نصیر جینور کارشناس سیاست خارجی ایالات متحده آمریکا
یکی از مهمترین مؤلفههای پنهان ولی مؤثر در شکلدهی به دکترین سیاست خارجی دونالد ترامپ در قبال منطقه خلیج فارس، هم در دوره نخست ریاست جمهوری او (۲۰۱۷–۲۰۲۰) و هم در دوره دوم (۲۰۲۴–اکنون)، تأثیرگذاری چندلایه و سازمانیافته لابیهای اسرائیلی و عربی بوده است. این لابیها نهتنها بر روند سیاستگذاری در کاخ سفید اثرگذار بودهاند، بلکه عملاً به بخشی از سازوکار تصمیمسازی در دولت ترامپ تبدیل شدهاند؛ سازوکاری که در آن، همسویی منافع تجاری، امنیتی و ژئوپلیتیکی لابیها با اهداف دولت ترامپ، یک نوع پیوند راهبردی را شکل داده است. لابی اسرائیل در ایالات متحده همواره از قدرت و نفوذ بالایی در شکلدهی به سیاستهای خاورمیانهای کاخ سفید برخوردار بوده است. با بازگشت دونالد ترامپ به ریاستجمهوری در سال ۲۰۲۵، این نفوذ نه تنها کاهش نیافت بلکه در ساختار تصمیمگیری آمریکا تشدید شد. برخلاف دولتهای پیشین که در مواجهه با لابی اسرائیل گاه تعادل میان امنیت اسرائیل و منافع بلندمدت آمریکا در خاورمیانه را حفظ میکردند، دولت ترامپ – چه در دور اول و چه اکنون – رویکردی آشکارا همراستا و در مواردی تابع نسبت به منافع استراتژیک اسرائیل اتخاذ کرده است
. در حال حاضر، سازمانهای کلیدی مانند آیپک [1]، بنیاد دفاع از دموکراسیها[2] و کمیتههای مشورتی امنیتی وابسته به جریانهای نئوکان، همگی نقش فعالتری در فرآیند تدوین سیاستخارجی کاخ سفید نسبت به گذشته دارند. در دوره دوم ریاستجمهوری ترامپ، این لابیها از فضای سیاسی قطبیشده و رشد ناسیونالیسم راستگرا در واشنگتن بهرهبرداری کردهاند تا دکترین امنیتی ترامپ را با منطق امنیت اسرائیل همسانسازی کنند . از نظر تاریخی، لابی آیپک نقش مؤثری در متقاعد کردن ترامپ به خروج از برجام در سال ۲۰۱۸ ایفا کرد. اما در دوره دوم ریاستجمهوری، رویکرد این لابی تغییر کرده و از تمرکز صرف بر خروج از توافقات، به ایجاد ساختار بازدارندگی مشترک علیه ایران معطوف شده است. در همین راستا، آیپک در یادداشت رسمیای که در ژانویه ۲۰۲۵ به کنگره ارائه داد، پیشنهاد راهاندازی سامانه بازدارندگی یکپارچه خلیج فارس–اسرائیل–آمریکا را مطرح کرد. این طرح، هماکنون در قالب گفتوگوهای مشترک امنیتی و تبادل اطلاعات عملیاتی میان موساد، سیا و دستگاههای اطلاعاتی کشورهای حاشیه خلیج فارس در حال اجراست. از سوی دیگر، لابی اسرائیل نقش فعالی در بازنمایی ایران بهعنوان تهدید هستیشناختی(existential threat) برای منطقه دارد. در گزارش سالانه مؤسسه بنیاد دفاع از دموکراسیها که بهطور مستقیم به کمیته امنیت ملی دولت ترامپ ارائه شده، آمده است: دولت ایران، نه تنها دشمن اسرائیل بلکه تهدیدی برای ثبات کل منطقه و نظم غربی در خاورمیانه است این نوع گفتمانسازی، به ترامپ این امکان را داده است که هرگونه تقابل با ایران را در چارچوب حمایت از متحدان و حفظ صلح منطقهای توجیه کند.
یکی دیگر از زمینههای نفوذ لابی اسرائیل در دولت ترامپ، دیپلماسی عادیسازی روابط اعراب و اسرائیل است. از سال ۲۰۲۰ که پیمان ابراهیم میان امارات و اسرائیل امضا شد، این لابی در تدارک گسترش آن به کشورهای دیگر مانند عربستان سعودی، عمان، و حتی عراق بوده است. در مارس ۲۰۲۵، آیپک با پشتیبانی تیم امنیت ملی ترامپ، نشست پشتبستهای با حضور مقامات امنیتی بحرین، مراکش، اسرائیل و آمریکا در منامه برگزار کرد که هدف آن ایجاد زمینه برای پیمان دفاعی مشترک عنوان شد .این پیمان، بر اساس طرحی که توسط اندیشکدههای نزدیک به آیپک طراحی شده بود، میکوشد ایران و گروههای همپیمان آن را بهعنوان تهدید مشترک بازتعریف کرده و تقابل امنیتی را به جای دیپلماسی نشانده است. لابی اسرائیل همچنین نقش غیررسمی مؤثری در شخصگزینی در سطوح بالای تصمیمسازی ایفا میکند. انتصاب دوباره افرادی چون الیوت آبرامز، جیسون گرینبلات و حتی بازگشت برخی مشاوران دوره اول مانند جرد کوشنر، بازتاب نفوذ این لابی در ساختار تصمیمگیری است. این افراد، نه تنها روابط نزدیکی با نهادهای لابیگر اسرائیلی دارند، بلکه از منظر ایدئولوژیک نیز با نظریه جبهه مقدس در برابر ایران همراستا هستند . در سطح رسانهای نیز، کمپینهای آیپک و متحدانش در سالهای اخیر بهشدت علیه احیای هرگونه توافق با ایران یا تلاش برای تنشزدایی از سوی اروپا فعالیت کردهاند. کمپینهایی با شعارهایی نظیر No Deal with Terror, Iran Lies, People Die و Peace through Strength در بستر شبکههای اجتماعی، کنفرانسهای نخبگانی و حتی فضای آموزشی آمریکا گسترش یافتهاند .ترامپ با بهرهگیری از این فضا، هم مشروعیت مردمی برای سیاست فشار حداکثری کسب میکند، و هم امکان مانور بیشتری در عرصه بینالمللی دارد. ترکیب نفوذ همزمان و همافزایندهی لابیهای اسرائیلی و عربی در ساختار سیاسی و تصمیمسازی ایالات متحده – بهویژه در دوران ریاستجمهوری دوم ترامپ – منجر به شکلگیری نوعی دکترین سیاست خارجی شده است که میتوان آن را دکترین نظم انتخابی مبتنی بر بازدارندگی ائتلافی نام نهاد.
در این الگو، سیاست خارجی آمریکا دیگر تابعی از ملاحظات سنتی چون حمایت از دموکراسی، حقوق بشر یا ثبات منطقهای نیست، بلکه عمدتاً بر اساس همراستایی با ائتلاف منطقهای مورد حمایت این دو لابی و پیگیری منافع فوری و استراتژیک آنها تعریف میشود. از سوی دیگر، این تأثیرگذاری نه صرفاً در سطح توصیه به دولت یا فشار بر کنگره بلکه به شکل سیستماتیک و ساختاری در خود دولت ترامپ دوم بازتاب یافته است. کابینه ترامپ و حلقه تصمیمگیران او اکنون تحت سلطه افرادی است که یا مستقیماً با لابیهای اسرائیلی و عربی در ارتباط هستند، یا پیشتر در نهادهای وابسته به این لابیها فعالیت داشتهاند. در نهایت، لابی اسرائیل نهفقط از طریق نهادهای رسمی بلکه از طریق شبکههای فراملی نفوذ نرم، رسانهای، مالی و فکری، بخش جداییناپذیری از دکترین سیاست خارجی ترامپ در منطقه خلیج فارس شده است. ساختار تصمیمسازی کنونی در کاخ سفید، تا حد زیادی بازتابی از راهبردهای امنیتی-اطلاعاتی تعریفشده در تلآویو است؛ امری که پیامدهایی چون تشدید قطببندی، بیثباتی بلندمدت و حذف فرصتهای دیپلماتیک در پی خواهد داشت.
ادامه دارد..................
تحریریه مجله ایرانی روابط بین الملل
[1] American Israel Public Affairs Committee(AIPAC)
[2] Foundation for Defense of Democracies(FDD)


