این نوشتار، با اتکا به کتاب “تراژدی سیاست قدرتهای بزرگ”(The Tragedy of Great Power Politics) جان مرشایمر تحریر شده است. در این پژوهش رقابت کنونی ایران و ایالات متحده و نیز حضور آمریکا در خلیج فارس را در چارچوب نظریه «واقعگرایی تهاجمی»مورد واکاوی قرار می گیرد.مرشایمر در کتاب تراژدی سیاست قدرتهای بزرگ استدلال میکند که نظام بینالملل ذاتاً آنارشیک است؛ یعنی هیچ مرجع مرکزی برای تضمین امنیت دولتها وجود ندارد. در چنین محیطی، قدرتهای بزرگ برای بقا ناگزیرند قدرت نسبی خود را افزایش دهند و در صورت امکان به هژمونی منطقهای دست یابند. از نظر او، بیاعتمادی ساختاری میان دولتها امری گریزناپذیر است، زیرا هیچ کشوری نمیتواند از نیتهای بلندمدت دیگران مطمئن باشد.
این چارچوب نظری ابزار مهمی برای فهم رفتار آمریکا در خلیج فارس فراهم میکند. ایالات متحده بهعنوان هژمون تثبیتشده در نیمکره غربی، در پی آن است که در سایر مناطق راهبردی جهان ـ از جمله خلیج فارس ـ مانع ظهور یک قدرت مسلط منطقهای شود. بنابراین حضور نظامی، ائتلافسازی و سیاست مهار در این منطقه را میتوان در راستای جلوگیری از تغییر موازنه قوا تحلیل کرد، نه صرفاً در قالب اختلافات مقطعی سیاسی.
اگر همین منطق را از زاویه ایران بررسی کنیم، تصویر متفاوتی پدیدار میشود. ایران در محیطی عمل میکند که از نگاه تصمیمگیران آن، با تهدیدات مستمر همراه است: حضور نظامی آمریکا در پیرامون جغرافیای کشور، تحریمهای گسترده اقتصادی، و فشارهای سیاسی بینالمللی. در چنین شرایطی، افزایش ظرفیتهای دفاعی و بازدارندگی از منظر واقعگرایانه اقدامی عقلانی برای تضمین بقا تلقی میشود. آنچه از بیرون ممکن است بهعنوان «گسترش نفوذ» یا «چالشگری» تعبیر شود، در منطق امنیتی ایران میتواند تلاشی برای جلوگیری از انزوای ژئوپلیتیک باشد.
مسئله هستهای در این میان جایگاهی کانونی دارد. در منطق مرشایمر، توان هستهای مؤثرترین ابزار بازدارندگی در نظام آنارشیک است. بنابراین تلاش یک کشور برای دستیابی به ظرفیت هستهای ـ حتی در سطح آستانه ـ میتواند تلاشی برای افزایش قدرت چانهزنی و کاهش آسیبپذیری باشد. برنامه هستهای ایران را میتوان در چارچوب سه کارکرد فهم کرد: نخست، ایجاد بازدارندگی در برابر تهدیدات خارجی؛ دوم، تقویت موقعیت در موازنه منطقهای؛ و سوم، افزایش اهرم مذاکره در تعامل با قدرتهای بزرگ.در مقابل، ایالات متحده ظرفیت هستهای بالقوه ایران را عاملی میداند که میتواند توازن قوا در خلیج فارس را دگرگون سازد و آزادی عمل واشینگتون را محدود کند. بنابراین سیاست فشار و مهار، در چارچوب واقعگرایی تهاجمی، اقدامی پیشگیرانه برای جلوگیری از تغییر ساختار قدرت محسوب میشود. بدینترتیب، یک معمای امنیتی شکل میگیرد: هر اقدام ایران برای افزایش امنیت، از سوی آمریکا تهدید تلقی میشود و هر اقدام مهارگرایانه آمریکا، از سوی ایران نشانه فشار ساختاری تفسیر میشود.
با توجه به این وضعیت، میتوان چند سناریوی پیشرو برای ایران ترسیم کرد. نخست، تداوم وضعیت «آستانه هستهای»؛ یعنی حفظ ظرفیت فنی بالا بدون عبور رسمی به سمت تسلیحاتیشدن، که نوعی بازدارندگی مبهم ایجاد میکند. دوم، دستیابی به توافقی محدود برای مدیریت تنش، در حالی که رقابت ساختاری ادامه مییابد. سوم، تشدید رقابت در صورت افزایش فشارها که میتواند منطقه را به سوی بیثباتی بیشتر سوق دهد. چهارم، تلاش برای کاهش تنشهای منطقهای و تقویت پیوندهای همسایگی بهمنظور کاستن از فشارهای بیرونی.
جمعبندی
رقابت ایران و آمریکا را باید بیش از هر چیز در چارچوب ساختار قدرت در نظام بینالملل فهم کرد. آمریکا در پی جلوگیری از ظهور قدرتی چالشگر در منطقهای حیاتی است؛ ایران نیز در پی آن است که از تبدیل شدن به بازیگری آسیبپذیر جلوگیری کند. مسئله هستهای به نقطه تمرکز این رقابت بدل شده، زیرا مستقیماً با توزیع قدرت مرتبط است. در نهایت، تا زمانی که بیاعتمادی ساختاری و منطق توازن قوا حاکم باشد، مدیریت این رقابت ـ نه حذف کامل آن ـ واقعبینانهترین افق پیشرو خواهد بود.
نصیر جینور
عضو هیات تحریریه مجله ایرانی روابط بین الملل
گروه سیاست خارجی و حکمرانی جهانی
