ اسپانیامی‌پرداختند‌ و موانعی که برای انجام تجارت پر سود با اروپا پیش پای خـودداشتند،رنج مـی‌بردند.بعد از‌ آنها‌ مجموعۀ در همی از سرخ پوستان،بردگانسیاه و طیفی از آمیزه‌های قومی که«زامبوس،پاردس،مستیزوس»( sozitseM,sadraP,sobmaZ )خوانده‌ می‌شدند و شمار آنان بیش از 14میلیون نفر بود،با جان کندن روزگار می‌گذرانیدند.
وقتی ناپلئون«فردیناند هفتم»پادشاه‌ اسپانیا‌ را‌ از تخت پایین آورد،ناخواسته برای کسانی که آمـادۀ انـقلاب بودند فرصتی بوجود‌ آمد.کرئول‌هابه‌ سرعت دسته‌های سرّی تشکیل دادند،در ظاهر به پادشاه مخلوع وفادارماندند امّا قصدشان این بود که جای‌ بوروکراسی‌ شاهی را بگیرند.تا سال1810 جدائی خواهان تندرو در بسیاری از مـناطق آمـریکای‌ جنوبی‌ کنترل اموررا به دست گرفتند.جمهوری ونزوئلا در‌ پنجم‌ ژوئیۀ‌ 1811 رسما اعلام شد و پساز آن‌ صاحب‌ قانون اساسی شد که تا حدی زیاد مبتنی بر قانون اساسی ایالاتمتحدۀ آمریکا‌ بـود.کمی‌ بـعد از آنـ،وقتی نیروهای سلطنتی‌ و کرئول‌های وفاداردست‌ بـه‌ مـقاومت‌ زدنـد،جمهوری جدید وارد جنگ شد.
انقلاب با‌ شکستی‌ مفتضحانه آغاز شد.رزمندگان تعلیم ندیده ونزوئلائی ازنیروی اسپانیایی کوچکی شکست خوردند.بولیوار که‌ در‌ این هنگام درنیروهای شبه نـظامی درجـۀ‌ سـرهنگی داشت و گروهی‌ را‌ در شهر ساحلی«پورتوکابلو»فرماندهی می‌کرد،ناگزیر از‌ فرار‌ شد زیـرا عـده‌ای از شورشیانموضع خود را تغییر داده و زندانیان پادگان ارتش‌ پادشاهی‌ اسپانیا را آزادکرده بودند.ژنرال«فرانسیسکو دومیراندا»فرماندۀ‌ نیروهای‌ ونزوئلا،زمانی
*توماس جفرسون در 1811 نوشت:آمریکای‌ اسـپانیائی‌ تـبارسر بـه شورش برداشته است.شورشیان در بسیاری از ایالتهاپیروز شده‌اند و در همۀ ایالتها‌ چنین‌ خـواهد شد.امّا خطر ایناست که حاکمان‌ ستمگر‌ آنان توانسته‌اند‌ مغز‌ و اندیشۀ مردم رابه زنجیر‌ کشند و آنان را از نظر سیاسی و تـشکیل حـکومتی ازخـود،مانند کودکان ناتوان نگهدارند.
*سیمون بولیوار‌ در‌ 1815 خطاب به هموطنانش نوشت:«باید به‌ شما‌ بگویم‌ کـه‌ بـرای‌ بیرون راندن اسپانیائی‌ها‌ و تشکیلدولتی آزاد چه تمهیدی لازم است.بدون شک،وحدت؛امّاچنین وحدتی از راه برنامه‌ریزی آگاهانه به دست می‌آید نه‌ ازراهـ‌ مـعجزۀ‌ آسمانی.
*بولیوار در تـوضیح پیش نویس قانون اساسی‌ که‌ برای‌ بولیویتهیه‌ کرده‌ بود‌ گفت در ژرفای ضـمیر خـویش بـه این نتیجهرسیده‌ام که آمریکای ما فقط می‌تواند با دیکتاتوری و استبدادیزیر کانه اداره شود.
*بولیوا اجازه داد کسانی کـه دور و بـرش‌ بـودند،اندک اندک اورا با چاپلوسی‌های بی‌مقدار بفریبند.نتیجۀ تلخ کار این شد کههنگام کناره‌گیری از صحنۀ سیاست،در قـالب کـلماتی که بهصدای ناقوس مراسم تدفین می‌مانست به هموطنانش بگوید:با شرمندگی می‌گویم،استقلال تنها‌ نـفعی‌ بـود کـه بهای فداکردن همه چیز عاید ما شد.
که تسلیم شد،می‌خواست پنهانی از کشور خارج شود.بولیوار که سـخت بـهخشم آمده بود او را به خیانت متهم کرد و ترتیبی‌ داد‌ که به دست فرماندهنیروهای اسپانیا بـیفتد.بولیوار بـعدها مـورد عفو قرار گرفت و به او گذرنامه‌ایدادند تا از ونزوئلا خارج شود.
در این هنگام بود‌ که‌ ارادۀ نیرومند خود را بـه‌ نـمایش‌ گذاشت و شهرت اوآغاز شد.خود را به«کارتاژنا»،برج و بارویی ساحلی که در دست شورشیان بودرسانید و بـا صـدور بـیانیه‌ای که تقصیرهای دولت ونزوئلا را‌ فاش‌ می‌ساختخشم خویش را آشکارکرد.
در دسامبر‌ 1812 نوشت:«مرا ببخشید اگر...علتها و سبب‌هایی را کهونزوئلا را به این روز انـداخت بـه اخـتصار طرح می‌کنم.»یکی از تقصیرها وخطاهای عمدۀ دولت ونزوئلا این بود که از تأسیس ارتشی حـرفه‌ای‌ سـرباز‌ زدهبود.خطای عمده دیگرش آن بود که با چاپ اسکناس برای تأمین مخارجدستگاه اداری عریض و طویل خود،تورم را دامن زده و دهـقانان نـیرومند کرئولرا از خود رانده بود.
نوشتۀ بولیوار چنین‌ ادامه‌ می‌یافت:«مهم ترین‌ عامل تضعیف دولت ونزوئلارو آوردن بـه نـظام فدرال براساس مفاهیم اغراق آمیز حقوق انـسان بـود...انتخابات عـمومی که‌ به دست مردم سادۀ روستایی و تـوطئه گـران شهری انجامشد مشکلی‌ بر‌ مشکلات‌ افزود...گروه اوّل آنقدر ناآگاه است که آرای خود رابه صـورت مـکانیکی می‌ریزد و گروه دوّم به قدری ‌‌جـاه‌ طـلب است کـه هـر امـری رابه خط بازی و دار و دسته بازی‌ مـی‌کشاند...دولت‌ بـه‌ دست کسانی افتاد که یابی‌کفایت و بی‌اخلاقند یا با آرمان انقلاب مخالفند...تفرقۀ مـا بـود نه‌ سلاحهایاسپانیا که باز ما را بـه بندگی کشانید.»این مضمونی اسـت کـه او همیشه‌ تکرارمی‌کرد:آمریکای جنوبی که سـنّت‌ حـکومت‌ محلی نداشت آماده نبود بهدموکراسی نوع آمریکای شمالی که از نظر بولیوار مردود بـود رو آورد:«...دولتـی آنچنان نجیب و شریف که بـه درد قـدیسّان می‌خورد.»
نظر بـولیوار با نظر«توماس جـفرسون»2تفاوت چـندانی نداشت.«جفرسون»در1811‌ به«تادوژ کوشئیسکو»( okzsuicsoK zuedaT )وطـن پرسـت لهستانینوشت:«آمریکای اسپانیایی تبار سر به شورش برداشته است.شورشیان دربسیاری از ایالتها پیروز شده‌اند و در همۀ ایـالتها چـنین خواهد شد.امّا خطر ایناست که حـاکمان سـتمگر‌ آنان‌ تـوانسته‌اند مـغز و انـدیشۀ شان را به زنجیر بـکشندو آنان را از نظر سیاسی و تشکیل حکومتی از خود،مانند کودکان ناتوانی نگه دارند.»
این تنها ونزئلا نبود که در اغتشاش و آشـوب‌ فـرو رفته بود.شهرهایی مانند«بوگوتا»و«کارتاژنا»استقلال خود را از اسپانیا و از یـکدیگر و تـهدید بـهجنگ کـرده بـودند.شهرهای دیگر کلمبیا مـانند«سانتا مـارتا»و«پاستور»به درباراسپانیا وفادار ماندند.حاکمان«کارتاژنا»که رهبری بر جاذبۀ بولیوار را احساسکرده‌ بودند‌ دفاع از جبهۀ شرقی شهر را به او واگذاردند.این بـرای بـولیوار کـافینبود.او سپاهیان بیشتری گرد آورد و به نبردی برق آسـا دسـت زد کـه پادگـانهایاسپانیا را هـمه‌جا از«کـارتاژنا»تا«کاراکاس»تار و مار‌ کرد‌ و در1813 درکاراکاس با استقبال‌ پر‌ شور‌ امواج جمعیت روبه رو شد که به وی عنوان«آزادیبخش»( rodatarbiL lE )دادند و او دیکتاتور مطلق ونزوئلا شد.
دورۀ پیروزی کوتاه بود.فرماندهان‌ سواره‌ نظام‌ اسپانیا،«لانروها»( sorenaL )،سواران نیمه وحشی و چـوبداران دشتها،را‌ به‌ خدمت گرفتند و آنانرا با اربابان کرئول خود رو برو ساختند.بردگان سیاه نیز به آنان پیوستند و ایننیرو با‌ درنده‌ خویی‌ بی‌مانندی به تاخت و تاز درآمد،سپاهیان بولیوار را تار و مارکرد و به غـارت و تـجاوز و کشتار مردم دست زد.بولیوار اعلام کرده بود«جنگتا آخرین نفس»و حالا دستور‌ اعدام‌ 800‌ زندانی اسپانیایی را صادرمی‌کرد.اودو بار از ونزوئلا رانده شد و هردو‌ بار‌ با نیروهای تازه نفس و تسلیحات وبودجه‌ای که از بـازرگانان بـریتانیایی و«الکساندر پتیون»( noiteP.A )رئیس جمهور‌ هائیتی‌ دریافت‌ کرده بود.بازگشت.
جنگ در ماههای اوّل 1817 با تسخیر شهر«آنگوستورا»،در کنارۀ رود«اورینوکو»به دست‌ ژنرال‌ شورشی‌ جوان و دو رگه‌ای(از والدین سیاهپوست وسفید پوست)به نـام«مانوئل پیـارد»،به نقط،عطف جدیدی رسید.بولیوار به‌ خـاطراین‌ فـتح«درخشان‌ بسیار»که امنیت مراکز استقرار نیروهای او را در قلبونزوئلا تأمین کرد او را ستود.امّا«پیار»سود‌ اهای‌ جاه طلبانه در سر داشت ومی‌خواست خودش منجی و آزاد یبخش باشد.او به‌ اتکای‌ بردگان‌ سیاه بـرایراه انـدازی شورشی در شرقی ترین اسـتان کـشور نقشه‌ای کشید.بولیوار برایاینکه به رقیبان‌ احتمالی‌ دیگر درسی داده باشد،در 16 اکتبر 1817 دستور داد«پیار»را در پای دیوار کلیسای«انگوستورا»تیر‌ باران‌ کنند.بولیوار‌ نوشت:«هیچ مرگی مفیدتر سیاسی‌تر و مستحق‌تر از مرگ پیار نبوده است.»
در«انگوستورا»بخت به انقلابیون رو کرد.سقوط‌ ناپلئون‌ در واترلو مـقادیرزیادی سـلاح و سرباز را آزاد کرد که به کمک‌ وام‌ بریتانیا‌ به دست بولیوار افتاد.در این هنگام«لانروها»هم از اسپانیایی‌ها برگشتند و پشت سر ژنرال«خوزهآنتونیوپائز»که از خودشان‌ بود‌ و آنان را به آرمان جمهوری خواهان متمایلساخته بود،قرار گرفتند.
بولیوار فرصت را دریافت‌ تـا‌ بـر جاه طـلبی خود بیفزاید.او در فوریۀ1819 کنگرۀ«آنگوستورا»را تشکیل داد که قرار بود اتحاد سرزمین‌هایی راکه‌ امروزه‌ ونزوئلا،کلمبیا،اکوادور و پاناما را دربر می‌گیرد بـه صورتجمهوری بزرگی که به کلمبیای‌ بزرگ‌ مشهور است اعلام کند و وی را‌ بـااختیارات‌ مـطلق‌ بـه عنوان رئیس جمهور برگزیند،
بولیوار در تابستان‌ همان‌ سال به شاهکاری نظامی دست زد.نیروهای خودرا حدود 500 کیلومتر در دشتهای پر‌ سیالب‌ پیـش ‌ ‌رانـد و با عبور‌ از‌ گذر گاههای«آند»وارد‌ کلمبیا‌ شد.هوا‌ به قدری نامساعد بود که یک‌ سـوّم‌ نـیروها و بـیشتراسبها و قاطرها در راه جان سپردند.به خاطر چنین شاهکارهایی‌ از‌ تحمل وبردباری بود که سپاهیانش به‌ او عنوان افتخار آمـیز«مرد‌ آهنین»دادند.روستاییان‌ به هزار و پانصد نفری‌ که‌ جان به دربردند،خوراک و پوشاک و مرکبدادند و«لانروها»چند روز بـعد سواره نظام سلطنتی‌ اسـپانیا‌ را در«پانـتانودوورگاس»نابود کردند.در هفتم اوت‌ ارتشی‌ مختلط‌ از سربازان آمریکایجنوبی‌ و سربازان مزدور بریتانیایی فقط‌ در‌ عرض دو ساعت نیروی اصلیاسپانیا را در«بویاکا»قلع و قمع کردند.
• *درس بزرگ تاریخ این‌ است که مردمآمریکای شمالی پس از رهائی از یوغسلطۀ انگلیس توانستند متحد شوند وحکومتی دموکراتیک‌ بر‌ پا کنند،و نیزاین پختگی فکری و رشد‌ سیاسی‌ رانشان‌ دادند‌ که بر سر‌ قدرت‌ با همگلاویز نـشوند و سـرنوشت خود ونسلهای آینده را در مسلخ جاه طلبی وقدرت پرستی قربانی‌ نکنند؛امّاجنوبی‌ها‌ نتوانستند.*آرمان«اتحاد»سیمون‌ بولیوار دربستر خطاها،خودخواهی‌ها وجاه طلبی‌های بی‌مقدار بر‌ باد‌ رفت‌ وحقوق‌ سیاسی‌ مردم‌ بازیچۀ مطامع اینو آن شد.نتیجۀ کار را پس از دو قرن،امروز مـی‌بینیم.گردنم انـداخته می‌شد،جشن و سرورها،هزاران مورد تظاهرات شادمانه،کمترین هدایایی است که دریافت کرده‌ام.»او نوشتۀ خود را‌ این‌چنین ادامه می دهد:«در قلب من از همه عزیزتر و با شکوهتر اشکهای شوقی است که در هیجانخوشبختی ریخته‌ام و در آغـوش گـرم توده‌های عظیمی از مردم است که خرمنهستی‌ مرا‌ سوزانده است.»
کامیابی،کامیابی می‌آورد.در ژوئن 1821،لانروهای زیر فرمان«پائز»ولژیون بریتانیایی در نبرد«کارابو بو»به تهدید نیروهای اسپانیایی در ونزوئلاپایان دادند.بعد از آن،نوبت انجام وظیفۀ دشوار و خطیر آزاد ساختن پرو،قلبامپراتوری آمریکایی اسـپانیا‌ بـود.در‌ آنـجا ارتش 20000 نفری سلطنتی دربلندیهای«آند»به انـتظار نـشسته بـود.بولیوار،کارها را به«فرانسیسکودوپولا سانتاندر»معاون جدید رئیس جمهور کلمبیای بزرگ سپرد و خود رهسپارجنوب شد.نیروهایش ابتدا«کیتو»پایتخت‌ امروزی‌ اکوادور را تسخیر کردند.در آنجا‌ بود‌ که خود او بـه تـسخیر دخـتر سرسخت و زیبای 24 ساله‌ای به نام«مانوئلاسائنز»( zneaS aleunaM )درآمد.او رفیق و هـمراهی خـستگی ناپذیربرای بولیوار شد که‌ غالبا‌ با نشان سرهنگی بر‌ اسبی‌ رهوار می‌نشست و پشتسر شوهرش حرکت می‌کرد.«مانوئلا»دشمن سرسخت دشمنان بـولیوار و بـهآرمان او سـخت وفادار بود.
ژنرال«خوزه دوسان مارتین»،که با عبوری ماهرانه از رشته کوههای«آند»نیروهای اسپانیا را در شـیلی درهم شکسته‌ بود.از‌ راه دریا راهی شمال شد ولیما پایتخت پرو را بدون جنگ اشغال کرد.دو منجی در ژوئیه 1822 در بندر«گایاکیل»اکوادور،ملاقاتی خصوصی داشـتند.این کـه مـیان آنان چه گذشته،موضوع مشاجرۀ پایان ناپذیری است‌ بین‌ آرژانتینی‌ها که«سان‌ مـارتین»را بـانیآزادی آمریکای جنوبی می‌دانند و عموزادگان بولیویایی شان که می‌گویندکنترل اوضاع پرو دست آرژانتین خارج شده‌ بوده.امّا«سان مارتین»بعد ازدو مـاه از عـنوان خـود،«حامی پرو»دست کشید و از‌ راه‌ دریا‌ به آرژانتینبازگشت و نیروهای خود را جا گذاشت تا خـود از خـود حـفاظت کنند.آنان شورشکردند و در ‌‌1824‌ قلعۀ ساحلی«کالائو»را به نیروهای اسپانیا پس دادند.اشرف لیما هم به آنان تأسّی جـستند‌ و شـهر‌ را تـسلیم کردند.
بولیوار به معاون خود«سانتاندر»می‌نویسد:«پرو خانۀ وحشت و فساداست...که از هر سو مرا احاطه‌ کرده است...متحدان ما یـا پیـمان شکنند یا خائن.»باوجوداین،بولیوار مهارتهای نظامی عظیم خود را‌ به کار بست و با‌ ترکیبی ازروسـتائیان پرو و سـربازان کـلمبیایی،ارتشی کارآمد ایجاد کرد و خواستار آن شدکه وجوهات و خزاین کلیسا برای پرداخت هزینه‌های آخرین مرحلۀ انـقلاب دراخـتیار او قرار گیرد.
«هیرام بالدینگ»افسر نیروی دریایی ایالات‌ متحدۀ آمریکا که در آن زمان بابولیوار دیداری داشته اسـت،تصویر گـویایی از او بـه هنگام پیوستن بهافسرانش برای صرف شام،بعد از آنکه تمام روز را در خلوت و تنهایی به فکرکردن‌ گذرانده‌ بود،ترسیم می‌کند:
«گرد انـدوه از چـهره‌اش زدوده شد.چشمانش برقی شادمانه زد.با عبارتهاییزیبا و رسا شوخیهایی دوستانه می‌کرد و سر به سـر ایـن و آن مـی‌گذارد...چنانشور و حالی به مجلس بخشید که‌ همۀ‌ چشمها به او دوخته شد.احساس شادی وحقشناسی در چهرۀ یکایک حـاضران مـوج می‌زد.»
بولیوار،با ارتـش جدید که از رهبری او الهام می‌گرفت،در 6 اوت 1824 در«ژوئن»بر سواره نظام اسپانیا پیروز‌ شد.چند‌ مـاه بـعد،در 9 دسامبر 1824،ژنرال«آنتونیو خوزه دوسوکر» )ercuSesoJ.A( شکست نهایی را در«ایاکوچو»بر اسپانیا وارد کرد.جنگ تمام شد و می‌شد و کارهای دوران صلح را آغاز کـرد.بولیوار در دورۀ کـشمکشهای‌ نظامی‌ چیزهای‌ زیادی دربارۀ آینده نوشتهبود.در سال‌ 1815‌ در‌ تبعید نوشت:«باید به ما بـگویم کـه برای بیرون راندناسپانیایی‌ها و تشکیل دولتی آزاد چه تـمهیدی لازم اسـت.تردیدی نـیست کهوحدت:امّا چنین وحدتی‌ از‌ راه‌ برنامه‌ریزی آگاهانه بـه دسـت می‌آید نه از راهمعجزۀ‌ آسمانی.»
بولیوار می‌دانست که ایجاد وحدت دشوار است.او در 1821 کلمبیایبزرگ را چنین توصیف کـرد.جمعیت فـوق العاده درهم و بر همی‌ از‌ مـیهن‌ پرسـتان،خداوندان(واژۀ کنایه آمـیزی کـه بـرای تحقیر اسپانیایی‌ها به کار می‌رفت.)

کسانی که فـقط بـه خود می‌اندیشند،سفید پوستان،بردگان سیاه،طرفدارانحکومت فدرال،طرفداران حکومت متمرکز،جمهوری خواهان،خوبان و بدان،و سلسله مراتبی اجـتماعی کـه در‌ داخل‌ هریک‌ از این گروهها جدایی مـی‌افکند.»بولیوار که از تفرقه‌های نژادی و مـنطقه‌ای‌ کـه‌ در دوران جنگ از آن رنج فراوانبرده بود انـدیشناک بـود در نامه‌ای به«پدروگوال»وزیر خارجۀ خود همه‌ چیز‌ را‌ بهدرستی پیش‌بینی کرد:«بدانید،گوال،که ما در لبۀ پرتگاهیم یـا بـر بالایآتشفشانی نشسته‌ایم که‌ آماده‌ انـفجار‌ اسـت.ترس مـن از زمان صلح بـیش اززمـان جنگ است.»
بولیوار برای جلوگیری از فـرآیند تـقسیم‌ و تفرقه‌ نقشه‌ای قاره‌ای داشت.هنگامی که خود را برای نبردهایی پرو آماده ساخت،جمهوری‌های جدید رابه بر‌ پایـی‌ کـنگره‌ای در پاناما دعوت کرد تا کنفدراسیونی تـشکیل دهـند«که درمورد بـرخوردهای بـزرگ بـه‌ صورت‌ شورایی‌ عمل کـند،در صورت بروز خطرمشترک مرجعی باشد و...همۀ اختلافهای ما را برطرف سازد.»او که‌ از‌ ایناختلافات ناگوار رنج مـی‌برد،نوشت:«احساس مـن این است که اگر ده دوازدهسال دوران کـودکی‌ را‌ از‌ سـر بـگذرانیم قـرنها زنـده خواهیم بود.»
فقط چهار کـشور در پانـاما حاضر شدند و کنفدراسیون سر‌ زا‌ رفت.مبارز راهآزادی،امید و اندیشۀ خویش را به سوی جمهوری تازه تأسیس بولیویبرگردانید‌ تا‌ شـاید‌ سـرزمین انـقلابی موعود او باشد.رهبران بولیوی که افکار اورا می‌ستودند از او خـواهش کـردند بـرای‌ کـشور‌ جـدید‌ قـانونی اساسی بنویسد.بولیوار رؤیاها،تجربه و احساس قلبی خویش را در سندی ریخت‌ که‌ آن را در 25ماه مه 1826 به آنان تحویل داد.
سند قانون اساسی،بردگی را که او«نفی همه‌ قوانین»می‌نامید‌ ملغی کرد ودولت را از اینکه مذهب خاصّی را به رسـمیت بشناسد‌ بازداشت.به‌ جای آن،اخلاق عمومی و دولتی از طریق‌ یک‌ دستگاه‌ سانسور که«بر علوم،ادبیات وهنر،آموزش و پرورش و مطبوعات‌ با قدرتی مهیب و در عین حال شریف»نظارت کند.تأمین می‌شد.
از همه چشمگیرتر،تجویز او‌ در‌ مورد داشتن رئیس جمهوری مادام‌ العمر‌ بـودکه«به صـورت‌ خورشیدی‌ درمی‌آید‌ که در مدار ثابت خود منشاء‌ زندگی‌ درجهان می‌شود...به رغم اینکه قدرتی ندارد تکیه‌گاه تمام نظم سیاسی ماست...رئیس جمهوری‌ مادام‌ العمر،که اختیار تأمین جانشین خود را‌ داشتهباشد،متعالی ترین آرزوی رژیـم‌های‌ جـمهوری‌ است.»
بولیوار نسخه‌ای از این پیشنویس‌ قانون‌ اساسی را برای(سانتاندر)فرستادو در نامه‌ای که چند روز برای او نوشت دیدگاه خود‌ را‌ روشن ساخت:«درژرفای ضمیر خویش به‌ این‌ نتیجه‌ رسیده‌ام که آمـریکای‌ مـا‌ فقط با دیکتاتوری واستبدادی‌ زیـرکانه‌ مـی‌تواند اداره شود که مدیر و مدبّر باشد.»
تقریبا همبن فلسفه ناپلئونی که با افتخار‌ نظامی‌ و ارادۀ فرمندی(کاریزمایی)توأم شده بود،شکاف سیاسی‌ عمیقی‌ بین او‌ و«سانتاندر»ایجادکرد‌ و پوزخند و بدگدیی آمریکاییان‌ را در شمال و جنوب مـتوجه او سـاخت.«ویلیام تیودر»کنسول آمریکا در لیما در 1826 در‌ نـوشته‌ای‌ از«ریـایعمیق»بولیوار سخن می‌گوید که اجازه داد‌ کسانی‌ که‌ دور‌ و بر او بودند‌ وی‌ رابه تدریج با چاپلوسی‌های بی‌مقدار خود بفریبند،بعدها،«جان کوینسی آدامز»دوران زندگی نظامی او را«مستبدانه و خونین»نامید و به‌ صراحت‌ اعلام کردکه«او نمی‌تواند اشتیاق خود را بـه‌ تـاجگذاری‌ پنهان‌ سازد.»در‌ بوگوتا،سفیر‌ ورئیس‌ جمهور بعدی آمریکا،«ویلیام هنری هاریسون»،بولیوار را متهم کرد کهسودای تبدیل کلمبیای بزرگ به کشوری سلطنتی را در سردارد:
«زیر نقاب وطن پرستی و آزادیخواهی،در کار تهیه ابزار و مقدماتی بودهاست تا قدرتی مـطلق بـه دست آورد.»
نیّت بـولیوار همان چیزی بود که در آن زمان استبداد روشنفکری معنیمی‌داد.او در مناطق کوهستانی بولیوی سفر می‌کرد و دستور تأسیس مدرسهو کـشیدن‌ راه‌ و جادّه می‌داد،انجام اصلاحات قضایی را می‌فرمود و روستائیانرا از پرداخت مالیاتهایی که قـرنها سـابقه داشـت معاف می‌کرد.
در این حیص و بیص فروپاشی بنای انقلابی در زادگاه خود آغاز‌ شد.درونزوئلا،ژنرال«پائز»،از‌ فرمان«سانتاندر»در بوگوتا سر پبچید و تهدید کـرد ‌ ‌کـهاز کلمبیای بزرگ جدا خواهد شد.بولیوار شورش«پائز»را در 1827 خوابانید وبه بوگوتا بازگشت تا قدرت را‌ شـخصا‌ بـه دسـت بگیرد.امّا«سانتاندر»در غیاببولیوار عاقلانه‌ حکومت‌ کرده بود و پایگاه نیرومندی از پشتیبانان خود ساخته بودکه حمله به شـیوه‌های بولیوار را که روز به روز شاهانه‌تر می‌شد آغازکردند.
در اوایل سال‌ 1828‌ کنوانسیونی در«اوکانای»کلمبیا تشکیل شد‌ تااختلافات‌ مـوجود بین دسته‌ها را حل کـند و دربـارۀ تدوین قانون اساسی تصمیمبگیرد.بولیوار با تندی و خشونت به نمایندگان گفت که آنان باید قوانین قطور وپر حجم را که دولت را‌ فلج‌ ساخته کنار بگذارند و حکومتی متمرکزتر را بپذیرند.وقتی که طرفداران او دیدند قانون اساسی پیشنهادی او بـه خطر افتاده است،باخروج خود کنوانسین را فلج کردند.در حرکتی شبیه به کودتا،شورایی چریکیدر‌ 13‌ ژوئن 1828‌ در بوگوتا نشستی تشکیل داد و بولیوار را دیکتاتورکلمبیای بزرگ اعلام کرد.
پشتیبانان«سانتاندر»در مقام انتقام توطئه‌ای چیدند.در 25‌ سپتامبر 1828وارد کاخ«سان کارلس»شدند که بولیوار و همسرش شب را در‌ آنـجاگذرانیدند.همین‌که‌ هـمهمه‌ای‌ شنیده شد،«مانوئلا»به او فرمان داد که غرورش رابشکند و از پنجره‌ای فرار کند،آنگاه نگاه تحقیر آمیز خود ‌‌را‌ به صورت کسانیدوخت که ناگهان وارد اتاق شدند.چهارده توطئه‌گر اعدام شدند.خود«سانتاندر»هم بدون آنکه‌ هیچ‌ دلیل‌ و مدرکی مبنی بـر شـرکت او در توطئه دردست باشد به اعدام محکوم شد.بولیوار به‌ این شرط که روانۀ تبعید گاه شود اورا عفو کرد.
امّا سقوط امپراتوری بولیوار‌ حتمی بود.او به جنوب‌ شتافت‌ تا تهدید پرو رادر تسخیر دوبارۀ بـولیوی و«گـیاناکویل»دفع کند.در غیاب او ونزوئلا جدا شد.بولیوار به بوگاتا بازگشت و کنگرۀ جدیدی تشکیل داد تا جمهوری را از نوسازمان دهد.
هنگامی که در ژانویۀ‌ 1830 برای کنگره سخنرانی می‌کرد،به گفتۀ شاهدیعینی،مردی درهم شکسته و در برابر بیماری و دشواریها به زانـو درآمـده بـود:«رنگ پریده»بی‌رمق،با چشمانی بی فروغ و صـدایی کـه بـه سختی شنیدهمی‌شد.»از مقام خود‌ کناره‌گیری‌ کرد و آخرین کلمه‌هایی که بر زبان راند بهصدای ناقوس مراسم تدفین می‌مانست:«هموطنان،با شرمندگی می‌گویم کهاستقال تـنها نـفعی بـود که به قیمت فدا کردن همه چیز عـاید مـا شد.»بولیوار در‌ اوایل‌ 1830 برای آخرین بار از بوگوتا خارج شد و در مسیررودخانۀ«ماگدالنا»را«کارتاژنا»را در پیش گرفت.«ماگدالنا»رودی خروشانو گل آلود است که در درّۀ مرکزی کلمبیا جریان دارد.او بـه ظـاهر راهـی تبعیدگاهخود‌ در‌ اروپا بود.شاید هم امیدوار بود که بار دیگر به قـدرت فراخوانده شد.امّا دیگر وقتی باقی نمانده بود.بیماری سل بدن او را می‌بلعید و تلخیهایروزگار،روح او را.در اتاقی بسیار کوچک‌ در‌ مزرعه‌ای‌ نزدیک«سانتاماریا»درساحل کلمبیا جـان سـپرد.امروز آنـ‌ اتاق‌ کوچک‌ زیارتگاهی است با دیوارهای زردو پنجره‌ای با حفاظی نرده‌ای کـه آواز پرنـدگان و رنگهای شاد بوته‌های پر از گلاز آن می‌گذرد‌ و به‌ درون اتاق می‌آید،آخرین لحظۀ عمر او بر لوحی‌ سنگی‌ کندهشده است:17 دسـامبر 1830،سـاعت 55:3:1 بـعد از ظهر.
در محوطۀ بیرون،زیر درختی بسیار تنومند که گفته می‌شود همسن و سالارواح‌ فاتحان‌ اسـت،تندیس‌ ایـستادۀ بـولیوار با سنگ مرمر دیده می‌شود.پرنده‌ای با کلاه او‌ آشیانه کرده است.نزدیک به آنجا،در موزه‌ای از هـنرهایمدرن،تابلویی را دیـدم کـه کار«خوزه کارلوس راموس»نقاش پرویی است.تابلو،بولیواری حیران را‌ نشان‌ می‌دهد‌ که جنگلها و پرندگان و اشباحی سفید کـهنماد عـدالت،کامیابی و شادمانی‌ هستند‌ دور او را گرفته‌اند.
گفتم که اینجا جای قهرمان آزادی برهنه نیست.کلماتی خشک و بی‌احساسرا به یادآوردم‌ کـه‌ انـدکی‌ پیـش از مرگ خود نوشته از مرگ خود نوشته بود:«آمریکا برای ما‌ ادارهکردنی‌ نیست.کسی‌ که در اینجا بـه انـقلاب خدمت می‌کند،آب در هاونمی‌کوبد....»
پاورقی‌ها
(*).فلات
(1).بولیوار واحد پول ونزوئلاست.
(2).توماس جفرسون،تهیه کنندۀ‌ پیش‌ نویس‌ قانون اساسی آمریکا و سومینرئیس جمهور ایـن کشور.

سعید صفرپور : تحریریه مجله ایرانی روابط بین الملل