شما اینجا هستید: Homeتاریخ روابط بین المللاز سقوط ناپلئون تا فروپاشی هابسبورگ

از سقوط ناپلئون تا فروپاشی هابسبورگ

پس از شکست ناپلئون بناپارت در 1815 ، اروپا تقريبا نيم قرن در صلح و آرامش بسر مي برد .

 

البته پديد آمدن چنين صلح درازمدتي به خاطر صلح طلبي زمام دارن کشورهاي بزرگ اروپا نبود، بلکه برابري قدرت نظامي چهار کشور پروس ، روسيه ، اتريش و فرانسه وضعي بوجود آورده بود که به « موازنه ي قدرت » معروف شد .
« موازنه ي قدرت » به آن معني است که در اين مدت ، دولت ها از قدرت يکديگر مي هراسيدند و جرأت حمله به يکديگر را نداشتند . اما اين صلح نسبتا درازمدت سرانجام به پايان رسيد. داستان از آنجا شروع شد که ويلهلم پادشاه پروس ( 1861-1888) ، در 1862 مردي را به صدراعظمي کشور پروس برگزيد که به « موازنه ي قدرت » پايان داد . اين مرد اتوفون بيسمارک(1) بود . بيسمارک از همان روز نخست صدر اعظمي تا هنگام بازنشستگي در 1890 نيرومندترين شخصيت اروپا بود.
کشور آلمان قبل از به قدرت رسيدن بيسمارک سرزميني بود مرکب از کشورهاي کوچک و بزرگ با حکام ، پادشاهان و زمامداران متعدد . پروس يکي از اين کشورها و بدون شک نيرومندتر از همه بود . اما بيسمارک ميل داشت که همه ي سرزمين هاي آلمان در زير نظارت و رهبري پروس متحد شده و آلمان ناميده شود . او عقيده داشت که براي يکپارچه کردن امپراتوري آلمان بايستي ارتش پروس را همچنان تقويت کرد . ويلهلم اول براي اجراي چنين نقشه اي يک ژنرال تواناي پروسي به نام هلموت فون مولتکه (2) را مأمور سازماندهي جديد ارتش پروس کرد . با کوشش بيسمارک و مولتکه ، در مدت چند سال سي و نه هنگ جديد سازمان يافت .
در آن زمان دستگاه قانون گذاري پروس از دو مجلس « اعيان » و« نمايندگان » که به آن لاندتاگ(3) مي گفتند تشکيل شده بود . اما درعصر بيسمارک قدرت واقعي در دست امپراتور ، بيسمارک و وزيران بود و نمايندگان مجلس نقش چنداني نداشتند . بيسمارک بدون توجه به نظريات نمايندگان اين دو مجلس ارتش پروس را بازسازي کرد و از آن پس در انديشه بوجود آوردن جنگي بود تا اين ارتش بازسازي شده را تمرين دهد و آن را آماده جنگ هاي بزرگ نمايد و سرانجام چنين بهانه اي با ماجراي کشور اسپانيا پيش آمد .
در 1869 مردم کشور اسپانيا ملکه خود را مجبور کردند که اسپانيا را ترک کند . به دنبال آن کشور در هرج و مرج و بحران بزرگي فرو رفت . برا ي شناخت ريشه هاي اين بحران بايد با تاريخ اسپانيا آشنابود ولي در اينجا کافي است اين نکته را تذکر دهيم که اسپانيا در آن زمان نيروي گذشته خود را از دست داده بود و زمامداران آن معمولا تحت نظر يکي از کشورهاي بزرگ نظير پروس و يا فرانسه بودند . اکنون پس از رفتن ملکه چند تني نامزد مقام پادشاهي پروس بودند که يکي از آنها پرنس لئوپولد هوهنزولرن از خانواده ي سلطنتي پروس بود.
بيسمارک صدراعظم و مولتکه فرمانده کل ارتش پروس از اينکه يک فرد پروسي به پادشاهي اسپانيا مي رسد بسيار خوشحال بودند . در اسپانيا ، عوامل و دستياران پروس تبليغات وسيعي را براي روي کار آمدن « لئوپولد » آغاز کردند . اين امر فرانسوي ها را سخت وحشتزده ساخت . مورخان تاريخ معاصر ، عوامل چندي را براي نگراني فرانسه برشمرده اند که يکي از آنان امکان اتحاد دو کشور پروس و اسپانيا بر ضد فرانسه بود .
روز ششم ژوئيه 1870، سفير فرانسه به ويلهلم اطلاع داد که اگر لئوپولد به پادشاهي اسپانيا برسد ، فرانسه به پروس اعلان جنگ خواهد داد . روز دوازدهم ژوئيه ، لئوپولد رسما اعلام کرد که از قبول سلطنت اسپانيا منصرف شده . ظاهرا بحران پايان يافت اما زمينه هاي جنگ همچنان فراهم بود . ناپلئون سوم ، برادرزاده ناپلئون اول ومردم فرانسه طالب جنگ بودند . ويلهلم اول و بيسمارک و مردم آلمان هم طالب جنگ بودند .اما هر دو طرف انگيزه هاي متفاوت داشتند . ناپلئون سوم خود را مانند ناپلئون اول مي دانست.بسيار مايل بود که مانند او مورد ستايش قرار گيرد و القاب و عناويني که براي ناپلئون بناپارت بکار مي بردند، براي او هم به کار رود . وي دوست داشت که مانند عمويش به فتوحاتي نايل آيد ، ارتش هاي ديگر کشورهاي اروپايي را شکست دهد و مرزهاي فرانسه را به عصر ناپلئون اول برساند . اين خواسته ها و آمال و آرزوهاي ناپلئون سوم بود ، اگرچه اکنون همه تاريخ نگاران اين واقعيت را مطرح مي کنند که وي اراده و توانايي عموي خود ، ناپلئون اول را نداشت .
سياست واقعي !!
در آن زمان سياست مداران اروپا اکثر به « سياست واقعي » اعتقاد داشتند .
سياست واقعي به مفهوم آن است که سياستمدار همه ي کوشش خود را براي رسيدن به « هدف » بکار ببرد و پيرو هيچ معيار و ارزش و ضابطه ي اخلاقي نباشد . بيسمارک ، صدراعظم آلمان از سياست مداراني بود که به « سياست واقعي » اعتقاد کامل داشت . باور وي در آن زمان آن بود که چون بين آلمان و فرانسه جنگي درگيرد مردم پروس وايالت هاي جدا از هم آلمان داراي احساس و آرمان مشترک خواهند شد و همه ي آنان خواستار شکست فرانسه مي شوند و اين احساسات مشترک به يکپارچه شدن آلمان منتهي خواهد گرديد . بنابراين بيسمارک درصدد يافتن بهانه اي براي ايجاد جنگ بود .
اين بهانه خيلي زود پيدا شد . فرانسوي ها که طالب جنگ بودند توسط سفير خود در آلمان از امپراتور خواستند که کتبا قول دهد که از آن پس از هيچ يک از اعضاي خاندان هوهنزولرن نخواهد خواست که سلطنت اسپانيا را بپذيرد. پادشاه پروس با ارسال تلگرامي براي بيسمارک از او خواست که به فرانسويان اطلاع دهد که حاضر نيست چنين قولي بدهد ، اما اميدوار است که مذاکرات ادامه يابد.
بيسمارک در برلن بود که تلگرام ويلهلم به دست او رسيد . امپراتور در آن هنگام در شهر « امس» تعطيلات خود را مي گذراند . بيسمارک پس از مشورت با « مولتکه » فرمانده کل ارتش آلمان تصميم گرفت متن تلگرام امپراتور را خلاصه کرده و در جرايد براي اطلاع عموم منتشر سازد . اما بيسمارک با زيرکي در متن تلگرام دست برد و آن را به گونه اي تغيير داد که موجب خشم مردم آلمان و فرانسه مي شد .
همانطور که بيسمارک انتظار داشت ، با انتشار متن تلگرام در دو کشور آلمان و فرانسه جنجال برپا شد. آلمان ها مي گفتند که به ويلهلم امپراتور آلمان توهين شده و فرانسوي ها مي گفتند که امپراتورآلمان قصد توهين به سفير فرانسه را داشته است . در جسله ي هيأت دولت فرانسه ، يکي از وزيران از جا برخاست و گفت : « مي خواهند ما را مجبور به جنگ کنند » .
البته او درست تشخيص داده و حرفش صحيح بود زيرا در آن هنگام آلمان واقعا طالب جنگ بود.
بيسمارک بعدها به خود مي باليد و با افتخار مي گفت: « اين من بودم که جنگ را شروع کردم » . اما حقيفقت آن بود که اگر فرانسوي ها هم دچار شور و هيجان جنگ طلبي نبودند حيله بيسمارک براي شروع جنگ مؤثر واقع نمي شد . درفرانسه گروه هايي از مردم که اکثرا جوانان بودند در خيابان ها راه افتادند و فرياد مي کشيدند : « پيش به سوي برلن » . در آن شرايط دولت فرانسه چاره اي جزجنگ نداشت ، زيرا که ناپلئون سوم بيش از ديگران به جنگ اشتياق نشان
مي داد. او اکنون خود را مانند ناپلئون بناپارت مي دانست و در ضمير خويش مايل بود که وسعت « امپراتوري فرانسه » را به وسعت عصر عموي خويش ناپلئون بناپارت برساند .
سربازان بسيج شده فرانسوي هم اميد فراواني به پيروزي داشتند . آنان به تفنگ هاي جديد مجهز بودند و به تازگي مسلسل هاي چند لوله اي هم در اختيار آنان قرار داده بودند . آنان به وجود فرماندهان ارتش فرانسه ، بازن (4) و مکماهون (5) افتخار مي کردند . به نظر آنان مولتکه در مقايسه با ژنرال هاي فرانسوي يک معلم بود تا يک سرباز جنگ ديده و با تجربه و مرد متفکري بود که با کمک جدول ساعات حرکت قطار ، نقل و انتقال نيروهايش را محاسبه مي کرد . اسنل گرو (6) مؤلف کتاب تاريخ جديد پس از برشمردن تصورات و خيالات سربازان فرانسوي
مي گويد :
« اما از بخت بد فرانسوي ها ، مولتکه مي دانست چه مي کند. در حالي که بازن و مکماهون
نمي دانستند چه مي کنند . او مي دانست که راه آهن ها و کارخانه هايي که جنس به مقدار زياد توليد مي کنند شيوه ي جنگ را تغيير داده اند . ديگر دليرانه و ماهرانه جنگيدن به تنهايي کافي نبود ، بلکه مسئله اين بود که چگونه يک ميليون نفر را در ظرف چند روز احضار کنند و چگونه آنها را بسرعت به ميدان جنگ برسانند . چگونه به آنها غذا و مهمات برسانند و از همه مهم تر چگونه تمام مردم کشور را وادار به تلاش و فداکاري و ايثار در راه جنگ بنمايند ! » .
اکنون فقط برنامه ريزي دقيق مي توانست از سرگرداني و يا گرسنه ماندن سربازان جلوگيري کند . شبکه ي راه آهن آلمان زمان جنگ ساخته شده بود و افراد ارتش را به سرعت به مراکز نظامي و پادگان ها مي رساند اما حمل و نقل سربازان فرانسوي بسيار تأثربار بود . راه آهن فرانسه براي آن همه رفت و آمد آمادگي نداشت . حتي يک گروه از نفرات که روز 18 ژوئيه از شهر « ليل » خارج شده بودند ، تا دوم سپتامبر که هنگشان - پس از شکست فرانسه - تسليم شد هنوز به هنگ مزبور نرسيده بودند !
در اوايل ماه اوت سپاه آلمان از مرز گذشت . اين لشکر در سر راه خود سيم هاي تلگراف را قطع مي کرد و به خطوط راه آهن صدمه مي زد . کم کم به نظر مي رسيد که آلمان ها مانند
شاخک هاي اختاپوس - جانور هشت پاي دريايي - در خاک فرانسه چنگ انداخته اند .
سدان و متس
اولين درگيري بزرگ در ششم اوت روي داد . در ارتش فرانسه شيوه ي کار با مسلسل هاي جديد را آنقدر سري نگاه داشته بودند که اکثر نفرات ارتش طرز استفاده از آن ها را نمي دانستند . تفنگ هايشان خوب بود ، اما آلمان ها خارج از تيررس آنها مي ماندند و با آتش سنگين توپخانه ؛ مراکز تجمع سربازان فرانسوي را منهدم مي کردند . فرمانده فرانسوي ها مکماهون که مي ترسيد محاصره شود دستور عقب نشيني داد . کم کم سپاه او به صورت توده اي بزرگ و نامنظم درآمد . اين بار احتياج به مخابره تلگرام به امپراتور نبود. ناپلئون با ارتش خود بود اما بقدري مريض بود که نمي دانست چه کند . در اواخر اوت 170،000 سرباز فرانسوي در دژ سدان(7) که شب و روز با توپ هاي سنگين کوبيده مي شد و غذاي کافي نيز به آنجا نمي رسيد از پا درآمدند.
روز دوم سپتامبر ناپلئون سوم به پادشاه پروس که او نيز در ستاد ارتش خود بود پيغام داد که
مي خواهد تسليم شود . بيسمارک در يک جاده ي خلوت روستايي با ناپلئون روبرو شد. آنان به کلبه کوچکي رفتند و پشت يک ميز چوبي ناهموار به گفتگو نشستند. حتي بيسمارک هم دلش به حال ناپلئون بدبخت - که روحي افسرده و جسمي عليل داشت - سوخت زيرا آخرين بار در 1865 او را با شکوه و جلال تمام در کاخ سلطنتي تويلري (8) پاريس ديده بود . ناپلئون سوم ارتش خود را تسليم کرد در حالي که مي دانست با اين کار تخت سلطنت را نيز از دست خواهد داد . ضمنا نيروهاي ژنرال بازن بقدري آهسته عقب نشيني مي کردند که آنان نيز محاصره و به داخل متس (9) رانده شدند. مدت شش هفته گرسنگي کشيدند ، تا آنجا که نفرات سپاه در کشتزارها دنبال سيب زميني مي گشتند و اسب ها دم هاي يکديگر را مي جويند . در 27 اکتبر اين سپاه 200،000 نفري نيز تسليم شد. پرچم هاي تمام هنگ ها غير از پرچم گارد امپراتوري که فرماندهش آنرا آتش زد ، به دست آلمان ها افتاد . سرافکندگي ارتش فرانسه به نهايت رسيده بود.
قبل از آن تاريخ 20 سپتامبر آلماني هاي پيروزمند پاريس را محاصره کرده بودند . يک هفته بعد که آلمانه ا کابل تلگراف را از رود سن بيرون کشيدند ارتباط پايتخت فرانسه جز از راه هوا با دنياي خارج قطع شد . رهبر جديد فرانسه موسوم به گامبتا (10) اعلام جمهوري کرد و همسر ناپلئون را مجبور کرد بوسيله بالون از پاريس فرار کند . گامبتا مصمم بود همان طور که انقلابيون فرانسه در 1792 با موفقيت ارتش جديدي براي مقابله با پروس تجهيز کردند او هم ارتش بزرگي بسيج کند اما توجه نداشت که اکنون جنگ جنبه ي بسيار فني پيدا کرده و پيروزيهاي 1792 ديگر قابل تکرار نيست . تجهيزات وسيع آموزش لازم جهت استفاده از سلاح هاي جديد در ظرف چند ماه فراهم نمي شد . نبردهاي سرسختانه نيروهايي که آموزش ناقص ديده بودند فقط زمان شکست قطعي را عقب مي انداخت . بعضي افراد حتي بدون تفنگ به جبهه اعزام مي شدند . بسياري از آنان بقدري بي انضباط بودند که يکي از فرماندهان فرانسوي با حال تأسف گفت : « افرادي به من سپرده شده اند که مي دانند چگونه کشته شوند ولي سرباز نيستند » .
دراين زمان نيروهاي آلمان به سرعت در خاک فرانسه پيش مي رفتند .
محاصره پاريس
آلماني هاي فاتح البته مشکلاتي هم داشتند . تا پاريس سقوط نکرده بود آنها نمي توانستند بگويند فرانسه شکست خورده است ، استحکامات پاريس 60 کيلومتر طول داشت و حتي براي محاصره آن استحکامات هم ارتشي بزرگ لازم بود . اين تنها مشکل آلمان ها نبود . در تمام مناطق تحت اشغال آلمان ها نيروهاي پارتيزاني تشکيل شده بود . جنگجويان چريک به پاسگاه هاي آلمان ها حمله مي کردند و ضربات سختي بر نيروهاي اشغالگر وارد مي آوردند . وقتي اين جنگجويان دستگير مي شدند بجاي اينکه با آنان مانند اسيران جنگي رفتار شود بلافاصله اعدام مي شدند . مردم ديگر کشورهاي اروپايي کم کم با فرانسوي ها ابراز همدردي مي کردند . در مرکز فرماندهي آلمانها در « ورساي »(11) بين بيسمارک و ژنرال هاي آلماني مشاجراتي رخ داد. بيسمارک عقيده داشت که براي پيروزي نهايي هر عملي موجه است و از همين روز پنجم ژانويه 1871 با گلوله باران پاريس موافقت کرد و اميد داشت که به اين ترتيب سکنه پاريس دست از مقاومت خواهند کشيد و تسليم نيروهاي آلمان خواهند شد . از آن پس توپهاي عظيم کروپ ، روزانه 300 تا 400 گلوله به سوي پاريس شليک مي کردند .
روز هيجدهم ژانويه با آنکه پاريس هنوز تسليم نشده بود ، بيسمارک تصميم گرفت که مراسم تاجگذاري ويلهلم را در کاخ ورساي برگزار کند .
روز اندوه فرانسه و شادي آلمان
در ژانويه 1871 ميلادي مراسم مهمي در نزديکي پاريس ، پايتخت فرانسه ، انجام شد . در ميداني ، در جلوي کاخ معروف ورساي ، صدها سرباز آلماني در سرماي شديد بي حرکت ايستاده بودند . در داخل کاخ ، افسران آلماني که ملبس به اونيفورم آبي بودند و « کلاه خود » در دست داشتند از پله هاي درازي که بين سپاهيان قرار داشت بالا مي رفتند تا به تالار مشهور آينه که ديوارهايش آينه کاري شده بود برسند . در يک سمت سکويي قرار داشت که با پرچم هاي هنگهاي آلماني مزين شده بود. در ساعت دوازده موج هيجان جمعيت را فرا گرفت اما هنگامي که ويلهلم اول ، پادشاه پروس و به دنبال او شاهزادگان و دوک هاي آلماني وارد شدند ، همه سکوت کردند و سپاهيان براي نيايش زانو زدند . اکنون فقط صداي برخورد شمشير سپاهيان با زمين و ورق خوردن کتاب هاي نيايش شنيده مي شد. گروه سرود ارتش ، خواندن سرود « تمام جهان براي پروردگار شادي مي کنند » را شروع کردند و هنگامي که سرود به بخش « ستايش و احترام براي پروردگار» رسيد جمعيت با آنها همراهي کرد و آن بيت را همه با هم خواندند ، اين مراسم خيلي زود پايان يافت . آنگاه پادشاه ويلهلم ، به سوي جايگاه رفت و در ضمن خطابه کوتاهي گفت:
« من آماده ام امپراتور کشور آلمان که از اتحاد اميرنشينهاي آلماني بوجود آمده است باشم » . پس از وي صدراعظم او ، اتوفون بيسمارک ، در حالي که اونيفورم آبي و چکمه هاي مخصوص سواره نظام پروسي ها را بر تن داشت اعلام کرد که از اين لحظه حکومت « رايش دوم» آغاز
مي شود . يکي از دوک ها فرياد زياد :
- زنده باد اعليحضرت امپراتور .
حاضران اين شعار را تکرار کردند . دسته ي موزيک سرود ملي آلمان را نواخت و آلمان ها از شادي و شعف سرشار شدند . روز 18 ژانويه 1871 روز اندوه فرانسه و روز شادي آلمان بود. ده روز بعد دولت فرانسه تسليم شد و به اين ترتيب جنگ پايان گرفت .
کمون پاريس
چند ماه بعد از اين حادثه کارگران پاريس شورش کردندو حکومتي را که بعدها به نام « کمون پاريس » ناميده شد تشکيل دادند . اين حکومت دو ماه بيشتر دوام نياورد و در اين مدت کوتاه خشونت هايي عجيب بکار بردند . سربازان فرانسوي که در متس و سدان تسليم شده بودند براي سرکوب کردن اين شورش اعزام شدند . کمون پاريس نهضتي بود وطن پرستانه ، طرفدار جمهوريت ، ضد آلمان، مخالف با ثروت مندان بورژوا ، اشراف و طبقه کشيشان . موافق با نظارت دولت در قيمت ها ، دستمزدها و شرايط کار . با وجود اين نهضت هنوز جنبه ي سوسياليستي نداشت ، اما چند تن از سوسياليست هاي جديد طرفدار انقلاب در ميان رؤساي کمون رخنه کرده بودند .
مارکس درانگلستان و سوسياليست هاي ديگر با اميداواري کامل به « کمون » چشم دوخته بودند و آن را آغاز « فناي بورژوايي » مي دانستند . اما انديشمندان ديگر بدينگونه به « کمون »
نمي نگريستند . در نظر بسياري از افراد طبقه ي متوسط فرانسه و در نظر مرماني مانند آنان در تمام اطراف و اکناف اروپا کوموناردها يا گردانندگان کمون پاريس و هواخواهان آنها افرادي وحشي بودند که به انهدام تمدن قرن نوزدهم کمر بسته بودند . جنگي که در پاريس در گرفت از کليه مبارزات انقلابي گذشته بمراتب شديدتر و خونين ت ربود . کموناردها از سرانجام از شدت نوميدي برخي از ساختمانهاي شهر پاريس را آتش زدند . عده اي از ثروتمندان و اسقف پاريس را که مدتي به عنوان گروگان در اسارت داشتند بيرحمانه اعدام کردند .
سرکوب اين شورش نيز بسيار وحشيانه بود ، بطوري که در ظرف چند هفته نزديک به بيست هزار نفر کشته شدند . در زماني که اين کشتارادامه داشت در دهم ماه مه 1871 در فرانکفورت پيماني بين فرانسه و آلمان امضا شد که به « پيمان فرانکفورت » مشهور گشت . به موجب اين پيمان فرانسه دو ناحيه ي « آلزاس »(12) و « لرن » (13) را از دست داد و مجبور به پرداخت 200 ميليون فرانک غرامت به آلمان گرديد .
اکنون که عصر جديدي آغاز شده بود ، آلمان بزرگ ترين قدرت صنعتي و نظامي اروپا بود نه فرانسه . آلمان ها پس از قرن ها اختلاف و جدايي به وحدت و يکپارچگي رسيده بودند . نتيجه آن شد که ارتش آلمان - که مردم آلمان آن را عامل اصلي اين وحدت مي دانستند - اهميت
فوق العاده يافت و رهبران آلمان بيش از آنچه که شايسته بودند اهميت يافتند . از اين بدتر آن بود که موفقيت خيره کننده ي بيسمارک سبب شد که روشهاي ما کياوليستي او - مانند حيله گري و خدعه اي که در مورد تلگرام رامس بکار برد - صحيح جلوه کند . اکنون عمل انساني يا غير انساني ، و درست يا نادرست از نظر اخلاقي مفهوم نداشت . آنچه مهم بود منافع آلمان بود و هر عملي که منتهي به منافع تازه اي براي آلمان و مردم آن مي شد قابل توجيه بود و اين معناي کامل «سياست واقعي » بود .
مولتکه ، مرد قدرتمند ديگر آلمان نيز افکار خطرناکي به مردم تلقين مي کرد . جنگ هاي آلمان با اتريش و فرانسه اين امر را ثابت کرده بود که در جنگ هاي قرن نوزدهم پيروزي نصيب کشوري مي شود که ارتش را زودتر به حرکت درآورد . اکنون آلمان ها مي دانستند که فرانسويان در انديشه انتقامند .
از دست دادن دو ايالت آلزاس و لرن توهيني بود که کمتر فرد فرانسوي مي توانست آن را تحمل کند . مولتکه اين حقيقت را به خوبي مي دانست و از همين رو بود که گفت : « آنچه شمشير ما در مدت نيم سال به دست آورد بايد شمشيرهاي ما در مدت نيم قرن از آن نگهباني کند » . بيسمارک مايل بود که مسأله پاسداري از دست آوردهاي جنگ 1871 بدون جنگ حل شود .از اين رو سعي داشت اتحاديه هايي تشکيل دهد تا فرانسه بدون ياور بماند . البته وي تا حدود زيادي به اين کار توفيق يافت . ويلهلم زماني به او گفته بود :
« گاهي به نظر من شما مانند اسب سواري هستيد که با پنج توپ بازي مي کند و نمي گذارد هيچکدام به زمين بيفتد » .
اين حرف درست بود ، اما رهبران آلماني که بعد از وي به قدرت رسيدند مهارت او را نداشتند و اشتباهاتي مرتکب شدند . اين اشتباهات منجر به جنگ بين الملل اول گرديد .
فروپاشي امپراتوري اتريش ( هابسبورگ )
ملت آلمان تا 1870 م .قومي بودي كه چند دولت داشت . اما امپراتور هابسبورگ يا امپراتوري اتريش شامل چند قوم بودند كه يك دولت بر آنها حكومت مي كرد .
بيشتر امپراتوري ها در اثر تسلط ارتش يك كشور بر كشورهاي ضعيف تر پديد مي آيند . اما امپراتوري اتريش در اثر ازدواج هاي متعدد در ميان خاندان قديمي هابسبورگ ايجاد شده بود . پسر يا دختري از اين خانواده با فرزند شاهزاده اي ازدواج مي كرد و فرزندان آن دو ، وارث دوك نشين يا كشور پادشاهي مي شدند. در نتيجه اين ازدواج ها ، در طول چند قرن ، امپراتوري وسيع پديد آمد كه مردم آن پيوستگي نژادي ، مذهبي نداشتند . بلكه تنها پيوستگي آنها در اين بود كه از يكي از افراد خانواده هابسبورگ اطاعت مي كردند .
اين امپراتوري يازده قوم را در بر مي گرفت . اين اقوام عبارت بودند از : آلمان ها (14) ، مجارها (15) ، چك ها (16) ، لهستاني ها (17) ، روتين ها (18) ، روماني ها (19) ، كروات ها (20) ، صرب ها (21) ، اسلوواك ها (22) ، اسلوون ها (23) ، و ايتاليايي ها. امپراتوري هابسبورگ نسبتا وسيع بود و سراسر اروپاي جنوبي را فرا مي گرفت . نيمي از آن را مأمورين امپراتوري مستقيما اداره مي كردند . زبان اين مأمورين آلماني و مذهبشان كاتوليك بود .
ادبيات آلماني ، معماري آلماني و موسيقي در اين امپراتوري جلوه اي خاص داشت ، در امپراتوري اتريش ، مجارها از قدرتي ويژه برخوردار بودند . اشراف اين قوم به دولت مركزي ماليات نمي دادند فقط از بابت كالاهايي كه از اتريش وارد مي شد عوارض مي پرداختند . اين اشراف از هابسبورگ ها خشن تر بودند و اقوام ضعيف تر از خود را تحقير مي كردند .
مجارها پيوسته درصدد بودند كه از امپراتوري خانواده هابسبورگ جدا شوند و استقلال يابند . حتي در اوج قدرت امپراتوري ، نويسندگان مجار ، آثاري در مورد استقلال مي نگاشتند و آن را در ميان مردم منتشر مي ساختند. مردم با حرص و ولعي خاص ادبيات مربوط به استقلال را مي خواندند و در اندوه آزادي و رهايي خويش از چنگال امپراتوري هابسبورگ اشك مي ريختند.
اما تنها مجارها نبودند كه در آرزوي استقلال بسر مي بردند. چك ها و صرب ها نيز بتدريج دم از استقلال مي زدند و در واقع « وفاداري به يك خانواده تبديل به ، وفاداري به يك ملت شده بود».
امپراتور اين امپراتوري در حال زوال از 1848 تا 1916 ميلادي فرانتس يوزف (24) بود. عمر دراز او به تاريخ امپراتوريش شباهت فراوان داشت. همانطور كه متصرفات امپراتوري دچار صدمات پي در پي شده بود ، او نيز مصيبتهاي بزرگي را تحمل كرده بود . برادرش ، امپراتور مكزيك ، با يك شورش بزرگ مواجه شد و سرانجام به دست انقلابيون افتاد و مدتي بعد اعدام گرديد . پسر ارشدش خودكشي كرد و همسرش با او نزاع کرد و در ژنو به زندگي خود پايان داد.
فرانتس يوزف از نظر نژاد و زبان ، آلماني بود . آلمان ها با آنكه بيش از يك چهارم جمعيت امپراتوري را تشكيل نمي دادند اما از نظر فرهنگي و اقتصادي بر ديگر نژادها تسلط داشتند. سياست امپراتور در خاموش كردن طغيان ها و شورش ها ، گذشته از جنگ ، سياست « آلماني كردن» امپراتوري بود . الكساندر باخ ، وزير داخله امپراتوري اتريش بيش از ديگران بر اين امر پاي مي فشرد واز همين رو مورد نفرت گروه ها و اقوام غير آلماني بود.
شايد اگر اتريشي ها موفق مي شدند كه در مدت يك قرن سياست آلماني كردن خود را در سراسر امپراتوري به مورد اجرا بگذارند موفق به حل مسائل نژادي مي شدند و بسياري از اقوام را در خود حل مي كردند ، اما حوادث بعدي نشان داد كه اتريشي ها با همه ي كوشش خود در اين سياست فرهنگي موفقيت چنداني به دست نياوردند .
بعد از آن سياست هاي ديگري جهت خاموش كردن شورش هاي اقليتهاي نژادي در پيش گرفته شد . در 1860 امپراتور فرمان تشکيل جمهوري هاي خود مختار را امضا کرد . بر طبق اين فرمان اقليت هاي نژادي در بسياري از مسائل اجتماعي و فرهنگي خود مختار شدند. اما اين فرمان اقوام مختلف درون امپراتوري را راضي نمي کرد . در 1861 اين فرمان لغو شد و يکبار ديگر سياست تمرکز قدرت اعمال گرديد .
( لازم به تذکر است که نام امپراتور اتريش در زبان آلماني فرانتس يوزف بود ولي انگليسي ها وفرانسويان آن را در زبان خود فرانسيس ژوزف تلفظ مي کنند .
فرانتس يوزف مي دانست که تمرکز قدرت بر طغيان و شورش اقليت هاي نژادي درون امپراتوري خواهد افزود. نظر او در اين مورد صائب بود. زيرا مدتي بعد ماگيارها ( مجارها ) و سلاوها دست به شورش زدند و خواسته هاي قومي خود را با حدت و شدت بيشتري مطرح کردند .
در اين ميان مجارها بيش از ديگر اقوام و نژادهاي درون امپراتوري اتريش قدرت يافته بودند. امپراتور خود به اين قدرت واقف بود و از همين رو تصميم گرفت که با مجارها به توافق برسد. اين تصميم را امپراتور پس از جنگ معروف سادوا (25) که بين اتريش و پروس اتفاق افتاد گرفت . در اين جنگ نيروهاي اتريشي شکست سختي از پروسي ها و امپراتور متوجه شد که سربازان اتريشي ديگر آن توازن و نيروي سابق را ندارند .
مطالعه تاريخ اروپا نشان مي دهد که رقابت بين دو امپراتوري پروس و اتريش رقابتي ديرين بود . فقط حملات برق آساي و سريع ناپلئون اول به اتريش و پروس موجب اتحاد موقتي اين امپراتوري در مقابل ناپلئون شد . از آن پس ، پيوسته اين دو امپراتوري رقيب به هم چنگ و دندان نشان مي دادند . در ژوئن 1866 ، ابتدا بيسمارک فرمان سرکوب دشمنان پروس را درايالات غرب آلمان صادر کرد . در اثناي فقط دو هفته ارتش هانوور شکست خورد. ارتش پروس پايتخت هانوور (26) ، ايالات ساکسوني (27) و کاسل (28) را تصرف کردند و پادشاه هانوور را به اسارت گرفتند. اتريش براي اعتراض به پروس نيروهايي را به جنگ با قواي پروس فرستاد .. ژنرال فون مولتکه (29) سه لشکر پروسي را از راه هاي جداگانه به بوهميا (30) فرستاد تا به نبرد اتريشيان بپردازند . در روز سوم ژوئيه ، دو سپاه اتريش و پروس در نزديکي دهکده ي سادوا به پيکار برخاستند .
تا ساعت دو بعدازظهر اينطور به نظر مي رسيد که نيروهاي اتريش پيروز خواهند شد ، اما با رسيدن نيروهاي کمکي به سپاه پروس ، اتريشي ها سختي خوردند ، در اين نبرد پروسي ها ده هزار سرباز را از دست دادند در حالي که تلفات ارتش اتريش به چهل هزار نفر رسيد. قواي پروس نيروهاي در حال عقب نشيني اتريش را نزديک شهر وين پايتخت امپراتوري اتريش تعقيب کردند .
جنگ سادوا زماني اتفاق افتاد که بيش از چند سال از حکومت فرانتس نمي گذشت و نزديک بود که جنگ سادوا به سلطنت او پايان دهد . مولتکه ژنرال پروسي عقيده داشت که بايد حکومت اتريش را کاملا از بين برد اما بيسمارک با فرمان منع پيشروي قواي پروس ، فرانتس يوزف را نجات داد .
بيسمارک معتقد بود که اگر امپراتوري هابسبورگ تجزيه شود ، تعداد زيادي از آلماني هاي کاتوليک به پروس رو خواهند آورد و موقعيت برتر پروس پروتستان در آلمان جديد به خطر خواهد افتاد. زيرا که در آن صورت تعداد کاتوليک ها بيش از پروتستان ها خواهد شد . هدف بيسمارک ايجاد يک امپراتوري آلمان بود که تحت نظر پروس باشد و در اين امپراتوري طبق حاکمه پروس، به نام يونکرها سلطه کامل داشته باشد .
بيسمارک پس از جنگ سادوا از فرانتس يوزف خواست که از فرانتس يوزف خواست که از سلطه بر « ونيز» چشم بپوشد . امپراتور اتريش چاره اي جز قبول اين فرمان نداشت. » ونيز» که در جنگ پروس و اتريش جانب پروس را گرفته بود پس از نزديک به دو قرن ، از سلطه اتريش رهايي يافت .
پس از اين جنگ ، پيکار مجارها براي آزادي و استقلال وارد مراحل تازه اي شد . اخباري که براي امپراتور مي رسيد از ايجاد مراکز مقاومت در روستاها و شهرها حکايت مي کرد .
ژنرال هاي اتريشي کوشش فراوان داشتند که امپراتور را به درهم کوبيدن مراکز مقاومت وادار سازند اما امپراتور عاقلتر از آن بود که به آن رجزخواني ها توجه کند. وي مي دانست که مقابله با جنگ هاي پارتيزاني در توان سربازان اتريشي نيست و به همين جهت براي گفتگو با سران قوم مجار کنفرانسي تشکيل داد. مجارها امتياز زيادي مي خواستند تا بدان حد که کنفرانس چندين بار به شکست انجاميد . اما سرانجام قرارداد 1867 به امضا رسيد .
اين مصالحه در مجموع سيستم حکومتي اتريش را دگرگون ساخت ، بطوري که امپراتوري ، از آن پس ، به نام امپراتوري « اتريش - مجارستان » ناميده شد . براساس اين توافقنامه امپراتوري هابسبورگ داراي يک حکومت مرکزي بود که در وين فعاليت داشت . وزراي دارايي، خارجه و نيروهاي مسلح در وين فعاليت داشتند . امپراتور به صورت يک امپراتور تابع قانون درآمده و نمايندگان مجمع قانونگذاري که از استان هاي مختلف انتخاب مي شدند ميزان و محدوديت هاي قدرت امپراتور را تعيين مي کردند .
در کنار اين امپراتوري ، حکومت مجارستان قرار داشت که در سياست خارجي تابع امپراتوراتريش بود. دو مجلس نمايندگي اين امپراتوري را اداره مي کرد . نمايندگان اين دو مجلس اکثرا مجار بودند و اعضاي حکومت جديد را تعيين مي کردند. آنها مجبور بودند که پس از انتخاب به شهر وين بروند و فرمان انتصاب خود را از دست فرانتس يوزف نيز دريافت کنند . امپراتوري اتريش - مجارستان تا پايان جنگ بين الملل اول در 1918 پايدار بود اما هر دو اين امپراتوري همچنان با مشکلات بسيار ديگر مواجه بودند که از همه مهم تر ادامه شورش هاي اقوام ديگر بود که استقلال مي خواستند . لهستاني ها ، چک ها و اسلاوها پي در پي نمايندگاني به نزد امپراتور مي فرستادند و آرزوهاي خود را مطرح مي کردند . امپراتور مي دانست که اگر به خواسته هاي استقلال طلبانه گردن نهد در آينده با شورش اقوام ديگر مواجه خواهد شد. گفتگوها همچنان در وين ادامه داشت . سرانجام آنها نيز اجازه يافتند در شهرهايي که از اکثريت برخوردارند زبان خود را به عنوان زبان رسمي بکار ببرند.
فرانتس يوزف ، کوشش فراوان بکار مي بردکه از تجزيه و فروپاشي امپراتوري خانواده ي هابسبورگ جلوگيري کند . مراسم درباري با دقت همچون دو قرن سلطه اين خاندان اجرا مي شد. افسران ارتش به نزد امپراتور بار مي يافتند ، شمشيرها را به سخت هميشگي از غلاف بيرون مي آوردند ، آنها را بالا مي بردند و سوگند ياد مي کردند که به امپراتور وفادار باشند . جشن ها و مراسم جشن و سرور همچون گذشته اجرا مي شد. تمام کوشش بر آن بود که به مردم تفهيم شود که امپراتوري در کمال قدرت است و تا ابد برقرار خواهد بود. در مدرسه ها نيز دانش آموزان سرود جاوداني بودن امپراتوري اتريش را مي خواندند. اما اينها فقط ظاهر قضيه بود . امپراتور خود مي دانست که امپراتوري در حال زوال و فروپاشي است. شورش هاي آزاديخواهانه و استقلال طلبانه در همه سرزمين هاي تحت تسلط ادامه داشت تنها متحد او در برابر اين تهديدات آلمان بود. آلمان ها مي دانستند که برا ي وادار کردن فرانتس يوزف کافي است تهديد کنند که مي خواهند به مجارها نزديک شودند . امپراتور پير اکنون کاملا وابسته به آلمان جديد بود. يوزف در 1916 در گذشت و گويي سرنوشت چنين خواسته بود که وي انقراض امپراتوري هابسبورگ را در 1918 ميلادي نبيند.
پي نوشت :
1.Otto Von Bismark
2.Helmot Von Moltke
3.Landtag
4.Bazaine
5.Macmahon
6.Snellgrove
7.Sedan
8.Tuileries Palace
9.Metz
10.Gambetta
11.Versailles
12.Alsace
13.Lorraine
14.Germans
15.Hungarian
16.Czechs
17.Poles
18.Ruthenians
19.Rumanians
20.Croats
21.Serbs
22.Slovaks
23.Slovenes
24.Franz Joseph
25.Sadowa
26.Hanover
27.Saxony
28.Cassel
29.General Von Moltke
30.Bohemia

منبع:کتاب نگاهي به تاريخ معاصر جهان يا بحران هاي عصر ما

سعید صفرپور : تحریریه مجله ایرانی روابط بین الملل