شما اینجا هستید: Homeتاریخ روابط بین المللجهان بین دو جنگ

جهان بین دو جنگ


جامعه‌ی ملل:

ویلسون رئیس جمهور آمریکا، در ژانویه 1918 ، هدفهای متفقین را در چهارده ماده تشریح کرد که در ماده آخر آن ایجاد جامعه ملل (S.D.N) پیش بینی شده بود. با آنکه بعضی کشورها از این امر زیاد راضی نبودند، جامعه مزبور در پایان جنگ، از چهل و پنج کشور تشکیل شد ( 32 کشور از متفقین و سیزده کشور از دولت‌های بیطرف)؛ متأسفانه آمریکا خود نیز، به علت مخالفت جمهوریخواهان نتوانست در این مجمع شرکت کند.

مقر جامعه ملل در ژنو تعیین شد، محل دبیرخانه در شهر ژنو بود و انجمن سالانه و شورای آن که از 9 عضو تشکیل می‌شد، در این شهر تشکیل جلسه می‌داد.
وظیفه عمده‌ی جامعه ملل، حمایت از اقلیت‌ها در برخی از کشورها و نظارت بر اراضی تحت الحمایه بود (مستعمرات سابق آلمان یا شهرستانهای سابق ترکیه که از این کشور جدا شده بود). جامعه‌ی مزبور، برای حفظ صلح، حتی به وسیله‌ی مجازات‌ها، سخت کوشید، منتهی نیروی مسلحی در اختیار نداشت و قدرت او فقط جنبه معنوی و اخلاقی داشت؛ با این حال از چند برخورد و تصادم جلوگیری کرد، ولی تلاش او در راه خلع سلاح عمومی به جائی نرسید. گذشت از این فعالیت‌های سیاسی، به کارهای اقتصادی و مالی و سپس به مسائل اجتماعی نیز پرداخت و برای به ثمر رساندن فعالیت‌های اجتماعی خود دفتر بین المللی کار را تأسیس کرد (B.I.T ).
اجرای پیمان‌ها:

تأمین صلح واقعی، بخصوص در آلمان که وضعی آشفته و نابسامان داشت، بسیار دشوار می‌نمود. پس از استعفای امپراتور و امرای آلمانی، یک حکومت موقت سوسیالیست زمام امور را به دست گرفت و بلافاصله مجبور به سرکوبی اسپارتاکیست‌ها (1)، که شبیه بلشویست‌های روسیه بودند، شد. پس از دفع خطر آنها، مجلسی از طرف ملت تعیین شد که مقر آن ویمار بود، و یکی از سوسیالیست‌ها، به نام ابرت (2)، را به ریاست جمهوری برگزید (1919 ). دولت آلمان، با وجود مخالفت‌های شدید، عهدنامه ورسای را امضا کرد. جنبش دست راستی‌های افراطی که کاپ (3) رهبری آنها را به عهده داشت و در برلن فرمانروائی می‌کرد در نتیجه اعتصاب عمومی سندیکاها، از بین رفت. از این پس حکومت آلمان به دست اتحادیه‌ای از سوسیالیست‌ها، دموکرات‌ها و کاتولیک‌ها افتاد.
کشور فرانسه، در ایام جنگ، به وسیله دولت‌هائی به نام حکومت وحدت ملی که ریاست آنها به ترتیب با ویویانی (4)، بریاند (5)، ریبو (6) بود اداره می‌شد، سپس کلمانسو به نخست وزیری رسید و با نیرو و پشتکار عجیبی به کار پرداخت. در انتخابات سال 1919 احزاب ملی پیروز شدند (اعضای جناح راست و مرکز): دشانل (7) و پس از او میلران (8) به ریاست جمهوری رسیدند. در اوضاع مالی، علائم و آثار پریشانی به چشم می‌خورد.
کشور انگلیس نیز در این مدت، دولت‌های مؤتلفی به رهبری آسکوئیث و سپس للوید جرج داشت. در ایرلند، حزب ناسیونالیست و جمهوریخواه (9) که متوسل به تهدید و ایجاد وحشت شده بود، آشوب‌هائی به پا کرد. البته طرفداران این نهضت سرکوب شدند، ولی در سال 1920دولت انگلیس قانون استقلال ایرلند، معروف به هوم رول (10) را به مورد اجرا گذاشت. با این حال الستر (11) همچنان وابسته به انگلیس ماند. مؤتلفین تا پایان جنگ بر سرکار بودند و با آنکه للوید جرج از آزادیخواهان بود، اکثریت کرسی‌ها را محافظه کاران در اختیار داشتند.
تجزیه‌ی امپراتوری اتریش و هنگری موجب جدائی اتریش و هنگری، ایجاد کشور چکوسلواکی و الحاق اراضی وسیعی به ایتالیا، صربستان، رومانی و لهستان گردید
جمهوری اتریش که درصدد پیوستن به آلمان و از لحاظ اقتصادی سخت در فشار بود، بر اثرمخالفت متفقین، به مقصود نرسید. کشور مجارستان، به رهبری کارولی (12)، به ملت واگذاری قسمتهائی از خاک خود به همسایگان، بشدت ناراضی بود. در سال 1919، بلاکون (13)، که از کمونیست‌ها بود با توسل به زور روی کار آمد. وی حکومتی دیکتاتوری نظیر حکومت روسیه تشکیل داد و به چک‌ها و رومن‌ها حمله برد، ولی آنها او را شکست داده بوداپست را تصرف کردند. دولت مجارستان، با وجود اعتراض همسایگان خود، که مخالف حکومت مجدد‌ هابسبورگ‌ها بودند، زمام حکومت را به کشور موقت به امیرال مورتی (14) که عنوان نیابت سلطنت داشت، سپرد. چکوسلواکی حکومت جمهوری اعلام کرد و مازاریک را به ریاست جمهوری برگزید. وی برای تعیین مرزهای کشور خود و رهبری اقلیت‌های معدود چکوسلواکی، بخصوص آلمانی‌ها به مشکلاتی برخورد. در اواخر جنگ، ایتالیا، توسط اورلاندو (15) اداره می‌شد و او که نتوانسته بود سرزمینهای مورد نظر را به خاک ایتالیا ملحق کند، از صلح ناراضی بود. نی تی (16) که پس از او به قدرت رسید، با مشکلات اقتصادی و اجتماعی و همچنین برخوردهای سیاسی برای تصرف شهر فیوم (17)، روبرو شد. صربستان که به وضع قابل ملاحظه‌ای توسعه یافته بود کشوری به نام کشور صرب‌ها، کروات‌ها و اسلوون‌ها یا یوگسلاوی تشکیل داد. این کشور ناحیه قره طاغ (مونته نگرو) را هم گرفت، ولی با ایتالیا و رومانی اختلافاتی پیدا کرد و در موضوع اقلیت‌ها نیز به زحمت افتاد. وسعت خاک رومانی هم به همین صورت افزایش یافت و این کشور هم با مشکلاتی نظیر مشکلات یوگسلاوی مواجه شد.
معاهده صلح بلغارستان به آسانترین صورت عملی گردید. فردینان پادشاه بلغارستان به نفع پسر خود، بوریس (18)، از سلطنت کناره گرفت و حزب مالکان بزرگ به حکومت پرداخت. کشور یونان که پادشاه آن الکساندر و نخست وزیرش ونیزلوس بود قسمتهائی از خاک ترکیه و بلغارستان را تصاحب کرد. امپراتوری عثمانی اراضی وسیعی را از دست داد و بیم آن داشت که باز هم قطعات دیگری از خاک او جدا گردد. بنابراین واکنشی ملی و میهنی به رهبری مصطفی کمال شروع شد و او حکومتی مخالف سلطان عثمانی، در سال 1920 ، در آنکارا تشکیل داد.
روسیه با خطر هرج و مرج و جنگ داخلی مواجه بود. نواحی غربی روسیه از تصرف او خارج شده و همه جا شورشهائی علیه بلشویک‌ها، که حکومت استبدادی کارگری و کمونیسم را برقرارکرده بودند، به وقوع می‌پیوست. جنبش‌های ارتجاعی به رهبری کولچاک (19) در سیبری، یودنیچ (20) در کشورهای بالتیک، دنیکین (21) در اوکرن صورت می‌گرفت و به وسیله فرانسه و انگلیس پشتیبانی می‌شد؛ جنبش‌های مزبور، در آغاز کار پیشرفتهائی داشت، ولی بعد که دهقانان از صف آنها خارج شدند رو به ضعف گذاشت، کولچاک به وسیله بلشویست‌ها دستگیر و تیرباران شد، یودنیچ مجبور به فرار گشت، و دنیکین فرماندهی قوای طرفدار خود را به ورانگل (22) سپرد و او که به کریمه عقب رانده شده بود بزودی جلای وطن کرد. لهستانی‌ها به نوبه خود وارد اوکرن شدند و روس‌ها آنها را شکست داده تا ورشو پیش رفتند، ولی لهستانی‌ها با کمک فرانسویان روس‌ها را عقب نشاندند. این آخرین مداخله بیگانگان بود و از این پس بلشویست‌ها مالک و صاحب اختیار روسیه شدند.
در کشورهای بیطرف اروپا تغییرات مهمی صورت نگرفت. در اسپانیا، وضع سیاسی ناپایدار و مبهم بود. شلسویگ شمالی بر اثر مراجعه به آراء عمومی، در سال 1920، به دانمارک رسید و جزیره ایسلند در سال 1918 مستقل شناخته شد.
در کشورهای متحد آمریکای شمالی، جمهوریخواهان بشدت با ویلسون مخالف بودند و از عضویت کشور خود در جامعه‌ی ملل و قبول عهدنامه ورسای جلوگیری کردند و ‌هاردینگ (23)، نامزد آنها برای ریاست جمهوری، در انتخابات سال 1920پیروز شد. کارانزا (24)، رئیس جمهوری مکزیک گرفتار ناامنی و هرج در کشور خود بود و بسیاری از جمهوریهای آمریکای لاتین نیز دچار همین مشکلات بودند.
در عربستان، شریف مکه، حسین، که به مخالفت با ترکان قیام کرده بود، به پادشاهی حجاز رسید.
از سایر قسمتهائی که از امپراتوری عثمانی جدا شده بود کشورهای سوریه، لبنان، فلسطین، ماوراء اردن و عراق به وجود آمد. سوریه و لبنان تحت قیمومیت فرانسه و سه کشور اخیر تحت قیمومیت انگلیس قرارگرفتند. تقریباً در تمام این نقاط، بخصوص در فلسطین، که مورد توجه یهودیان بود، و با وجود بی میلی شدید اعراب، دسته دسته به آنجا مهاجرت می‌کردند، فتنه‌هائی بروز کرد.
کشور ایران در طول جنگ بیطرفه ماند، ولی ترک‌ها، روس‌ها و انگلیس‌ها به این سرزمین تجاوزکردند و نفوذ انگلیس بیش از سایرکشورها شد. انگلیسی‌ها با افغانستان هم جنگیدند و استقلال آن کشور را به رسمیت شناختند. مردم هند نیز تقاضای استقلال داشتند، لیکن این تقاضا مورد التفات انگلیسی‌ها قرار نگرفت و شورشهائی بروزکرد. در مجمع الجزایر مالزی نیز همین وضع وجود داشت.
اوضاع چین به علت فعالیت‌های توسعه طلبانه ژاپن و منازعات میان شمال و جنوب، وخیم تر بود. کشور چین با وجود شورشهای دائمی در داخل کشور، در سال 1917، به آلمان اعلان جنگ داد، ولی کشور در حال تجزیه و نفاق به سر می‌برد. حکومت جنوب این سرزمین در دست سون یات سن (25) میهن پرست افراطی و مؤسس کوئومین تانگ (26) (حزب ملت) بود.
جنبش ضد استعماری و ضد اروپائی، که آسیا را منقلب ساخته بود، به صورتی خفیف تر، در آفریقا هم بروز کرد؛ مصر خواهان عزیمت انگلیسی‌ها بود؛ در الجزایر و تونس، احزابی، برای تحمیل آزادی تشکیل یافت، ولی افریقای سیاه هنوز آرام بود.
اختلاف نظر دولت‌های فاتح:

اختلاف نظر و ناسازگاری دول فاتح با هم، با بی اعتنائی کشورهای متحد آمریکا به مسائل اروپائی آغاز شد، با این حال آمریکائی‌ها تصمیم داشتند پول‌هائی را که به دول اروپائی قرض داده بودند، پس بگیرند و این امر مذاکرات طولانی و مفصلی را پیش آورد. کشور ایتالیا که از اوضاع ناراضی بود به وسیله دولت‌های ضعیفی اداره می‌شد و گرفتار اعتصاب‌ها و انقلاب‌های متوالی بود. در این موقع، موسولینی، حزب فاشیست را از مردانی مصمم و طرفدار سیاستی جدید، ملی و ضد سوسیالیست، ایجاد کرد. وی در انتخابات پیروزیهائی به دست آورد و با هواخواهان خود رهسپار رم شده در سال 1922 با رضایت پادشاه، به حکومت رسید؛ وی دولت مؤتلفی تشکیل داد و با قدرت و اختیاراتی که نصیب حزب فاشیست شده بود از بی نظمی و هرج و مرج جلوگیری کرد.
در حالی که ایتالیا به این ترتیب از کشورهای دموکراتیک فاصله می‌گرفت، فرانسه و انگلیس در حال نفاق به سر می‌بردند، در انگلیس، بر اثر یک بحران اقتصادی و مالی، دولت ائتلافی کناره گیری کرد و دولتی محافظه کار به رهبری بونارلو (27) و سپس بالدوین روی کار آمد. در فرانسه، پوانکاره جانشین بریاند شد و با قدرت و شدت بیشتری به کار پرداخت. وی می‌خواست، آلمان را به پرداخت غرامات جنگ وادارد و حال آنکه دولت انگلیس در این مورد تردیه داشت. در آلمان یکی از رجال کاتولیک به نام ویرت (28) به نخست وزیری رسید، ولی احزاب دست راستی، در نتیجه‌ی عدم رضایت مردم از واگذاری نیمی از سیلزی علیا به لهستان و تثبیت غرامت جنگ به 132 میلیارد مارک، نیرومند شدند. برای اجرای این شرایط، کنفرانس‌هائی در سان رمو (29)، اسپا (30)، لندن، کان (31) و پاریس تشکیل یافت، ولی از هیچ یک از آنها نتیجه قاطعی حاصل نشد. آلمانی‌ها حاضر به پرداخت غرامت نبودند و پول آنها ارزش خود را از دست داده بود. در قبال این سستی و تردید دولت انگلیس، پوانکاره ناحیه روهر (32) را در سال 1923 به وسیله قوای فرانسوی اشغال کرد. آلمانی‌ها، با مقاومت منفی، به این اقدام پاسخ دادند. دولت‌های آلمانی که رهبری آنها با کونو (33) و سپس با اشترزمن (34) بود بیش از پیش به دست راستی‌ها متمایل می‌شدند و شامل کاتولیک‌ها، دموکرات‌ها و پوپولیست‌ها (35) (محافظه کاران) بودند، ولی با این حال، از ترس جدا شدن ناحیه رنانی (36) سر تسلیم پیش آوردند.
جامعه ملل به کار خود ادامه می‌داد؛ از اختلافاتی که میان سوئد و فنلانه پیس آمده بود، جلوگیری کرد و جزایر آلند (37) را به دولت فنلاند واگذاشت؛ کار مراجعه به آراء عمومی را در سیلزی علیا ترتیب داد و مرزهای میان مجارستان و همسایگان او را تنظیم کرد؛ طرح تقلیل و تجدید نیروهای نظامی و تجهیزات و همچنین کمک به ایجاد دیوان لاهه که کار حکمیت و داوری را به عهده داشت، توسط این جامعه پیشنهاد شد و از لحاظ مالی نیز به اتریش کمک‌هائی کرد.
امپراتور سابق اتریش و هنگری (شارل)، که در صدد تصرف تاج و تخت هنگری برآمده بود، بر اثر مقاومت چکوسلواکی، یوگسلاوی و رومانی،که «اتحاد صغیر» را تشکیل داده بودند به مقصود نرسید و کشورهای مزبور سیاست مشترکی در پیش گرفتند. وضع داخلی این کشورها بهتر می‌شد، ولی در یوگسلاوی، مخالفت کروات‌ها به رهبری رادیچ (38)، در قبال تفوق و اولویت صرب‌ها، جنبه‌ی خشن و تهدیدآمیزی پیدا کرده بود. در یونان، آلکساندر درگذشت و پدرش کنستانتن دوباره به تخت نشست. وی ترکان را در آسیای صغیر مورد حمله قرارداد و در آغاز کار پیشرفتهائی به دست آورد، ولی در سال 1922 شکست سختی از آنها خورد. ترک‌ها، ازمیر را تصرف کردند و کنستانتن برای بار دوم از سلطنت استعفا کرده زمام امور را به پسر خود ژرژ دوم سپرد. مصطفی کمال، رهبر ترک‌ها، سلطان عثمانی را خلع و حکومت جمهوری اعلام کرد و پس از مصالحه با یونان، دو کشور مزبور به مبادله‌ی اهالی پرداختند (1923 م).
روسیه که از جنگ داخلی و مداخلات بیگانگان آزاد شده بود، به صورت اتحاد جماهیر سوسیالیستی شوروی درآمد و شامل روسیه بزرگ، روسیه‌ی سفید، اوکرن بود و ارمنستان، گرجستان، آذربایجان، قزاقستان، ترکمنستان، ازبکستان و تاجیکستان را با وجود مخالفت اهالی، ضمیمه خاک خویش کرد. ساویت‌ها (شوراهای کارگران، سربازان و دهقانان)، بتدریج از طرف سایر کشورها نیز به رسمیت شناخته شدند و روابطی سیاسی و اقتصادی با آنها دایرکردند؛ ساویت‌ها با «بین الملل سوم» که در سال 1919به وجود آمد وحدت نظر داشتند؛ مقر آنها در مسکو و حکومت روسیه در دست آنها بود. این حکومت جنبه‌ی دیکتاتوری و کمونیستی خود را حفظ کرد، ولی سیاست اقتصادی معتدلی (la Nep ) در پیش گرفته زمینهائی در اختیار دهقانان گذاشت و اجازه مالکیت خصوصی به مردم داد.
کشورهای متحد آمریکای شمالی بار دیگر متوجه مسائل اروپائی شدند و کنفرانسی، برای محدود کردن ناوهای جنگی، در واشنگتن تشکیل دادند (1922). در آمریکای جنوبی، پاره‌ای از اختلافات مرزی، از راه حکمیت رفع شد، ولی وضع داخلی جمهوری‌های این قطعه هنوز متزلزل بود.
چند کشور در آسیای غربی (سوریه، عراق...) و همچنین هندوستان دچار آشوب و اغتشاش شدند. ژاپن از در صلح طلبی درآمد و سرزمینهائی را که در سیبری و چین گرفته بود تخلیه کرد. کشور چین همچنان گرفتار جنگهای داخلی و مبارزه دائمی سرداران بود.
در افریقا، انگلیسی‌ها استقلال مصر را رسمی شناختند ولی قوای خود را در آن کشور باقی نگاه داشتند.
در راه رفع اختلاف:

کشور آمریکا همچنان خواستار استرداد وجوهی بود که به متحدین سابق خود قرض داده بود و سرانجام موافقت نامه‌ای در این مورد با آنها امضا کرد. درباره‌ی پرداخت غرامات جنگ از طرف آلمانی‌ها هم پس از مذاکراتی که با حضور نمایندگان آمریکا صورت گرفت، طرح دیویس (39) به تصویب رسید و به موجب این طرح، آلمان تحت کنترل شدید متفقین درآمد و مجبور شد هر ساله مبلغی، که میزان آن متفاوت بود، به آنها بپردازد (1924).
جامعه ملل برای رفع اختلاف میان یونان و ایتالیا، که در نتیجه قتل چند افسر ایتالیائی به دست یونانی‌ها و بمباران جزیره کورفو به وسیله ایتالیائی‌ها، ایجاد شده بود و همچنین سازش میان یونان و بلغارستان و میان مجارستان و رومانی کوشش‌هائی به کار برد. ولی اقدامات او برای خلع سلاح و جلوگیری از جنگ به وسیله اجرای مجازات‌ها به جائی نرسید.
میان فرانسه، انگلیس، ایتالیا و آلمان نیز توافق‌هائی صورت گرفت و در سال 1925چهار کشور مزبور برای تأمین امنیت در منطقه رنانی موافقت نامه‌ی لوکارنو را امضا کردند.
سه سال بعد پبمان بریاند - کلوگ (40)، که توسل به جنگ را غیرقانونی می‌شناخت، به وسیله آنها امضا شد. بتدریج کشورهائی هم که سابقاً دشمن یکدیگر بودند عضویت جامعه‌ی ملل را، که جنبه جهانی به خود می‌گرفت و هرگز به این پایه از قدرت نرسیده بود، پذیرفتند. با این مقدمات، همه به صلحی قاطع و پایدار و دوستی و سازش تمام ملت‌ها، امیدوار بودند.
وضع کشورها، در نتیجه‌ی بهبود اوضاع اقتصادی و توسعه سازمانهای دموکراتیک رضایت بخش به نظر می‌رسید. در فرانسه دومرگ (41) رئیس جمهوری بود و دست چپی‌ها در انتخابات 1924 پیروز شده، جبهه‌ی ملی را ضعیف و ناتوان کردند. به دنبال این حادثه، سیاستی ضد مذهبی و تورم پولی شدیدی پیش آمد. دولت‌های مختلفی که روی کار آمدند نتوانستند مانع تنزل قیمت فرانک شوند و سرانجام هیأت دولت مؤتلفی که ریاست آن را پوانکاره به عهده داشت به تثبیت پول فرانسه توفیق یافت. در انگلیس، نخستین بار، قدرت به دست کارگران و رهبر آنها ماکدونالد افتاد ولی بزودی محافظه کاران روی کار آمدند و حزب لیبرال بکلی از اهمیت افتاد. در همین ایام کشور انگلیس دستخوش اعتصابات و مسأله بیکاری بود. در آلمان پول تازه ای، به جای مارک، که ارزش خود را از دست داده بود، به جریان افتاد و بهبودی در اوضاع حاصل شد. منتهی وضع سیاسی، به سبب مبارزه احزاب، متزلزل بود، اکثریت نیرومندی به دست نمی‌آمد و دولت‌هائی که جانشین هم می‌شدند از افکار لوتو یا مارکس پیروی می‌کردند.
انتخابات به نفع دست راستی‌ها تمام شد. ابرت (42) رئیس جمهوری آلمان در سال 1925 وفات یافت و ملت، مارشال هیندنبورگ را به جانشینی او برگزید. در کشورهای ساحل دانوب و ممالک بالکان تغییرات مهمی بروز نکرد، فقط در یونان حکومت سلطنتی از بین رفت و حکومت جمهوری به ریاست ونیزلوس روی کار آمد.
یکی از مختصات اروپا در این دوره، افزایش تعداد حکومت‌های دیکتاتوری است. در ایتالیا قتل ماتئوتی (43)، نماینده‌ی سوسیالیست، موجب تیرگی روابط میان فاشیست‌ها و سایر احزاب شد؛ از این پس، موسولینی، فرمانروای مطلق ایتالیا گردید؛ وی، حزب سوسیالیست را از بین برد، مخالفان را توقیف یا تبعید کرد، سازمانهای صنفی و طبقاتی به وجود آورد، اعتصابات را ممنوع ساخت و مردم را با زور به رعایت نظم واداشت.
در اسپانیا، ژنرال پریمودوریورا (44)، دیکتاتوری نظامی که مورد قبول شاه بود، برقرارکرد (1923 )، وی پارلمان را منحل نمود و به آزار و شکنجه کاتالان‌ها، که خواستار استقلال بودند، پرداخت؛ در لهستان، ژنرال پیلسودسکی، زمام اختیارات را به دست گرفت (1926). وی از ادامه کار پارلمان ممانعت به عمل نیاورد، لیکن خود، با قدرت تام و بدون توجه به تصمیمات پارلمان، حکومت کرد. روابط این کشور با لیتوانی خوب نبود، چون لهستانی‌ها، شهر ویلنا (45) را که مورد ادعای کشور لیتوانی بود، متصرف شده بودند.
در روسیه، مرگ لنین، منازعاتی را میان مدعیان جانشینی او پیش آورد. در این کشمکش‌ها، استالین بر تروتسکی فائق آمد (1924). سه سال بعد، نیروی پایداری مخالفان درهم شکست و رهبران آنها کشته یا تبعید شدند. از این تاریخ، استالین، فرمانروای بلامنازع روسیه شد. وی سیاستی ضد مذهبی در پیش گرفت، طرح پنجساله‌ای برای بهبود وضع اقتصادی و توسعه صنعتی به مورد اجرا گذاشت و روستائیان را در سازمانهای دسته جمعی و تعاونی به کار واداشت (کالخوز).
در کشورهای متحد آمریکا، حکومت در دست کولیج (46) و هواخواهان او، یعنی جمهوریخواهان بود.
قوانینی برای منع مشروبات الکلی و محدود ساختن مهاجرت به آمریکا گذشت. مسأله سیاهان موجب ناراحتی افکار عمومی بود، چون تعداد این جماعت در جنوب بسیار زیاد بود. دولت آمریکا با سیاست استعمارطلبی خود در کشورهای آمریکای لاتین به مداخله پرداخت و به هر حال وضع اقتصادی خوبی داشت.
ترکیه که تقریباً کشوری تمام آسیائی شده بود، در نتیجه‌ی کوشش‌های مصطفی کمال که خلافت را ملغی کرد و در تمام شئون اصلاحاتی به عمل آورد، جنبه مذهبی خود را از دست داد. شورش و آشوب در کشورهای عربی ادامه داشت. دولت فرانسه برای خواباندن شورشهائی که در شام رخ می‌داد چند بار در این سرزمین مداخله کرد. در عربستان، ابن سعود، رهبر وهابی‌ها، حجاز را به تصرف درآورد و به این ترتیب بر سراسر عربستان، به استثنای ناحیه جنوب شرقی آن که تحت نفوذ انگلیس بود، مسلط شد.
در ایران، اعلیحضرت رضاشاه پهلوی، سلسله‌ی قاجاریه را از سلطنت خلع کرد و کشور را در آغاز کار بخصوص از لحاظ اقتصادی و نظامی به پیشرفتهای مهمی سوق داد. امان الله خان پادشاه افغانستان نیز برای انجام اصلاحات کوششهائی کرد منتهی نتیجه‌ی مطلوب به دست نیاورد.
در چین شمالی جنگ داخلی تازه ای، میان سرداران شروع شد، در صورتی که چین جنوبی همچنان مطیع سون یات سن، که در سال 1925درگذشت، بود. از این پس، هرج و مرج سراسر چین را فرا گرفت و روس‌ها و ژاپنی‌ها از این وضع راضی بودند. شورش‌هائی علیه بیگانگان در چند نقطه به وقوع پیوست. چانگ کای چک رهبری کوئومین تانگ (حزب ملت) را به عهده داشت. وی دست کمونیست‌ها را از کار کوتاه کرد و قدرت خود را به تمام نواحی چین، به استثنای نواحی سرحدی، یعنی تبت و ترکستان که مستقل بودند، مغولستان که یک جمهوری مستقل و متحد روس‌ها بود، منچوری که در تصرف ژاپنی‌ها بود، بسط داد.
در مصر مبارزات شدیدی میان سیاستمداران مصر، که معروفترین آنها زغلول پاشا بود، جریان داشت. در مراکش امیر عبدالکریم، فرانسویان و اسپانیائی‌ها را مورد حمله قرار داد ولی شکست خورده دستگیر شد. در آفریقای جنوبی، حزب میانه رو به رهبری ژنرال اسموتس قدرت خود را از دست داد و حزب ناسیونالیست و جمهوریخواه هرتزوگ (47) زمام امور را به دست گرفت.
بحران اقتصادی:

رفاه و آسایش اقتصادی تا سال 1929دوام یافت ولی در این سال بحران اقتصادی و مالی سختی در آمریکا بروز کرد که تمام کشورهای دنیا را فرا گرفت و انعکاس سیاسی شدیدی در اروپا داشت. دولت آلمان اعلام کرد که دیگر از عهده‌ی اجرای شرایط طرح دیویس برنمی آید و در همان حال خواستار تخلیه‌ی کامل ناحیه‌ی رنانی شد. یک کمیته‌ی مالی که مأمور رسیدگی به این امر شده بود، طرح یانگ (48) را پیشنهاد کرد و به این ترتیب تخفیفی در پرداخت دیون آلمان قائل شد. ناحیه رنانی کاملاً تخلیه گردید و یک بانک بین المللی برای ترمیم و جبران خسارت ایجاد گشت. یکی از کاتولیک‌های آلمانی به نام برونینگ (49)، حکومتی متمایل به راست تشکیل داد، ولی چیزی نگذشت که مجبور شد از سوسیالیست‌ها کمک بخواهد؛ در این موقع، حزب دست راستی افراطی که رهبری آن را هیتلر، از اهالی اتریش، به عهده داشت و طرفدار مسأله برتری نژادی بود (ناسیونال سوسیالیست = نازی) پیشرفتهای مهمی در انتخابات به دست آورد. آلمان و اتریش که هر روز به هم نزدیکتر می‌شدند در صدد ایجاد یک اتحادیه‌ی گمرکی برآمدند لیکن متحدین سابق، آنها را از انجام این منظور بازداشتند و کنفرانسی که در لندن تشکیل شده بود (1930) تجهیزات دریائی را محدود کرد.
در فرانسه، پوانکاره، به علت بیماری از کار دست کشید؛ دولت‌های متعددی که فاقد قدرت بودند به جای هم نشستند و خطر بحران و ورشکستگی محسوس ترمی شد. در این موقع دومر (50) به ریاست جمهوری رسید و ماژینو، خط دفاعی مستحکمی، برای محافظت مرزهای فرانسه و آلمان ساخت. در انگلیس مک دونالد، رهبر حزب کارگر، مجدداً به نخست وزیری رسید و سپس یک دولت اتحاد ملی تشکیل داد و برای جلوگیری از بیکاری، ناچار ارزش پول انگلیس را کاهش داد و بر نرخ تعرفه‌های گمرکی افزود. درایتالیا، موسولینی، برای حل مسأله رم، موافقت نامه‌ای با پاپ امضا کرد و از این تاریخ (1929 )، واتیکان به صورت کشور مستقل کوچکی درآمد. در اسپانیا دامنه مخالفت با حکومت استبدادی چنان بالا گرفت که پریمودوریورا مجبور به استعفا شد؛ توسعه‌ی آشوب و ناامنی و شدت مخالفت با پادشاه، آلفونس سیزدهم را هم وادار به کناره گیری کرد (1931)، و در اسپانیا حکومت جمهوری، به ریاست آلکالازامورا (51)، روی کار آمد. مقاومت سلطنت طلبان و کمونیست‌ها درهم شکسته شد، و حکومت جمهوری اسپانیا بیش از پیش جنبه ضد مذهبی به خود گرفت. در پرتغال، برعکس، زمام اختیارات در نتیجه انقلابی، به سالازار، که با قدرت و استبداد کامل، حکومت می‌کرد، سپرده شد. سایر کشورهای اروپا، با وجود مبارزه‌ی احزاب و با وجود حوادث مرزی، در آرامش به سرمی بردند. در یوگسلاوی، اختلاف میان کروات ‌ها و صرب‌ها، ادامه داشت،
دولت‌ها به زحمت کشور را اداره می‌کردند، و سرانجام، پادشاه یوگسلاوی، الکساندر، مجبور شد، به استبداد حکومت کند.
در روسیه، سنگینی بار حکومت استبدادی استالین، بر دوش دهقانان بود و مخالفت آنها با اشتراکی کردن مزارع به جائی نرسید.
رئیس جمهوری آمریکا، هوور، که از جمهوریخواهان بود، برای جلوگیری از بیکاری و اعتصابات سخت کوشید و حقوق گمرکی را افزایش داد. آمریکای لاتین نیز دستخوش بحران بود و شورشهائی در آنجا به وقوع می‌پیوست؛ شیلی و پرو موافقت نامه‌ای امضا کردند و به اختلافات خود که از زمان جنگ پاسیفیک به وجود آمده بود، پایان دادند (1929).
در آسیا، شورشهای خونینی در چند کشور رخ داد (عراق، فلسطین، افغانستان)؛ در هند، گاندی، مردم را به نافرمانی و مقاومت منفی در برابر انگلیسی‌ها تشویق کرد؛ وی شهرت فراوانی به دست آورد و همیشه با شدت عمل مخالف بود؛ برای ایجاد توافق میان انگلیس و هندی‌ها کنفرانس‌های متعددی در لندن تشکیل گشت ولی نتیجه‌ای از آنها حاصل نشد.
میان چین و ژاپن بر سر منچوری، اختلافاتی بروز کرد (1931 )؛ موضوع اختلاف در جامعه‌ی ملل مطرح شد، ولی جامعه‌ی ملل جرأت اقدامی علیه ژاپن نکرد و ژاپن سراسر خاک منچوری را به تصرف درآورده آن را کاملاً مطیع خود ساخت (Mandchoukouo).
پیروزی هیتلریسم:

در سال 1932، هیندنبورگ مجدداً به ریاست جمهوری برگزیده شد؛ وی زمام امور را، به فون پاپن، که متکی به حزب ناسیونال (محافظه کار) بود سپرد و دولت پروسی را که سوسیالیست بود از کار بر کنار کرد. وی با قدرت و اختیار تام به حکومت پرداخت منتهی، در مجلس، با آنکه دو بار انتخابات را تجدیدکرد، اکثریتی به دست نیاورد و ناچار استعفا کرد. در سال 1934، هیتلر صدر اعظم آلمان شد و با شدت و قدرت به اداره‌ی مملکت همت گماشت. وی کمونیست‌ها را به حریق رایشتاگ متهم ساخته، تمام احزاب را منحل نمود و به اقدامات شدیدی علیه یهودیان دست زد، او دولت‌های مختلف آلمانی را از بین برد، از جامعه‌ی ملل کناره گرفت، و در پرتو قدرت حزب خود و ارتش، به حکومت پرداخت، پس از مرگ هیندنبورگ (1934 ) وی به ریاست رایش رسید، و با شدت نیروی مقاومت مخالفان را درهم شکست، هیتلر، با وجود اعتراض متفقین سابق (کنفرانسی اشترزا) (52)، خدمت نظام اجباری را مجدداً معمول کرد و به ایتالیا نزدیک شد؛ در سال 1935، در نتیجه مراجعه به آراء عمومی، ناحیه سار به آلمان برگشت.
در فرانسه، لوبرن (53) به مقام ریاست جمهوری رسید؛ اعضای دولت از رادیکال‌ها بودند، مالیه در حال ورشکستگی و نارضائی مردم رو به افزایش بود. در انگلیس، برعکس، محافظه کاران دوباره روی کار آمدند. در بلژیک نهضت طرفداران زبان فلامان توسعه یافت و دانشگاه گان (54) نیز از این نهضت پیروی کرد و پس از آنکه آلبر اول در حادثه‌ای جان سپرد، پسرش لئوپولد سوم به جای او بر تخت سلطنت بلژیک نشست. در اتریش، مبارزه میان دو حزب کاتولیک و سوسیالیست، شدیدتر شد، شورشهای خونینی که در وین به وقوع پیوست موجب سختگیری دولت با سوسیالیست‌ها و تعطیل حزب آنها گردید، ولی حزب دیگری، به نام نازی، قوت گرفت و دولفوس (55) صدر اعظم اتریش را به قتل رسانید، با این حال استقلال اتریش محفوظ ماند (1934)؛ پادشاه یوگسلاوی، آلکساندر، به دست یکی از اهالی کرواسی کشته شد و پسرش پیر دوم (56) جای او را گرفت؛ حکومت استبدادی در این کشور، ادامه داشت.
در آسیا، چنانکه پیشتر هم گفته شد، شورشهائی رخ می‌داد (عراق، فلسطین، افغانستان). در هند؛ دولت انگلیس، قانون اساسی جدیدی به مرحله‌ی عمل گذاشت، ولی هیچ کس از آن راضی نشد؛ در چین هم مبارزه علیه ژاپنی‌ها ادامه یافت. در اتازونی، حزب دموکرات، به رهبری فرانکلین روزولت، مجدداً مصدر کار شد (1932) و برای رفع بحران، به وسیله‌ی سیاست اقتصادی جدید و مداخلات روزافزون دولت (New deal) کوشش‌هائی به عمل آورد. در بسیاری از جمهوری‌ها انقلاباتی بروز کرد و میان بولیوی و پاراگوئه، بر سر شاکو (57)، منازعاتی درگرفت؛ این پیش آمد در سال 1933 اتفاق افتاد، و دو سال بعد در نتیجه‌ی میانجیگری دولت دیگر، پایان پذیرفت.
جنگهای اسپانیا، حبشه و چین:

در اسپانیا، احزاب میانه رو، از سال 1933، قدرت را به دست داشتند و شورشی که در کاتالونی بروز کرد به وسیله‌ی آنها خاموش شد، ولی در انتخابات سال 1936 دست چپی‌ها قدرت یافتند و آزانا ( 58) را به ریاست جمهوری برگزیدند؛ دولت جدید به ویران کردن کلیساها و دیرها و مصادره‌ی املاک و کشتار مخالفان پرداخت. در این موقع، قوای اسپانیائی مراکش، به فرماندهی ژنرال فرانکو بنای نافرمانی گذاشتند، دامنه شورش به اسپانیا سرایت کرد و جنگ داخلی وحشتناکی را پیش آورد که دولت ‌های خارجی نیز با فرستادن سرباز، پول و تجهیزات در آن شرکت جستند. شورشیان، به کمک سلطنت طلبان و کاتولیک‌ها، ناحیه‌اندلس و قسمت شمال غربی اسپانیا را متصرف شدند و مخالفان خود را مجبور کردند که حکومت خود را به والانس و سپس به بارسلون انتقال دهند. تصادمات خونین، همراه با کشتار و حریق، سراسر اسپانیا را فرا گرفت.
حبشه، از مرگ منلیک (59) به بعد، دستخوش آشوب و منازعه میان سرداران رقیب بود. یکی از آنها با نام‌هایله سلاسی (60)، در سال 1930، خود را امپراتور (Négus) خواند. موسولینی که همیشه در فکر انتقام شکست 1896 بود یک پیشآمد مرزی را در اوال اوال (61) بهانه کرده قوائی به حبشه اعزام داشت و به توصیه ی جامعه ملل و مجازات‌های اقتصادی که از طرف آن جامعه برای ایتالیا تصویب شده بود، وقعی نگذاشت (1935).
قوای ایتالیا،که از لحاظ تعداد و تجهیزات برتری کامل داشت، بتدریج تمام حبشه را گرفت و ایتالیا که از اقدامات جامعه‌ی ملل ناراضی بود خود را به آلمان نزدیک کرد (محور رم - برلن) دو دیکتاتور اصلی اروپا، به این ترتیب، علیه کشورهای دموکرات انگلستان و فرانسه متحد شدند. در فرانسه، وضع مطلوب نبود؛ بلوم (62)، نخستین دولت سوسیالیست را تشکیل داد. در انگلیس قدرت در دست محافظه کاران و رهبران آنها، یعنی بالدوین و سپس چمبرلن بود.
پس از ژرژ پنجم، سلطنت به ادوارد هشتم رسید و پس از استعفای او ژرژ ششم به تخت نشست (1936).
در لهستان پس از وفات پیلسودسکی، بک (63) روی کار آمد و او که اداره سیاست خارجی را خود به عهده گرفته بود، به آلمان نزدیک شد. در چکوسلواکی، پس از مازاریک، بنش (64) رئیس جمهوری شد. یوگسلاوی و هنگری نیز خود را به آلمان و ایتالیا نزدیک کردند. «اتحاد صغیر» از بین رفت و نفوذ «محور» در اروپای مرکزی مسلم شد آلبانی بکلی تحت نفوذ ایتالیا قرار گرفت. در یونان، سطنت طلبان پیش بردند و ژرژ دوم را مجدداً در سال 1935به سلطنت برداشتند. حکومت مطلقه‌ی استالین در روسیه ادامه داشت، لیکن تغییراتی در طرز حکومت بروز کرد به این معنی که حکومت جنبه‌ی ملی تر و امپریالیست تری به خود گرفت. مقاومت مخالفان به وسیله کشتار و تبعید، بکلی درهم شکست و با این اقدام بسیاری از رهبران کمونیست از بین رفتند.
اختلاف میان چین و ژاپن، ادامه داشت؛ ژاپنی‌ها با تصرف پکن، شانگهای و نانکن به پیروزی بزرگی نائل آمدند و به بمباران سایر شهرها و غارت مزارع و دهات پرداختند، منتهی نتوانستند نیروی پایداری چینی‌ها و رهبر آنها چانگ کای چک را بکلی معدوم کنند. جامعه‌ی ملل که ضعیف و ناتوان بود، جرأت مداخله نداشت، ولی فرانسه، انگلیس و آمریکا طرفدار چین بودند و ژاپن که از این وضع ناراضی بود عهدنامه‌ای ضد کومین ترن (65) با آلمان و سپس با ایتالیا بست و به این صورت دیکتاتورها به هم نزدیکتر شدند (1937-1936).
در فلسطین، اختلاف میان یهودیان و اعراب شدیدتر می‌شد و دردسر زیادی برای انگلیسی‌ها که قیمومت این منطقه را به عهده داشتند، فراهم می‌آورد.
تهدید آلمان:

هیتلر، فرمانروای مطلق آلمان، از این پس، به فکر توسعه‌ی نفوذ خود در خارج افتاد و این کار را از اتریش، که حکومت آن به دست کاتولیک‌ها و رهبر آنها شوشنیگ (66) بود و قدرت اداره و حفظ استقلال مملکت را نداشتند، شروع کرد. در سال 1938 قوای آلمانی وارد اتریش شدند و الحاق این سرزمین به آلمان اعلام گردید.
سپس آلمان متوجه چکوسلواکی شد و ناحیه سودت (67) را که اهالی آن آلمانی زبان بودند، از آن کشور گرفت. فرانسه و انگلیس به مداخله پرداختند و از ایتالیا تقاضای میانجیگری کردند و به این ترتیب از یک جنگ عمومی جلوگیری شد (موافقت نامه‌ی مونیخ) منتهی چکوسلواکی از دست رفته بود و در سال 1939آلمانی‌ها آن را به تصرف درآورده و به تجزیه آن اقدام کردند؛ بوهم و موراوی تحت الحمایه آلمان و اسلوواکی کشور ظاهراً مستقلی شد. هیتلر، بندر ممل (68) را به زور از کشور لیتوانی گرفت و برای تصرف دانتزیگ و دالان لهستان، کوشش‌هائی مبذول داشت. ایتالیا نیز سیاستی تجاوزکارانه در پیش گرفت. در سال1939، موسولینی ناگهان به آلبانی حمله برد و آنجا را متصرف شد و سپس به ایراد نطق‌هائی تند و ستیزه جویانه پرداخت و مدعی مالکیت قسمتهائی از خاک فرانسه شد.
فرانسه و انگلیس، برای حفظ صلح، حاضر به واگذاری هر نوع امتیازی بودند، منتهی چون آتش جنگ را آماده‌ اشتعال می‌دیدند خود را برای جنگ مهیا ساختند. دو دولت مزبور با اتحاد و توافق کامل اعلام داشتند که دیگر حاضر به قبول زورگوئی‌های آلمان نیستند و گذشته از این مرزهای لهستان را ضمانت کردند. از طرف دیگر، کشورهای متحد آمریکا، بلژیک و هلند طالب حفظ صلح بودند. ولی دولت روسیه که تا آن موقع چهره‌ای کاملاً ضد آلمانی نشان می‌داد، محرمانه با آلمان ساخت تا در صورت تقسیم احتمالی لهستان، سهمی از آن ببرد.
در اسپانیا، فرانکو که پس از مبارزاتی سخت و دشوار، پیروز شده بود، کاتالونی و سپس مادرید و والانس را گرفت و به این ترتیب زمامدار و صاحب اختیار سراسر مملکت شده با آلمان و ایتالیا که کمکهائی به او کرده بودند نزدیک شد. هنگری نیز از همین سیاست پیروی کرد و قسمتی از اسلوواکی را به تصرف درآورد.
ترکیه، بعکس، با انگلیس و همچنین با فرانسه که بندر اسکندرون را به اختیار او گذاشت، نزدیک شد. جنگ چین همچنان ادامه داشت؛ ژاپنی‌ها کانتون و جزیره‌های نان را متصرف شدند، ولی چینی‌ها دست از مقاومت دلیرانه خود برنداشتند.
به این ترتیب، در تابستان سال 1939 ، دنیا در آستانه‌ی جنگ جدیدی قرار گرفت و علت آن جاه طلبی‌های روزافزون آلمان بود که همیشه قصد تصرف اراضی وسیع تری را داشت و می‌خواست با کمک ایتالیا سیادت خود را بر اروپا تحمیل کند.
پی‌نوشت‌ها:
1- spartalistes.
2- Ebert.
3- Kapp.
4- Viviani.
5- Briand.
6- Ribot.
7- Deschanel.
8- Millerand.
9- Sinn Fein.
10- Home Rule.
11- Ulster.
12- Karolyi.
13- Bela Kun.
14- Horthy.
15- Orlando.
16- Nitti.
17- Fiume.
18- Boris.
19- Koltechak.
20- Youdénitch.
21- Denikine.
22- Wrangel.
23- Harding.
24- Carranza.
25- Sun Yat sen.
26- Kouo min Tang.
27- Bonar Law.
28- Wirth.
29- San Remo.
30- Spa.
31- Cannes.
32- Ruhr.
33- Cuno.
34- Stresemann.
35- Populistes.
36- Rhénan.
37- Aaland.
38- Raditch.
39- Dawes.
40- Briand- Kellog.
41- Doumergue.
42- Ebert.
43- Matteoti.
44- Primo de Rivera.
45- Vilna.
46- Coolidge.
47- Hertzog.
48- Young.
49- Bruning.
50- Doumer.
51- Alcala Zamora.
52- Stesa.
53- Lebrun.
54- Gand.
55- Dollfuss.
56- Pierra II.
57- Chaco.
58- Azana.
59- Ménelik.
60- éHailé Sélassi.
61- Oual- oual.
62- Alum.
63- Beck.
64- Bénès.
65- Antikominterne.
66- Schusching.
67- Sudètes.
68- Mémel.

منبع مقاله :

لاندلن، شارل دو؛ (1392)، تاریخ جهانی (جلد دوم) از قرن شانزدهم تا عصر حاضر، ترجمه‌ی احمد بهمنش، تهران: انتشارات دانشگاه تهران، چاپ دوازدهم

سعید صفرپور : تحریریه مجله ایرانی روابط بین الملل