هیراد مخیری، دکتری روابط بینالملل، استاد دانشگاه
وقتی از قدرت نرم و جنگ نرم سخن میگوییم، اغلب ذهنمان بهسوی میدانهای سیاست خارجی و رقابتهای فرامرزی معطوف میشود. اما واقعیت این است که این نبردِ آرام و پیچیده، به همان اندازه که متوجه آنسوی مرزهاست، به درون قلمرو خودی نیز چشم دوخته است. در عصر رسانههای الگوریتمی و هوش مصنوعی، مرز میان جذابیت آفرینی فرهنگی و دستکاری افکار عمومی چنان مبهم شده که دیگر نمیتوان بهسادگی تشخیص داد یک محتوای رسانهای، مخاطب داخلی را هدف گرفته یا مخاطب خارجی را. این یادداشت میکوشد با کالبدشکافی مفاهیم قدرت نرم، جنگ نرم و قدرت تیز، نشان دهد که چگونه فناوریهای نوین، معادلات سنتی نفوذ و اقناع را دگرگون کرده و «مخاطب سیال» جای «مخاطب دوگانه» را گرفته است.
از قدرت نرم تا قدرت تیز؛ سیر تحول مفهومی
مفهوم قدرت نرم را نخستین بار جوزف نای، نظریهپرداز برجستهی آمریکایی، در دههی نود میلادی به ادبیات روابط بینالملل وارد کرد. او در کتاب «مقید به رهبری» و سپس در مقالهای کلاسیک در مجلهی فارن پالیسی، قدرت نرم را «توانایی شکلدهی به ترجیحات دیگران از طریق جذابیت و جذب» تعریف نمود. برخلاف قدرت سخت که با زور و تطمیع کار میکند، قدرت نرم از مسیر فرهنگ، ارزشهای سیاسی، و سیاست خارجی مشروع و اخلاقی عمل میکند. به زبان ساده، قدرت نرم کاری میکند که دیگران «آنچه شما میخواهید را بخواهند».
نای بعدها با طرح مفهوم «قدرت هوشمند»، بر ضرورت تلفیق قدرت نرم و سخت تأکید کرد. اما در میانهی رقابتهای ژئوپلیتیک قرن بیستویکم، بهتدریج آشکار شد که برخی قدرتها از ابزاری فراتر از قدرت نرم صرف بهره میگیرند؛ ابزاری که نه برای جذب، بلکه برای تخریب، تضعیف و بیاعتمادسازی طراحی شده است. این همان چیزی است که واکر و لودویگ، دو پژوهشگر برجسته روابط بین الملل، در مقالهای تأثیرگذار در مجلهی فارن افرز «قدرت تیز» نامیدند. قدرت تیز از عدم تقارن میان نظامهای آزاد و غیرآزاد بهره میبرد: از یک سو در محیطهای دموکراتیک نفوذ میکند و آنها را بیثبات میسازد، و از سوی دیگر فضای عمومی داخلی خود را در برابر نفوذ دموکراتیک مصون نگه میدارد. رسانههایی مانند شبکهی روسی (RT) نمونهی آشکار این دوگانگیاند: همزمان هم مجرای ترویج جذابیتهای فرهنگیاند و هم ابزاری برای انتشار اطلاعات نادرست و بزرگنمایی شکافهای سیاسی در جوامع هدف.
مخاطب دوگانه: داخلی و خارجی
یکی از مهمترین خطاهای تحلیلی در بررسی قدرت نرم و جنگ نرم، نادیده گرفتن ماهیت دووجهی مخاطب است. این تصور که جنگ نرم صرفاً علیه دشمن خارجی به کار گرفته میشود، تصوری سادهانگارانه است. در چارچوبهای تحلیلی جدید، استراتژیهای نفوذ ایدئولوژیک قدرتهای بزرگ، دو مخاطب جداگانه را هدف میگیرند: مخاطب داخلی و مخاطب خارجی. این چارچوب نشان میدهد که قدرت نرم عمدتاً در خدمت اهداف تدافعی و مشروعیتبخشی به ایدههای خودی قرار دارد، درحالیکه قدرت تیز با اهداف تهاجمی، به مشروعیت زدایی از ایدههای دیگری میپردازد.
کارکرد داخلی جنگ نرم را میتوان در تاکتیکهایی مانند «بزرگنمایی تهدید خارجی» مشاهده کرد. ایجاد یک دشمن فرضی در آنسوی مرزها، یکی از رایجترین شیوهها برای تقویت همبستگی ملی و منحرف ساختن افکار عمومی از مشکلات داخلی است. درعینحال، دیپلماسی عمومی کشورها نیز صرفاً یک ابزار سیاست خارجی نیست، بلکه نقش مهمی در حفظ انسجام ملی و پیشبرد اهداف سیاست خارجی از طریق ایجاد فضای مطلوب در میان مردم خارجی ایفا میکند. پژوهشهای موردی دربارهٔ دیپلماسی عمومی ترکیه در جریان عملیات نظامی «چشمهی صلح» در سوریه، بهخوبی نشان میدهد که چگونه یک کشور میتواند همزمان افکار عمومی داخلی را برای یک اقدام نظامی اقناع کند و درعینحال، برای کاهش فشارهای بینالمللی، روایتهای مشروعیت بخش را به مخاطبان خارجی مخابره نماید.
دو افق زمانی کوتاهمدت و بلندمدت
قدرت نرم و جنگ نرم تنها از نظر جغرافیای مخاطب (داخلی/خارجی) تفکیک نمیشوند، بلکه افقهای زمانی متفاوتی نیز دارند. در کوتاهمدت، هدف اصلی جنگ نرم تخریب روحیه، ایجاد تردید و بیاعتمادی در جامعهٔ هدف است. در جریان یک جنگ نظامی، عملیات روانی میکوشد اعتماد شهروندان را به توان دفاعی کشورشان سست کند. در یک جنگ اقتصادی، قدرت نرم با روایت سازی منفی، تابآوری روانی جامعه را نشانه میرود. در رقابتهای فرهنگی و مذهبی نیز، هدف کوتاهمدت، ایجاد جذابیت برای سبک زندگی خودی و همزمان تخریب هویت دیگری است. جنگ روانی اخیر میان ایران و اسرائیل نمونهی خوبی از این روند است: پژوهشها نشان میدهند که هوش مصنوعی مولد به سطح صنعتی از فریب افکنی رسیده و توانسته با تولید ویدئوهای ساختگی از اعتراضات در تهران، تصویری نادرست از نارضایتی داخلی به مخاطبان جهانی القا کند.
اما در بلندمدت، داستان متفاوت است. قدرت نرم اساساً یک پروژهی تمدنی و نسلی است. هدف آن نه پیروزی در یک نبرد رسانهای گذرا، بلکه تغییر تدریجی هویت فرهنگی و الگوهای رفتاری پذیرفتهشده در یک نظام سیاسی است. این فرایند طی دههها و از مسیر نهادهایی مانند دانشگاهها، رسانههای سرگرمی، ادبیات، سینما و شبکههای اجتماعی رخ میدهد. قدرت نرم در خدمت منافع امنیتی و اقتصادی بلندمدت کشورهاست و گفتوگوهای دشوار بر سر مسائل امنیتی را در بستری از روابط حسنه و تبادل فرهنگی ممکن میسازد.
انقلاب الگوریتمی؛ روایت سازی رباتها
اگر قدرت نرم سنتی بر ابزارهایی مانند فیلمهای هالیوودی و مبادلات آکادمیک متکی بود، قدرت نرم معاصر و جنگ نرم نوین، بر بستر الگوریتمها و هوش مصنوعی جریان دارد. مفهومی که پژوهشگران آن را «پروپاگاندای محاسباتی» مینامند، به استفاده از الگوریتمها، خودکارسازی و نظارت انسانی برای مدیریت زیستبومهای رسانههای اجتماعی یا انتشار عامدانهٔ محتوای گمراهکننده اشاره دارد. این پدیده، مرز میان جذابیت نرم و دستکاری خصمانه را بهشدت مبهم ساخته است.
ابعاد این تهدید زمانی آشکارتر میشود که به پژوهشهای تازه دربارهی «ازدحامهای هوش مصنوعی خرابکار» بنگریم. این پژوهشها هشدار میدهند که تلفیق مدلهای زبانی بزرگ با عاملهای خودمختار، مرز جدیدی در جنگ اطلاعاتی گشوده است: ازدحامهایی از رباتهای هوشمند که میتوانند بهطور مستقل هماهنگ شوند، در جوامع آنلاین نفوذ کنند و به طرز شگفتآوری ارزان و در مقیاس انبوه، «اجماع ساختگی» تولید کنند. در چنین فضایی، دیگر نمیتوان با قاطعیت گفت که یک موج توییتری، حاصل خشم واقعی شهروندان است یا محصول مهندسی یک اتاق جنگ سایبری.
علاوه بر این، پلتفرمهای دیجیتال نیز خود به بازیگران مستقل در میدان قدرت تیز بدل شدهاند. پژوهشهای اخیر دربارهی پلتفرم ایکس (توییتر سابق) نشان میدهد که چگونه «الیگارشی دیجیتال» میتواند از طریق کنترل الگوریتمی، میدان عمومی را به نفع دستور کارهای ایدئولوژیک خاص بازآرایی کند. این تحول بیانگر آن است که مرز میان بازیگران دولتی و غیردولتی در اعمال قدرت تیز بهطور فزایندهای مبهم شده است. امپریالیسم فرهنگی که روزگاری از مسیر لوگوی شرکتهای غربی و فیلمهای هالیوودی جریان داشت، اکنون از دل الگوریتمهای شخصیسازیشده و فیدهای خبری اختصاصی عبور میکند.
نقدها و تأملات نظری
مفاهیم قدرت نرم و جنگ نرم، باوجود رواج گسترده در محافل دانشگاهی و سیاستگذاری، از نقدهای جدی نیز مصون نماندهاند. گروهی از منتقدان، قدرت نرم را مفهومی مبهم و فاقد دقت عملیاتی میدانند. نیل فرگوسن، تاریخنگار مشهور، در مقالهای تأملبرانگیز با عنوان «قدرت» در مجلهی فارن پالیسی استدلال کرد که ایالاتمتحده یک امپراتوری است و باید صریحاً بهعنوان چنین موجودیتی شناخته شود. از نگاه او، حتی اگر کشوری شیفتهٔ فرهنگ و ارزشهای کشور دیگری باشد، در هنگام تضاد منافع ملموس، لزوماً منافع خود را فدای آن جذابیت فرهنگی نخواهد کرد. بهعبارتدیگر، تأثیرگذاری عملی قدرت نرم در معادلات سخت ژئوپلیتیک همواره محل تردید است.
نارساییهای روششناختی در سنجش قدرت نرم نیز بر این تردیدها دامن زده است. پژوهشهای انتقادی نشان میدهند که ناسازگاری میان شاخصهای مختلف سنجش قدرت نرم در انتخاب معیارها، منابع داده و پوشش جغرافیایی، به اعتبار پیشبینیکنندگی پایین این شاخصها انجامیده است. به بیان سادهتر، ما هنوز ابزار دقیقی برای اندازهگیری میزان واقعی قدرت نرم یک کشور در اختیار نداریم.
در سطح بنیادیتر، مفهوم «قدرت تیز» که توسط واکر و لودویگ مطرح شد، نقدی مستقیم بر خوشبینی ذاتی نظریهی نای نسبت به ماهیت قدرت آمریکا بود. آنها نشان دادند که قدرتهای اقتدارگرا از ابزارهایی استفاده میکنند که در چارچوب قدرت نرم نمیگنجد، زیرا هدف آنها جذب نیست، بلکه تخریب است. این نقد را پژوهشهای تجربی دربارهی گذار چین از قدرت نرم نئولیبرال به قدرت تیز رئالیستی از طریق رسانههای دیجیتال تأیید کردهاند: چین در ظاهر به ترویج همکاری و تفاهم میپردازد، اما در خفا در عملیات پنهانی برای به چالش کشیدن یکپارچگی اطلاعات جهانی مشارکت دارد.
اما شاید مهمترین چرخش نظری در تحلیلهای معاصر، بازتعریف مفهوم «مخاطب» باشد. چارچوبهای جدید نشان میدهند که شکاف تصنعی میان عرصهی بینالمللی و داخلی دیگر قابل حفظ نیست. تحلیلهای میانرشتهای نیز با مقایسهی تاکتیکهای قدرت افکنی هفت قدرت جهانی و منطقهای (آمریکا، چین، اتحادیهی اروپا، روسیه، ایران، هند و ترکیه) به این نتیجه رسیدهاند که موفقترین بازیگران آنهایی هستند که میتوانند قدرت نرم و سخت را در یک استراتژی واحد و انعطافپذیر ترکیب کنند.
بهسوی مفهوم «مخاطب سیال»؛ فروپاشی تمایز کلاسیک اقناع داخلی و نفوذ فرامرزی
در فضای رسانهای سنتی، مخاطبان داخلی و خارجی بهآسانی قابلتفکیک بودند. پیامهای تبلیغاتی داخلی از مسیر رسانههای ملی منتشر میشدند و عملیات نفوذ فرامرزی از طریق شبکههای بینالمللی انجام میگرفتند. اما اکوسیستم پلتفرمی کنونی، این تقسیمبندی را بهکلی دگرگون ساخته است. شهروند امروزی، در یک فید الگوریتمی واحد، همزمان اخبار داخلی، تحلیلهای بینالمللی، محتوای سرگرمی و پروپاگاندا را مصرف میکند و توانایی تفکیک منبع، انگیزه و ماهیت پیام را بهطور فزایندهای از دست میدهد.
این «سیالیت مخاطب» پیامدهای شگرفی برای نظریههای سنتی قدرت نرم دارد. اگر مخاطب دیگر قابل بخشبندی نیست، آنگاه تمایز کلاسیک میان «اقناع داخلی» و «نفوذ فرامرزی» نیز فرومیریزد. در این وضعیت نوپدید، قدرت نرم دیگر صرفاً یک ابزار سیاست خارجی نیست، بلکه به تکنولوژی جامعی برای «حکمرانی ادراکی» بدل شده است. هدف این حکمرانی ادراکی، نه یک شهروندِ متعلق به سرزمینی خاص، بلکه «سوژهی عام شبکهای» است: انسانی که در اقتصاد جهانی دادهها شناور است و ذهنش میدان رقابت بیوقفهی الگوریتمهای اقناع گر است.
سخن پایانی
آنچه در این یادداشت کالبدشکافی شد، نشان میدهد که قدرت نرم و جنگ نرم، دو روی یک سکهاند که دیگر محدود به مرزهای رسمی کشورها نیستند. درحالیکه قدرت نرم برجذب تدریجی و اقناع بلندمدت از مسیر فرهنگ، ارزشها و سیاست خارجی مشروع تمرکز دارد، جنگ نرم و قدرت تیز با استفاده از دستکاری اطلاعات، پروپاگاندای محاسباتی و هوش مصنوعی، در پی تضعیف فوری اعتماد و همبستگی اجتماعی در جوامع هدف هستند. اما نکتهی اساسی و شاید نگرانکننده ماجرا این است که مخاطب این نبرد، دیگر «دیگری» غریب و دوردست نیست، بلکه «ما» هستیم: شهروندانی که در دریای الگوریتمها شناوریم و هرلحظه در معرض آمیزهای از جذابیت و دستکاری قرار داریم. شناخت این واقعیت و صورتبندی نظری آن، نه یک تمرین آکادمیک صرف، که ضرورتی حیاتی برای بقای هویتی ملتها در عصر جدید است.
تحریریه مجله ایرانی روابط بین الملل

